باید مریض شده باشم. 

شایدم از اول مریض بودم. 

دارم اینتراستلر رو می‌بینم. فکر کنم مریض شدم که دارم به زور می‌بینمش که دیده باشمش. 

احتمالا مریض شدم که عین کرم می‌شینم یه گوشه همه‌ش. و دارم از خودم می‌ترسم، چون دارم برمی‌گردم به خرداد. چیز بدی نبوده، می‌دونم چون همه‌ی فلش‌بک‌های من پرِ بدبختی‌ان، انتظار دارید که من بگم تو خرداد شبانه‌روز گریه می‌کردم و اینا. نه. استثناعن(چه جوری نوشته می‌شه این کلمه لعنتی؟ سه دقیقه طول کشید تا به نتیجه برسم این شکلی بنویسمش)این بار نه. خرداد که بود، ساعت ده می‌رفتم تو تخت، تا شیش صبح فیلم‌ می‌دیدم و بازی می‌کردم(لازمه بگم که یواشکی؟)و شیش خودمو به خواب می‌زدم تا مامان ساعت شیش و پنج دقیقه بیاد و صدام کنه و من الکی بیدار شم و برم مدرسه.

و احتمالا مریض شدم که همه‌ش دوست دارم بیام اینجا پست بذارم، تند تند. 

اه، اصلا چی دارم می‌گم؟ معلومه مریض شدم! دو شبه وسط شب گلوم بیدارم می‌کنه. می‌زنه تو سرم و در گوشم عربده می‌کشه: سرفه کن لعنتی، سرفه کن! 

دیشب به بابا می‌گم: بابا وقتی دارم تست ادبیات می‌زنم، از یه سری از این شعرا خیلی خوشم میاد. مثلا همین یکی.
و براش اون بیت رو می‌خونم. بابا هم یه لبخند می‌زنه و شعر رو برای خودش تکرار می‌کنه. 
بعد که دارم توی اتاق لباسم رو عوض می‌کنم، می‌شنوم که داره به مامانم می‌گه:نگاه کن سولویگ از چه شعری خوشش اومده: بکوب ای دست مرگ، ای پنجه‌ی مرگ/به تندی بر درم، تا در گشایم. یعنی از زندگی‌ش خسته شده که از همچین شعرایی خوشش میاد؟
و من با خودم لبخند می‌زنم و به روزایی فکر می‌کنم که از خدا جز مرگ هیچی نمی‌خواستم. روزایی که هرچند ازشون فاصله گرفتم، هنوز تو وجودم هستن. 

پ. ن. یکی بیاد من رو قانع کنه دست از سر عنوانای انگلیسی بردارم! 

یه حس عجیبیه. که خیلی دلم می‌خواد یه چیزی رو بنویسم، اما با خودم می‌گم که نه ولش کن، پست مضحکی از آب درمیاد. یا مثلا خیلی دلم می‌خواد یه چیزی بنویسم اما هیچی به ذهنم نمی‌رسه. 

خلاصه این که خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو بنویسم یا نه، آخه فکر می‌کردم حرکت لوسیه. ولی به هر حال، دارم می‌نویسمش دیگه. شما بدتون اومد نخونیدش، یا دیس‌لایک بزنید اصلا. 

حتما الان با خودتون فکر می‌کنید که چه چیز بامفهوم و پرمحتوایی می‌خوام بنویسم. نه بابا، از این خبرا نیست. وبلاگ من فقط جای چرت و پرت و تخلیه روان مریضمه جداً، سایت علمی نیست که ازم انتظار مطلب پرمحتوای خفن داشته باشید.

آره، عنوان این پست، اسم بوی بندیه که جدیدا به لطف دو تا از بچه ‌‌ها کلاس(بیابید پرتقال‌فروشان را!(خیلی واضحه)) باهاشون آشنا شدم و سبکشون راکه اگه اشتباه نکنم. فقطم یه آلبوم و دو سه تا آهنگ ازشون شنیدم، ولی وای... واااییی... اصلا از یه سری آهنگاشون چنان وحشتناک خوشم اومد بار دوم سوم که از خودم ترسیدم، زدم ترک بعدی!

