تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

قلمش را زمین گذاشت

خالی، سفید.

ذهنم.

کلی چیز توی ذهنم بود که بنویسم، اما کو؟ غیب شدن.

لب مطلب این که دیگه خسته شده م.

اون روز داشتم راه می رفتم و فکر می کردم که یهو به خودم اومدم و دیدم دیگه به این فکر نمی کنم که فلان چیز رو توی وبلاگ بذارم.

چون تماشاگر دیگه اونی نیست که سولویگ چهارده ساله تمام شب و روز بهش فکر می کرد.

تماشاگر دیگه دیوارای دعوت کننده نداره، فقط غم داره و غم. غم. غم. غم.

رنگ آبی ش قشنگ نیست و فونتش مثل مورچه هاییه که دارن رو یه کاغذ سفید راه می رن. مورچه های مست.

از اینا گذشته، خود من دیگه چهارده ساله نیستم.

هنوز بچه و خام و احمقم، اما دیگه چهارده ساله نیستم و هیچ وقت هم قرار نیست دوباره چهارده ساله بشم. یا پونزده ساله، یا سیزده ساله...

چه روزای قشنگی گذشت.

قرار نیست وبلاگم رو ببندم، یا به طور دائم برم و دیگه برنگردم.

فقط لازم دارم که برم و یه چیزایی رو با خودم راست و ریست کنم.

آره، می دونم، آدم می تونه چیزی هم نگه و دیگه فقط پست نذاره، اما من نمی تونم. بذار این الزام رو این طوری برای خودم ایجاد کنم:

"تا وقتی این پست این بالاست حق نداری بنویسی، و این پست تا وقتی که وااااقعا ضروری نباشه همین بالا می مونه."

هنوز دیگران رو می خونم، اگر توانی برام مونده باشه.

کامنتی اگر باشه جواب می دم، اگر جونش رو داشته باشم.

اما دیگه نمی تونم بنویسم، نه اینجا و نه تو هیچ وبلاگ دیگه ای. حداقل برای فعلا.

پس آره، احتمالا یه وقتی برگردم و باز هم بنویسم، اما نمی دونم کی.

حتی برای نوشتن این هم از خودم بدم میاد، چون واقعا چه لزومی بود برای نوشتنش؟ نمی دونم، فقط دلم خواست که اینجا باشه.

ممنون که تو این مدت با نوتیفیکیشن "n نظر منتظر تایید" بالای پنل مدیریتم کنارم بودید.

 

بعدانوشت: من واقعا دلم نیومد که این رو نگم. داشتم یه پست درسی می نوشتم (از اونجایی که_اگر نمی دونستید_دارم درس می خونم، بعله) که متاسفانه تا قبل از این پست آماده نشد. حالا حرفای من خیلی هم چیز خاصی نبودن، بیشتر به خاطر این بود که می خواستم یه اشاره ای به این پست بکنم، که از نظر خودم خیلی مفید بود واقعا. دیگه حیفم اومد که چیزی نگم. یادگاری داشته باشید تا وقتی برمی گردم. :دی

بعدانوشت دو: چرا این قدر مهربونید شماها؟ واقعا چرا؟

  • ۶۰ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۲ آبان ۹۹

    قراره معلم بشی؟

    می‌خواید معلم بشید؟ معلم دبیرستان؟ می‌خواید بچه‌ها ازتون خوششون بیاد؟

    راه‌حلش اینه:

    هیچی بیشتر از کتاب بهشون یاد ندید. حتی خود کتاب رو هم لازم نیست بهشون یاد بدید، فقط کافیه یه سری سوال از متن بهشون بدید تا دلشون خوش باشه که همون سوالا رو می‌خونن و امتحانشون رو می‌دن و یه نمره‌ای می‌گیرن و تمام.

    اگر معلم ادبیات هستید که هیچی. واقعا لازم نیست کاربردتون بیشتر از ساده‌ترین کتاب‌های گام‌به‌گام توی بازار باشه. همین که بشینید یه گوشه و سوالای کتاب رو جواب بدید و بقیه چیزا رو بدید یکی از بچه‌ها از روی کتاب بخونه، کافیه.

