امروز، بعد از مدتها جستوجو، اینجا، یه لقب مناسب برای خودم پیدا کردم.
تماشاگر.
آره، من هم مثل دختر کولی، یه تماشاگرم.
من، یه نوع جدید از تناسخ برای خودم ساختم.
من، مجبور نیستم تا زمان مرگم صبر کنم تا بپرم توی یه زندگی دیگه، همین جا، و همین الان من حدود پونصد تا زندگی رو پشت سر گذاشتهم.
من چندین بار، دختر بودم، پسر بودم، بدبخت بوم، اشرافزاده بودم، حتی دو ماه تو طبقه پایین یه کشتی تنگ و نمور و تاریک، با یه عالمه آدم دیگه سفر کردم، یه روز آب اون جا رو پر کرد و وقتی تخلیهش کردیم، چند تا جسد پیدا کردیم.
من به آسپرگر مبتلا شدم، برای برادر مردهم جشن تولد گرفتم، بارها عاشق شدم، عاشق آدمهایی از قماشهای مختلف. حتی یه بار خواهر بزرگم به کشور خیانت کرد و با یه پسره فرار کرد.
آره، من این سبک زندگی رو خیلی دوست دارم، من راضیام که هر روز میتونم به آدم جدید باشم. می تونم از اشتباههایی که من کرده، فرار کنم و به سولویگ پناه بیارم، به کاترین، به سارا، به فی، حتی به وودرو و هوگو.
من خوشحالم، و هر روز خدا رو شکر میکنم که مادری داشتم که از بچگی، این دنیاهای متفاوت رو نشونم داده.
خدا رو شکر میکنم برای اینکه بهم اجازه داد زیباییهای دنیاش رو، بارها و بارها و از دریچه چشم آدمهای مختلف ببینم.