اگر خوابگاه و دانشگاه رو از بیخ در نظر نگیریم، از ۲۱ سال زندگیم، هشت سالش رو توی سه شهر و چهار خونهی متفاوت زندگی کردهم. باقیش همهش توی همین شهر سپری شده و به جز یکی دو سال، همهش توی یه خونهی واحد. خونهای که مامانجوناینها طبقه بالاش و برای چند سال، داییاینها طبقه پایینش زندگی میکردن. خونهای که خونهی قدیمی صبااینها تو کوچه پایینیش بود و اون یکی خونه قدیمیشون، تو یه کوچه کمی اونطرفتر. خونهای که برای چهار سال، همسایهی خونهی عمواینها بود. خونهای که مدرسهای که شیش سال توش درس خوندم و کلاس زبانی که دو سال میرفتم، در فاصلهی ده دقیقهایش بودن.
فکر میکردم فرایند خداحافظی از اون خونه و اون محله، قراره خیلی احساسی و نمادین باشه. مثلا برم تو کوچهها قدم بزنم و هرجا یه شمع روشن کنم. یه روبان بچسبونم روی تکتک جاهایی که باهاشون خاطره دارم. یه I was here مثل فینچِ All the bright places. یه روبان روی دستگیرهی در مغازهی آقای اسدی، چون دیگه قرار نیست بریم اونجا و کل مغازهش رو جارو کنیم و اون هر بار به شوخی ازم بپرسه: «بابات آلو نمیآره دیگه؟». یه روبان رو دیوار مغازهای که قبلا ویدئوکلوپ بود و موقع برگشتن از مدرسه، دقایق متمادی به به پوستر فیلمهای مختلفش خیره میشدیم. یه روبان روی دیوار مدرسه، یه روبان روی زمین جلوی نونوایی بربری که تو کلاس دوم باعث شد به آرزوی دیرینهی نون خریدنم برسم و یخهایی که روشون میپریدیم تا دعوامون کنن. یه روبان به تابلوی ربانینژاد که کل سال کنکور هفتهای چند بار از کنارش رد میشدم تا پیش هم باشیم و باهم درس بخونیم. یه روبان دور ساقهی درختهای گل یاسی که تو بهار بوی بهشت میدادن. یه روبان دور تابلوی راهنمایی و رانندگی که خورد تو صورتش و پنج دقیقه به خاطرش خندیدیم. یه روبان دور راهپلهی پشتبوم که شبها مینشستم اونجا و شهر رو تماشا میکردم. یه روبان دور گلدونهای کاکتوسی که وقتی بچه بودیم،، زمین جلوشون رو میشستیم تا شب بتونیم اونجا زیر نور ستارهها بخوابیم. ولم کنی همینطوری حرف میزنم و کاری میکنم روبان توی این شهر کمیاب بشه. ولی در واقعیت، اصلا خبری از این حرفها نبود. من با هیچی خداحافظی نکردم. روبانها رو باید ببندم دور این آدمها و گره پاپیونی بزنم و یه بوس هم روش. دیشب رفتیم تا با خانواده خداحافظی کنیم و همه گریه میکردن. خودشون گریه میکردن و خودشون خودشون رو مسخره میکردن که «بابا قندهار که نمیرن، ده دقیقه با ماشین فاصله دارن!». نمیدونم اگر دیدن اشکهای دایی (که تلاش کرد مسخرهبازی در بیاره و وانمود کنه الکیان) و مامانجون و مامان و زندایی به گریهم ننداخت، دیگه چی قراره بتونه این کار رو بکنه. گمونم تا ابد خراب شدهم. دفعه پیش که از این خونه رفتیم و رفتیم تهران، مامانجون و باباجون از دوری خواهرم چند وقت مریض بودن. مامانجون میگفت هر غذایی که درست میکردم، گریهم میگرفت که وای بچهها این رو خیلی دوست داشتن. حالا خواهرم بهشون قول داده که دستکم هفتهای یکبار بره و بهشون سر بزنه.
امروز دومین صبحی بود که تو خونهی جدید و تو اتاق خودم بیدار میشدم. بعد از پونزده سال، دوباره یه اتاق دارم که فقط مال خودمه. میزم رو دادم به خواهرم و تخت رو نیاوردیم. تنها چیزهای تو اتاق، قفسههای کتابمن و یه کمد کوچیک اون کنار. یه طاقچه قراره اضافه بشه. خواهرم میگه کاغذ دیواری و فرشم بههم نمیآن و باید یکیشون رو عوض میکردم. باهاش موافقم، اصلا بههم نمیآن، ولی من مشکلی باهاش ندارم. همینطوری قشنگه. روزی که رفتیم کاغذ دیواری بگیریم، مریض بودم انگار و حالم خوب نبود و مردی هرچی بهش میگفتم یه چیز قرمز میخوام، بهم نارنجی نشون میداد. تهش گفتم اصلا بابا هرکدوم رو که گرفتید گرفتید، من که اصلا قرار نیست اونجا زندگی کنم. مامان ناراحت شد از این حرفم و من هم آخرسر گفتم که فلان مورد رو برداریم، قشنگه. واقعا هم قشنگه، فقط بیربط. که خب فدای سرم. وسیلههام هرکدوم جای خودشون رو دارن و قفسههای کتابم قشنگ شدهن و همین برام بسه. فقط اگر وسایلی که هیچجای دیگه جا نشده (چون اتاق مامان و بابا هنوز فرش نداره و همه وسایلشون آوارهست) و پرت کردهن کف اتاق من رو بردارن تا شبیه بازار شام نباشه، ازشون ممنون میشم.
دیشب به بابا کمک کردم لوستر رو وصل کنه. اینقدر از این کارها خوشش میآد که موقع انجام دادنشون شبیه پسربچهها میشه.
دیگه چی؟ دیگه همین. میخواستم دیشب بنویسم، ولی کار لوستر اینقدر سخت بود و اینقدر طول کشید که وقتی تموم شد، دیگه جون نداشتم. خوابیدم و تا صبح کابوس دیدم، بیدار شدم و چند تا نامه بلندبالا پر از گلایه توی سرم براش نوشتم. بعد سختترین امتحان این ترم و احتمالا این چهار سال رو دادم که انگار عقدهایترین استادمون طراحیش کرده بود و حالا هم دارم اینها رو مینویسم که بعد بخزم یه گوشه و وقتم رو تلف کنم تا شب بشه و اون موقع بتونم خودم رو سرزنش کنم که چرا به باقی کارهام نرسیدم. با من کاری نداری؟
:( با طرز نوشتنت حس کردم کنارت نشستم و تو خاطرات رو مثل یه آلبوم ورق میزنی و نشونم میدی.
نمیدونم چرا اساتید تا مجازی میشه اون قسمت عقدهای شخصیتشون رو بروز میدن. بابا. اه. استادهای مورد علاقهم دیگه مورد علاقهم نیستن. (درمورد تخصصیهام صدق نمیکنه البته)