    مطمئن باشید که اگر این کارا رو بکنید، تو هر کلاس چهل نفره حداکثر پنج نفر به کارتون اعتراض می‌کنن و بقیه خوشحال و راضی می‌رن و میان.

    اما...

    اما اگر پا رو از این فراتر گذاشتید، اگر درمورد پیشینه تاریخی درسا و نکات اضافه حرف زدید، اگر چیزایی گفتید که واقعا جالب بودن و به درد می‌خوردن اما قرار نبود توی امتحان یا کنکور بیان... تبریک می‌گم، شما تبدیل می‌شید به معلم منفور مدرسه و چیزایی پشت سرتون می‌گن که اگر بشنوید باورتون نمی‌شه.

    اگه یه معلم ادبیات ناز هستید که بعد از دو سال تحمل یه گام‌به‌گام سخنگو اومده‌ید سراغ بچه‌ها، اگر نسخه کامل شعری که توی کتاب پاره‌پاره کرده‌ن رو برای بچه‌ها می‌خونید و معنی می‌کنید تا داستان رو بشنون و لذت ببرن، اگر قبل از خوندن شعر کلی اطلاعات درمورد سلسله خوارزمشاهیان و حمله مغول بهشون می‌دید یا خلاصه هر کار جالب دیگه‌ای می کنید، توی همون کلاس چهل نفره دست بالا شیش هفت نفر با تدریستون حال می‌کنن، همین.

    چرا کسی باید به خودش این‌همه سختی بده، فقط برای این‌که مورد تنفر واقع بشه؟

  • ۱۷ عجب!
  • ۲۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۶ آبان ۹۹

    آتشگاه

    سلام (قشنگ معلومه تکلیفم با خودم مشخص نیست و یه وقتایی همین‌جوری یه سلام می‌چسبونم اول پستام) 

    چند وقت پیش این پست رو دیدم و با خودم گفتم، چرا که نه؟ هم کتاب خوندن کارمه و هم نوشتن درمورد کتابا. خلاصه سنگ مفت و گنجشک مفت، منم که از خداخواسته.

    خیلی توضیح اضافه‌ای نمی‌دم. چالشی بود که در اون یکی از کتابای نشر صاد رو انتخاب می‌کردیم و نسخه الکترونیکش رو هدیه می‌گرفتیم و بعد تا ٢٨ مهر درموردش می‌نوشتیم. آفرین، من بازم دقیقا لب مرز دست به کار شده‌م!

    من کتاب آتشگاه رو انتخاب کردم، نوشته آقای احمد مدقق. 

    دوازده تا کتاب موجود بود و من هم که اصلا تو انتخاب کردن خوب نیستم. اما بالاخره، در نتیجه مشورت‌هایی با خانم مادر و تجربه خوبی که ایشون از خوندن کتاب آوازهای روسی آقای مدقق داشتن، آتشگاه رو انتخاب کردم. برای خودم هم جالب بود اصطلاحات و کلمات محلی استفاده شده توی کتاب، همیشه جالب بوده.

    داستان کتاب توی روستایی در افغانستان به اسم بلوطک(در نزدیکی کوه آتشگاه) و در زمان حمله شوروی به افغانستان اتفاق می‌افته. البته اون وسط گاهی گریز به زمانی خیلی دور که دقیق نفهمیدم چه زمانی هست هم زده می‌شه.

    شخصیت اصلی داستان، پسر نوجوانیه به اسم حبیب.

    اولین چیزی که درمورد روستا و آدماش نظر آدم رو جلب می‌کنه، اینه که

    در بلوطک هرکس چند کار یاد دارد!

    بله، مثلا بابای حبیب علاوه بر این‌که قصاب خوبیه، بلده آتیشای رنگی درست کنه. آتیشایی که هیچ‌کس دیگه‌ای بلد نیست و رمز درست کردنشون نسل به نسل تو خونواده‌شون وجود داشته. پدرش چند بار سعی می‌کنه این کار رو به حبیب هم یاد بده، اما حبیب هر بار اون‌قدر سرگرم و مجذوب دیدن شعله‌های رنگی می‌شه که درست کردن ماده اصلی رنگی کردن آتش، یعنی پودر برقک رو یاد نمی‌گیره. یا مثلا بابای دوست حبیب، اَنوَر، هم نجاره و هم رادیو و این‌جور چیزا تعمیر می‌کنه. 