خلاصه این که اگه دوست دارید و از این سبک و اینا خوشتون میاد، برید آلبوم یانگ‌بلاد (young blood) رو گوش بدید. به علاوه آهنگ she's a killer queen. بعد اگه گوش دادید، بیاید نظرتونو به منم بگید دیگه =)


پ. ن. اون آهنگایی که دیوونه‌شونم:

Young blood

Better man

Babylon

Lie to me

Moving along

Valentine

Why won't you love me

She's a killer queen

نود و هفت تموم شد و من هنوز باورم نمی‌شه که الان فروردینه. 

می‌خواستم یه پست غر زدن بنویسم، دلم نیومد اولین پست امسالم غر باشه، پست بعدی می‌نویسمش. 

یه جورایی این اعتیادم به اینجا داره می‌ترسوندم. این چند روز که نکمک بودیم و اینترنت نداشتم و نمی‌تونستم بیام اینجا، حس وقتی رو داشتم که انگشترت رو بعد ماه‌ها از انگشتت در میاری و حس می‌کنی یکی از اعضای بدنت کمه.

عیدا رو خیلی دوست دارم. دو تا جشن مورد علاقه‌م همین نوروزه و یلدا. اصلا وقتی بهشون فکر می‌کنم، یه حس مورمور عجیبی بهم دست می‌ده. تا دیشب که نکمک بودیم، چند روز دیگه هم می‌ریم قم. این چند روزه رکورد درس خوندن تو عید رو زدم. تقریبا ادبیات رو تموم کردم، یه خورده‌ش مونده که اونا رو هم می‌خونم تو این چند روز. به بابا گفتم که باید باهام عربی کار کنه، دستور زبان، چون معلممون یه ذره هم بیشتر از کتاب باهامون کار نمی‌کنه و ضریب عربی تو آزمون فرهنگ چهاره. بابا گفت پس بالاخره باید بشینیم صرف و نحو رو بخونیم. الا به ایدک نمی‌دونم چی چی، (بابا حفظه اولاشو، من می‌گم نمی‌دونم چی چی) کلمه بر سه قسم است، اسم و فعل و حرف. آخه این کتابه رو هشت سالم بود که بابا می‌خواست یادم بده.

بعله، تعطیلات بهتون خوش بگذره، مواظب باشید سیل نبردتون. 

پ. ن. و من می‌دونم که هرگز منسجم حرف زدن و از این شاخه به اون شاخه نپریدن رو یاد نخواهم گرفت، همانا! 

:) 

عیدی (یا حالا هر مناسبت دیگه‌ای) یه دونه ماشین تایپ بگیرم. 

یه دونه رو نشون کردم، تو دیوار، آبیه، یه تومنه. 

مامان می‌گه به چه دردت می‌خوره. 

آره، برگشته بودم به مود سر کوبیدن تو دیوار، چون دیگه دلم نمی‌خواست فکر کنم. فکر کردن همیشه یکی از سالم‌ترین تفریحات من بود، اما چند وقتی بود که حاضر بودم هرچی دارم رو بدم تا فقط مجبور نباشم به چیزی فکر کنم، چون همین که چشمام رو می‌بستم، یا نمی‌بستم، یادم می‌اومد که انتخاب رشته نکردم. یادم می‌اومد که معلوم نیست سال دیگه قراره کجا زندگی کنم. یادم می‌اومد که سال دیگه، دیگه عین و دوری و پرنی و کاف و بقیه رو نمی‌بینم، و به این فکر می‌کنم که احتمالا دلم براشون تنگ می‌شه. یادم می‌اومد که نکنه نتونم تو آزمونای مدرسه‌ها قبول شم و تهش از یه مدرسه‌ای بیخودتر از امسالیه سر در بیارم. یادم می‌اومد که تو جشنواره جوان انتخاب نشدم. یادم می‌اومد که حوصله ندارم تو کانال پست بذارم. یادم می‌اومد که لباسای تکواندو دارن تو کمد خاک می‌خورن و من کوچکترین قصدی برای ادامه اون ورزش ندارم.

