بیان خلوت شده، ولی این مدلیش رو هم دوست دارم. دست و دلم نمیره تلگرام رو باز کنم. چند روز یک بار یه سری میزنم و به جز پیامهای ضروری (که معمولا هم خبری ازشون نیست)، باقی چیزها رو باز هم نمیکنم. تو خیلی اوقات از روز، حوصله حرف زدن با آدمهای عادی بیرون رو هم خیلی ندارم.
خونه بالاخره شکل اسبابکشی به خودش گرفته و داره اعصابم رو خرد میکنه. امیدوارم زودتر تموم شه. موقع جمع کردن عروسکها و بستهبندیشون برای رفتن تو انباری، دلم میخواست بشینم و زار بزنم. یه سری از کتابهام که چند روز پیش جمع کرده و برده بودیم رو امروز باز کردم و چیدم. وقتی وسط خونه خالی نشسته بودم و دستهام خاکی بودن و کمکم داشت سردم میشد، همهی فکرهای پر از غم و غصه رو به زور قورت دادم و به این فکر کردم که این قفسه هم خوشگل شده و شاید بهتره هودی خواهرم رو بپوشم.
باید با این نوسانها کنار بیام. مغزم همهش دنبال الگو و میانبره و از پیدا نکردنشون عصبی میشه، ولی واقعا چارهای جز این نیست. یک ساعت خوبم و دو ساعت نه، یه روز خوبم و دو روز نه، همینه دیگه. چه کارش کنم؟ اصلا طبیعت همینه خب. حالا baseline آدمها یه کم باهم فرق میکنه. که چه؟
هفته اول امتحانها تموم شد. چهارتا رد شد و پنجتا مونده. خوشحالم که محاسبه معدل تموم شده، اگر نه احتمالا از حرص میمردم. حالا اما عین خیالم هم نیست. دیشب بعد از خوندن فقط یک فصل، بهش گفتم که دیگه نمیخوام و نمیتونم بخونم. گفتم میانترم هم دادهم، نمیافتم. گفت بشین بخون، منم میشینم کنارت. یه فصل دیگه هم خوندم و باقیش رو هم صبح. ظهر تلفن رو قطع کردم و بهش پیام دادم که این مکالمههای نصفهنیمهمون گاهی عین آب شورن. زد به مسخرهبازی، طبق معمول.
البته "عزلت" هستش. :)