    مردم دارن زندگی خودشون رو می‌کنن، زیر سلطه‌ی خان. ایوب‌خان. مردی که بین مردم به روباه معروفه.

    البته معلوم‌دار بود که پشت‌سرِ خان این حرف‌ها را می‌زدند، پیش رویش که هیچ‌کس جرئت نداشت به او روباه بگوید. حتی به روباه‌های دشت و بیشه‌های اطراف هم کسی از ترس نمی‌گفت روباه، چون ممکن بود به گوش یکی از نوکرها و آدم‌های خان برسد و فکر کند منظورش ایوب‌خان است.

    داستان از جایی شروع می‌شه که انور به حبیب می‌گه که می‌خواد بره و قلعه خان رو آتیش بزنه. همین‌جوری باهم حرف می‌زنن و کل می‌ندازن، و آخر قرار می‌شه حبیب برای ثابت کردن جرئتش بره سمت قلعه‌ی خان. (اینجاهاش یه جورایی من رو یاد کتاب هیچ‌کس جرئتش را ندارد انداخت) حبیب می‌ترسه، اما به روی خودش نمیاره. منتظر فرصته که تو همین گیرودار، روباه قفل دست‌ساز مرغانچه* رو می‌شکنه و مرغاشون رو می‌خوره. بابای حبیب اون‌قدر ناراحت می‌شه که بلند به پدر روباه لعنت می‌فرسته و همون‌جا نوکرا و دهقانای خان می‌گیرنش و می‌برنش به قلعه. بعدا معلوم می‌شه که این فقط یه بهونه بوده برای این‌که پدر حبیب رو بکشن به قلعه برای مقاوم‌سازی اونجا در برابر نیروهای شوروی که همین‌جور به روستا و تصرف قلعه نزدیک‌تر می‌شده‌ن. 

    دیگه بیشتر از این نمی‌گم، داستان لو می‌ره. 

    کتاب کوتاه و قشنگی بود. دیر شروعش کردم، اما وقتی شروعش کردم دیگه یه‌سره خوندمش، و از خوندنش لذت هم بردم. نمی‌تونم بگم که وای محشر بود و بی‌نظیر بود و این‌جور چیزا، اما کتاب جالبی بود که ارزش یک بار خوندن رو داشت. 

    ببخشید اگر طولانی شد.

    زشته این‌همه بنویسیم و هیچ تشکری از آقای صفایی‌نژاد و نشر صاد نکنیم. خیلی ممنون! 

    +برای اطلاعات بیشتر درمورد حمله شوروی به افغانستان. موقع پرس‌وجوی این مورد، متوجه شدم که باباجون علاوه بر هشت سال جنگ خودمون، توی اون جنگ هم حضور داشته.

    +صفحه کتاب در سایت نشر صاد. 

    *کلمه‌ای قشنگ، به معنای مرغدانی، لانه مرغ و خروس‌ها. 

  • ۱۳ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۷ مهر ۹۹

    فرشته و بالش

    چهارزانو نشسته بود.
    اشک هایش را پاک کرده بود و همه چیز را نوشته بود.
    به دریچه کولر روبرویش خیره شد:
    "می دونم که اون تو نیستی، ولی بذار همین طوری باهات حرف بزنم.
    می دونم می گن که برای هر چیزی و هر کاری باید انگیزه داشته باشی. منم دارم، خودت می دونی.
    فقط...
    فقط نمی دونم تا کی می تونم به دعا کردن بسنده کنم.
    نمی دونم تا کی می تونم دلم رو این جوری راضی کنم.
    می ترسم، عین چی می ترسم.
    از این می ترسم که خودم حرکت کنم و منتظر برکتت بمونم. حرکت...
    نباید حرکت کنم. می ترسم."
    دست ها را می دید که از میان تاریکی اتاق، چارچوب در را چسبیده اند. 
    نفس عمیقی کشید.
    چشم هایش را بست و زمزمه کرد:
    "Take an angel by the wings
    time to tell her everything
    ask her for the strength to stay"
  • ۲۶ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۳ مهر ۹۹

    هرکس به یک شکل مصرف گراست

    بار دیگر

    من دختری و تو کتابی

    من مادر و پدر و خواهری دارم

    که دوست دارند من کتابخوان باشم

    اما من

    فیلم را به آن ترجیح می دهم*


    حالا بیا صداهه، بیا بشین کنارم.