آره، تازه اینا بخش خیلی کوچیکی هستن از همه چیزای مضخرفی که یهو به ذهنم هجوم می‌آوردن. هنوز هم از شر خیلیاشون نتونستم خلاص بشم، اما بهترم. چون تونستم یه تصمیم تقریبا قطعی برای رشته و مدرسه بگیرم. انسانی شدم دیگه، تقریبا مطمئنم. نشستم عین آدم فکر کردم و دیدم چیزی که من درمورد ریاضی دوست دارم، خود خود ریاضیه و تا یه حدی فیزیک. من به رشته‌های مهندسی کوچکترین علاقه‌ای ندارم، اگه بخوام برم دنبال علاقه‌م توی ریاضی، باید ریاضی یا فیزیک محض بخونم بعد مدرکم و علاقه‌م رو باهم بذارم در کوزه آبشو بخورم. مدرسه هم که شد فرهنگ. البته برای "اگه قبول نشدم" هیچ برنامه‌ای ندارم، اما توکل به خدا، ایشالا که قبول می‌شم. هم برای من دعا کنید، هم برای ایزابلا. که هر دو قبول شیم و در مرحله بعد، حالا همکلاسی.

برای کارلا هم دعا کنید، خیلی مردده و خیلی بیشتر از دو روز پیش من شک داره سر انتخاب رشته‌ش.

چه قدررر حرف زدما! 

دلو زدم به دریا.

طولانیه، اگه حوصله داشتید بخونیدش.

صبح، از خواب بیدار می‌شم. به کارلا پیام می‌دم که حوصله داره بریم بیرون یا نه. زودی جواب می‌ده. می‌گه آره. پا می‌شم از سر جام. مانتوی آبی‌م رو می‌پوشم با شلوار سفید و روسری سفید آبی. موهای آبی‌م رو زیر روسری‌م فرو می‌کنم و گردنبند رومانتویی‌م رو می‌ندازم، همونی که یادگاریه و کارلا هم عینشو داره. عینک گرد هری‌ پاتری‌م رو هم می‌زنم. آخه تا اون موقع اون قدر غرف تحقیق و مطالعه شدم که چشمام یه کوچولو، خیلی کم ضعیف شده. شایدم فقط از عوارض زیاد فیلم دیدن و کتاب خوندن باشه. با ماشین خوشگلم، از خونه‌ی خوشگلم می‌زنم بیرون. می‌رم دنبال کارلا. باهم می‌ریم بیرون، شاید یه کافه‌کتاب، شایدم سینما، شایدم یه کافه خالی. نزدیک ظهر، می‌رسونمش خونه و بعد، یادم می‌افته که چند تا کتاب لازم دارم که خیلی برام مهمن. می‌رم سمت کتابخونه. دارم بین قفسه‌ها دنبال کتابام می‌گردم. چند تا کتاب رمان، شایدم تا اون موقع سنگی، چیزی به سرم خورده باشه و دنبال کتابای علمی بگردم. پیداشون نمی‌کنم. میام بشینم سر جای همیشگی‌م تو کتابخونه که می‌بینم یکی از قبل اونجا نشسته. نمی‌شناسمش، ولی می‌دونم که یه برسرکره. می‌بینم که عینکیه و می‌دونم که مخالف کلیشه‌های جنسیتیه، اصلا شاید حتی asexual هم باشه و من نمی‌دونم که این اطلاعات رو از کجا آوردم. کنار دستش یه عالمه کتابه و موبایلش دستشه. با خودم فکر می‌کنم وقتی این همه چیز ازش می‌دونم، احتمالا باید بدونم داره تو گوشیش چی کار می‌کنه، اما نمی‌دونم. پس آروم از بالای سرش رد می‌شم و دزدکی یه نگاهی به گوشیش می‌ندازم،با این که می‌دونم کار خیلی زشتیه. داره یه متن رو می‌خونه، متنی که من خوب می‌شناسمش، چون خودم روز قبلش تو وبلاگم آپلودش کردم. یه نامه‌ست برای هیک. دستام یخ می‌کنن. آروم صداش می‌زنم: "هیک...!"