    قرار نیست باهم دعوا کنیم، باشه؟

    قرار نیست بهم بگی که موفق نمی شم. بذار اگر موفق نشدم، میام سراغ خودت. می دونی که میام، مثل همه وقتایی که اومدم تا سرم داد بکشی و آب دهنت بپاشه رو صورتم و آخرش هلو یا نارگیلت رو پرت کنی اون ور و بغلم کنی، با این که ازت بغل نخواسته م. بذار فعلا با هندونه هایی که زیربغلمه خوش باشم، باشه؟

    بیا صداهه، بیا بشین اینجا. بیا تماشام کن که جزوه هام رو می نویسم و کارام رو با نیکو هماهنگ می کنم.

    بیا، نمیای؟ نمیای بشینی کنارم تا باهم از پنجره نداشته مون بیرون رو تماشا کنیم و منتظر پستچی بمونیم؟ سرزنشم نکن صداهه، می دونم. می دونم اون همه کتاب نخونده ی چاپی و الکترونیک تلنبارشده دارم. بذار به رسیدن این جدیدا فکر کنم و دلم رو بهشون خوش کنم. بذار گلودردی که نه کروناست و نه سرماخوردگی رو یه جوری آروم کنم. بیا دیگه صداهه. ببین، من این همه بالش نامرئی روی طاقچه ندیدنی پنجره نداشته مون چیده م، فقط واسه ما! قشنگ نیست صداهه؟ می بینی چه قدر نرمن؟ جون می دن کتابام که رسید، بشینم رو همینا و ژاکت نارنجی مو به خودم بپیچونم و جورابام رو بکشم بالا و فراموش کنم که دنیایی وجود داره.

    هرکسی یه زمانایی لازم داره همین جوری خودش رو ول کنه و دنیا رو فراموش کنه. تنهای تنها بشینه و ببینه که چه اتفاقی می افته اگر هیچ اتفاقی نیفته.

    تو هم می خوای کنار من تنهای تنها بشینی صداهه؟ از اون تنهاییای ناراحت نیست، فکر نکنم باشه. میای؟

    قرار بود سرزنشم نکنی صداهه. هرکس یه جوری مصرف گراست.

    خوب گوش بده، این صدای موتور پستچی نیست؟

    اصلا قراره با موتور بیاد یا ماشین؟

    شبیه صدای پستچیه.


    *شعر از: خواهرم

  • ۲۶ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۹ مهر ۹۹

    نامه بیست‌وسوم

    سلام هیک عزیزم. 

    نمی‌خواهم حالت را بپرسم. نمی‌خواهم آرزو کنم ای‌کاش خوب باشی، با این‌که در صدر لیست تمام آرزوهایم  است. 

    هیک عزیزم، این اولین نامه‌ای است که برای تو می‌نویسم، اما در واقع برای خودم می‌نویسم. می‌دانم که معنی ندارد، اما در عین حال خیلی معنی دارد. 

    راستش دلم برای دنبال‌کننده‌هایم می‌سوزد. خیلی می‌سوزد. بندگان خدا. لابد هر وقت ستاره‌ام روشن می‌شود، چشم‌هایشان را می‌گردانند و فکر می‌کنند "ای بابا! باز هم این دختره‌ی سبُک و لوس آمده ناله کند!" دلم برایشان می‌سوزد، اما دیگر نمی‌دانم به چه زبانی حالی‌شان کنم که اگر ازم خسته شده‌اند، یافتن دکمه قطع دنبال کار خیلی خیلی ساده‌ای است. 

    یادت است گفتم که چه‌قدر حس خانه بودن آدم‌ها را می‌فهمم؟ دروغ نگفتم.

    می‌خواستم بگویم که حس می‌کنم اهل فلسطین اشغالی هستم، که حس می‌کنم خانه‌ام اشغال شده... اما خانه‌ام اشغال نشده. 

    بیشتر حس اهالی اتحاد جماهیر شوروی را دارم. خانه من، شوروی. هست، اما نیست. هست، هست، اما نیست. 

    این اواخر یکی از قشنگ‌ترین آهنگ‌های زندگی‌ام را شنیده‌ام، "روح‌های زیبا". Beautiful ghosts. با همان خط اولش هم دلم را برد،

    Follow me home, if you dare to

    I wouldn't know, where to lead you

    تا خانه دنبالم بیا، اگر جرئتش را داری

    چون نمی دانم به کجا راهنمایی ات کنم

    (خونه ای ندارم و نمی شناسم که بخوام به اونجا ببرمت)

    همین‌قدر ساده‌، همین‌قدر من.

    برای دوری که فرستادمش، استیکر شامپانزه‌ای زیر باران برایم فرستاد و من با خنده پرسیدم که این یعنی چه و او توضیح داد که برداشت آدم‌ها ازش متنوع است، اما منظور او این بوده که احساساتی شده و می‌خواهد برود زیر باران گریه کند. 

    فکر کنم بخشی از مشکلم را متوجه شدم.

    دیگر نمی توانم از مشکلات خودم ناراحت شوم. 

    می توانم ساعت‌ها، و بارها برای مشکلات شخصیت‌های فیلم‌ها و کتاب‌ها گریه کنم. می توانم پست‌های دوستان یا حتی نه‌چندان‌دوستان بیان را بخوانم و از ناراحتی‌شان ناراحت شوم و آرزو کنم ای‌کاش کاری از دستم برمی‌آمد. می‌توانم اخبار یا مستند تاریخی ببینم و از این‌همه درد و رنج، قلبم فشرده شود. اما پای خودم که وسط باشد...

    هیچ.

    خوب نیستم. دلم می‌خواهد خوب باشم، اما نیستم. راستش حتی مطمئن نیستم که دلم چه می‌خواهد.

    اما هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که خوب نیستم، چون نمی‌توانم برای خودم گریه کنم. چون رفتارم مثل همیشه است، مثل همیشه کتاب می‌خوانم، مثل همیشه با بقیه بگوبخند دارم و مثل همیشه از زمین و زمان شاکی‌ام. یک چیزی آن تو، آن ته وجودم درست نیست، اما نمی‌توانم ابرازش کنم، نه حتی در راه رفتن‌های شبانه‌ام و برای خود خودم. چرا‌، می‌توانم کتاب بخوانم و در کتاب‌ها ذره‌های خودم را ببینم و اشک بریزم. می‌توانم کلمه عینک را تار ببینم. اما این فرق دارد. نمی‌توانم توضیح بدهم، اما فرق دارد. 

    گفتم "عشق توی دلم را چه کنم؟". گفت "بعضی دوست‌داشتن‌ها را نباید کاری کنی. باید بگذاری همان‌طور بماند تا تکلیف خودش را مشخص کند".

    پس کاری برایش نمی‌کنم. بگذار همین‌طور بماند و ریشه بدواند و ریشه‌های اضافه‌اش را بخشکاند تا ببینم چه کار می‌کند.

    من که گفته بودم، نگفته بودم؟ من که گفته بودم که از همان آغاز نگاهم به سرانجام است. که من پریشب داشتم دیشب را می‌دیدم، و دیشب امروز صبح را، و الان دارم ماه بعد را می‌بینم و سال بعد را و دو سال بعد را. نه می‌توانم بگویم تصاویری که می‌بینم زیبا و لذت‌بخشند و نه می‌توانم خلافش را بگویم. تمام شد، ترجیح می‌دهم دیگر درمورد هیچ‌چیز نظری نداشته باشم. راستش حس قایقران همان قایق کوچک فکستنی را دارم که وسط اقیانوس منجمد شمالی گیر کرده و هر طرف که نگاه می‌کند، فقط آب می‌بیند و آب و آب. شاید هم یخ. قرار نیست وحشت کنم و خودم را به آب و آتش بزنم تا راه خانه را پیدا کنم، حداقل نه فعلا. فعلا، تا وقتی هنوز آذوقه دارم، می خواهم دراز بکشم و از صدای سکوت و از رنگ‌های شب لذت ببرم. می‌خواهم شفق‌ها را در آغوش بگیرم و با صدای تنهایی عظیمم اشک بریزم. اصلا خدا را چه دیدی؟ شاید یک کشتی نجات از دوردست رسید. شاید هم یک حیوان درنده، یا یک کوه یخ. اقیانوس منجمد شمالی کوسه هم دارد؟

    مامان همیشه می‌گوید "تو و بابات عین همید. هیچ‌کدوم سر سالم به گور نمی‌برید." 