پ.ن.یک. یه کم زیادی فانتزی و تخیلی شد، نه؟

پ. ن. دو. ممنون از لبخند عزیز برای این که دعوتم کرد به این چالش.

پ. ن. سه. راستش دقیق روال این جور چیزا رو نمی‌دونم، که باید از کسی دعوت کنم یا چی، اما خب من دعوت می‌کنم از پرنیان(گاه‌نوشت‌های یک نویسنده) و فاطمه(بلاگی از آن خود) که اگر دوست دارن و قبلا دعوت نشدن، بنویسن از آینده‌شون :) 

+صبح، همین که بیدار شدم اومدم نشستم پای کامپیوتر، عوض دنبال کردن کار احمقانه کار و فناوری م. نشستم یه عالمه از این تستای روان شناسی دادم. خیلییی کیف داد، خیلی. از همه جالب تر، یکی شون بود که می گفت که ناخودآگاهتون داره چی رو قایم می کنه. لینکش رو می ذارم براتون، اگه خوشتون اومد برید بدید تستش رو. برای من که جوابش کاملا درست در اومد، یه جوری که به طرز مسخره ای ترسیده بودم! نتیجه ش چیزی شد که اصلا انتظارش رو نداشتم و قبل از خوندن توضیحاتش می خواستم برم تو کامنتاش فحش بنویسم که این چه چرت و پرتیه! حالا حدس بزنید چی در اومده نتیجه من. برای مامان عشق در اومد. بیاید نتیجه هاتونو به منم بگید، اگرم یادتون موند و مشکلی نداشتید توضیحاتش رو برای منم بفرستید. مدیونید فکر کنید که دارم از روی فضولی این حرف رو می زنما! 😬😬

+برای فناوری عزیز، اومدم بدون توجه به هشدارای مامان که وقت نمی شه و اینا، سمنو خشک کنم، که نشد. وقت کافی نبود. یه دونه تنگ ماهی با ملیله کاغذی درست کردم و یه دونه شمع رو هم تزئین کردم، آخرشم بهم چهار و نیم داد از پنج. اصلا به جهنم، نمی تونم که خودمو تیکه تیکه کنم براش!!

+الان بدجوری نیاز دارم یکی باشم مثل اون دختره سوگند تو فیلم لحظه گرگ و میش. دیشب داشت می گفت وقتی بین چند تا لباس نتونستی انتخاب کنی، همه رو بخر! الان منم بین چهار تا هودی موندم و دلم می خواد هر چهار تاشونو بخرم! این، این، این، یا این؟ هععیی...

+برای اولین بار تو زندگیم به یه چالش دعوت شدم (:دی) و می خوام بشینم بنویسمش و اینا.

+فردا دوباره می خوان کارنامه بدن! یعنی پدر ما رو در آوردن با این کارنامه دادنشون!!

+فائزه جان لطف کردن رم ریدرم رو به فنا دادن، به فلش مامان هم که اجازه ندارم دست بزنم، چون سابقه خوبی ندارم واسه نگه داشتن فلش. خدایا، من چی کار کنم حالا؟ می خواستم عید فیلم ببرم یه عالمه که با عین بشینیم ببینیم :(

+چند وقته انگار کتابخون مغزم اتصالی کرده، اصلا نمی تونم کتاب بخونم. هی مثل کرم می شینم یه گوشه و فیلمای تکراری رو شصت بار شصت بار می بینم.