    راست می‌گوید. روزی هزار بار صدای فریاد ما از این طرف و آن طرف خانه شنیده می‌شود. انگار هنوز ابعاد بدنمان دستمان نیست. پهلویم هر بار به گوشه اپن می‌خورد و می‌دانم که اگر عکس رادیولوژی ازش بگیرم، پر از ترک‌های ریز و درشت است. تصادفی شانه‌ام را به چارچوب در می‌کوبم و سرم را به پایین مبل که قدر یک گردو باد کند. ماهی چند بار دستم را لای کشو می‌گذارم، مدام می‌خورم زمین. مچ پایم زود و به راحتی پیچ می‌خورد، انگار که هرز است. انگار اصلا اینجا نیستم و از همان بچگی هم همین‌طور بودم.

    ولی گاهی آرزو می‌کنم ای کاش به جای این همه ضرب‌دیدگی، مثل بچگی‌هایم کمی هم کبودی روی بدنم می‌دیدم. کاش فقط کمی زخمی می‌شدم تا ذره‌ای خون ببینم و دلم آرام شود. شاید هم آن‌قدرها چیز بدی نباشد. هنوز از وجود کوسه‌ها در اقیانوس منجمد شمالی مطمئن نیستم، اما خوب می‌دانم که بوی خون چه‌طور جذبشان می‌کند. شاید هنوز برای خورده شدن زود است. نمی‌خواهم بگویم که منتظر خورده شدن هستم، اما نمی‌توانم انکار کنم که اگر کوسه را دیدم، قرار نیست ازش فرار کنم. دستی تکان می‌دهم و می‌گویم "فکر می‌کردم بیای. می‌شه اول سرم رو بخوری؟ یا کُلَم رو یهویی؟ نمی‌تونم زجرکش بشم".

    می‌دانی جانم، زمانی بود که در و دیوار وبلاگم حرف می‌زدند. آن قدر رنگ آبی‌اش و عکس‌های آن بالا را دوست داشتم که گاهی بازش می‌کردم و برای چند دقیقه فقط بهش خیره می‌شدم. پدر خودم و نوبادی را درآوردم تا فونتش را عوض کنم و بعد حتی بیشتر از قبل دوستش داشتم.

    اما حالا نگاهش می‌کنم و صداهه می‌گوید "زیادی آبی نیست؟" "یه کم شلوغه" "خیلی رو اعصابه راستش" و من کاری به جز تکان دادن سرم در تاییدش نمی‌کنم. گرچه اهمیت چندانی هم ندارد. نمی دانم کی دوباره به روال قبل و دست کم پانزده پست در ماه برگردم. شاید هم هیچ وقت برنگشتم، شاید هم در آرشیو مهر ماه نودونه پنجاه و هشت تا پست تلنبار شد. شاید هم همین امشب درش را برای همیشه تخته کردم. واقعا کسی چه می‌داند؟ مدت‌هاست که اعتمادم به پیش‌بینی‌ها را از دست داده‌ام، با این‌که این چند وقت تقریبا همه‌چیز همانی شده که فکر می‌کردم.

    دروغ نمی‌گویم تصدقت، بیشتر اوقات حس می‌کنم تمام قضیه المپیاد و روزی سه ساعت و نیم کلاسش از حد توانم خارج است و بدجوری هم خارج است. گاهی حس می‌کنم خودم را توی هچلی انداخته‌ام که راه فراری ندارد. آن لحظه که سر آزمون مرحله اول نشسته بودم و مدادم را روی میز انداختم و وسایلم را جمع کردم که بروم، حتی ذره‌ای حس نمی‌کردم قرار است همان مرحله را هم قبول شوم، چه برسد به رسیدن به دوره تابستان. حالا وقتی می‌بینم که مدیرمان چه طور باهام راه آمده، معلمم چه طور از اداره برایم نامه می‌گیرد و وقتی می‌گویم اطلس لازم دارم، مامان و بابا چه‌طور از همه دوست‌های دور و برشان سراغ می‌گیرند و آخر هم یکی می‌خرند و وقتی می‌بینم دارم کلاس‌های مدرسه‌ام را به خاطرش از دست می‌دهم... آه. نمی‌دانم چه بگویم. یک وقت‌هایی حس می‌کنم دارم تلف می‌شوم و گاهی هم انگار در یک چمنزار می‌دوم، آزاد و رها. انگار با دلی به سپیدی صبح و با امید بهاران می روم به گلستان لاله بچینم.

    نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد.

    نمی‌دانم قرار است با زندگی‌ام چه کار کنم.

    نمی‌دانم قرار است این سیب چند چرخ بخورد تا برسد به زمین و نمی‌دانم چه‌طور قرار است به زمین برسد.

    یادم نیست توی کدام کتاب این را خواندم*، اما یک جا خواندم که می‌گفت وقتی نمی‌دانی باید چه کار کنی، فقط قدم بعدی‌ات را بردار، هرچند کوچک. do the next right thing. قرار است همین کار را بکنم. قرار است فیلم‌هایی که از کلاس‌ها ضبط کرده‌ام را ببینم و جزوه‌هایم را کامل کنم و بخوانم که این‌همه کلاسی که در این دو هفته قرار نیست شرکت کنم، سر هیچ و پوچ حرام نشوند. آری، من هم مثل همه می‌دانم که مدرسه مزخرف است و چیزهای به دردبخوری به آدم یاد نمی‌دهد و غیره و غیره، اما این را هم می‌دانم که درس‌هایم را دوست دارم و در عین حال اگر زور بالای سرم نباشد هیچ غلطی نمی‌کنم. نیکو یکی از بچه‌های دوره است. دختر خوبی است و قمی هم هست. دیروز که کلاس کنسل شد زنگ زد و برنامه‌ای ریختیم برای این که جزوه‌های عقب‌افتاده را بنویسیم و خلاصه باهم برنامه‌ریزی کنیم و بخوانیم. نمی‌دانم، شاید چیز خوبی از این یکی درآمد.

    نه، قرار نیست شاد و خوشحال و باانگیزه باشم. قرار نیست قهقهه واقعی از روی خوشحالی و بشکن بزنم و everything is awesome جیغ بزنم و به این فکر کنم که دنیا پر از شگفتی و زیبایی است و برای خودم لیست شکرگزاری بنویسم.

    نه، قرار نیست برای خودم برنامه عزت نفس و self love بچینم و به خودم برسم و سعی کنم خودم را دوست داشته باشم، چون نه فایده‌ای در آن می‌بینم و نه ضرورتی. از همه گذشته، علاقه‌ای هم در خودم نمی‌بینم برای تلاش و رسیدن به همچین هدفی. من خودم را نمی‌پذیرم و چندان دوست ندارم، اما این دوست نداشتن و نپذیرفتن را پذیرفته‌ام و همین‌طور راحتم. 

    نه، قرار نیست یک روزه آدم دیگری شوم و شب‌ها زود بخوابم و صبح‌ها زود بیدار شوم و با همه خوب و مهربان باشم و دوستشان داشته باشم. هیچ‌وقت این‌طور نبوده‌ام، و فکر نکنم هیچ‌وقت هم این‌طور بشوم.

    نه، قرار نیست روند زندگی‌ام تغییر کند و نه، قرار نیست همانی باشد که بود. چون نه می‌دانم آنی که بود چه بود و نه می‌دانم آن چیزی که می‌خواهم باشد چیست.

    لب کلام این که، قرار نیست خوب باشم. حداقل نه به این زودی‌ها. شاید روزی در آینده‌ی نزدیک یا دور، اما الان نه می‌توانم و نه می‌خواهم که خوب باشم. مهم نیست که نمی‌توانم ابرازش کنم، مهم نیست که نمی‌توانم برای خودم حلاجی‌اش کنم یا در کلمه‌ها جایش دهم، مهم این است که هست و همین است که هست.

    فعلا همین بودن خالی را هم اگر یاد بگیرم، کافی است. خوب بودن پیشکش.

    راستش حتی نمی‌دانم که آیا قرار است بعد از این، باز هم برایت نامه بنویسم یا نه.

    هیچ چیز را نمی‌دانم. و اگر تصادفا این نامه را دیدی_یا ندیدی_، می‌دانی که راست می‌گویم، که پراستفاده‌ترین واژه دایره لغات من، "نمی‌دانم" است. نمی‌دانم، واقعا هیچ نمی‌دانم.

    گفتم که نمی‌گویم، پس نمی‌گویم که آرزو دارم خوب باشی. 

    تا همیشه سولویگ تو

    سولویگ


    *کتاب نبود. frozen 2 بود. هلن یادم انداخت.

  • ۱۵ عجب!
  • ۱۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱ مهر ۹۹

    قرار نبود!

    نه نه نه نه... 

    قرار نبود این کارو باهام بکنی صداهه، قرار ما این نبود. من باهات دوست شده بودم صداهه، داشتیم باهم کنار می‌اومدیم صداهه!

    یه وقتایی بدم نمی‌آد برگردم و بنویسم، اما نمی‌شه. پستای قدیمی‌م رو که می‌خونم، از یه سری‌شون متنفر می‌شم و دلم واسه بعضیاشون می‌تپه. بعد تلاش می‌کنم به یاد بیارم که نوشتنشون چه حسی داشت و فقط یه سری چیز گنگ و بی‌معنی و نصفه‌نیمه به یاد می‌آرم. گفتم نمی‌نویسم تا وقتی که بنویسم.

    اما صداهه، قرار نبود نذاری وبلاگ بقیه رو هم بخونم! من خوندن بقیه رو دوست دارم صداهه. ولی تو داری این دوست داشتن رو ازم می‌گیری. 

  • ۳۳ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۵ شهریور ۹۹

    آن دم که من از ناقه

    شب شام غریبان تو نکمک، مردا دو دسته می‌شن.

    یه دسته تو مسجد می‌مونن و عزاداری می‌کنن و دسته دوم روستا رو دور می‌زنن و برمی‌گردن. 

    یه بیت از یکی از شعرا هست که خیلی قشنگه، مصراع اول رو یه گروه می‌گن و مصراع دوم رو اون یکی گروه.

    طفل یتیمی ز حسین گم شده، ساربان ساربان

    این شتران را تو به تندی مران، ساربان ساربان


    +آن دم که من از ناقه، افتادم و غش کردم

    بابا تو کجا بودی؟ از ما تو جدا بودی

    آن دم که تو از ناقه، افتادی و غش کردی

    من بر سر نی بودم، مشغول دعا بودم

    (کاری به صحتش یا هرچی ندارم، اما سال‌هاست که این شبا این دو بیت تو سرمه) 

  • ۳۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۹ شهریور ۹۹

    شاید اونا هم دروغ می‌گن، مثل من، مثل تو...

    می‌گن زمان همه‌چیز رو درست می‌کنه. 
    می‌دونم که به تنهایی نمی‌تونه این کار رو بکنه، اما... 
    اما ما زردآلوها رو چیدیم. شستیمشون. پهنشون کردیم، خشک شدن. برگه‌ها رو جمع کردیم. اما هنوز چیزی عوض نشده. 
    نکنه تا وقت تکوندن بادوما و گردوها هم اتفاقی نیفته؟ 
    نکنه سیبا رو بچینیم و چیزی درست نشده باشه؟ 
    نکنه ترشی زرشکا دوباره دهنم رو زخمی کنه و هنوز...؟
    نکنه آلو بخارا هم جمع بشه و...؟ 
  • ۳۳ عجب!
  • ۱۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۵ مرداد ۹۹

    این قصه/یادداشت پایان نداره، نه هنوز. و طولانیه. می‌گم که نخونیدش و نصفه بودنش بزنه تو ذوقتون. اگر رمز رو می‌خواید بگید.

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۳ مرداد ۹۹