از بیرون فرقی نمی‌کنه، ولی تلخی زیر زبونم با هرچیزی که می‌بینم و می‌خونم و می‌شنوم بیشتر می‌شه. از حرف زدن درباره قلب‌ها خسته شده‌م. به خودم می‌گم که این چیزها رو قرار نیست یادم بره، که تمام مدت که پات روی گلوم بود داشتی با فریاد دم از تنفس می‌زدی. ولی بعید می‌دونم. حتی اگر یادم نره هم می‌بخشم. خیلی بلد نیستم این چیزها رو. دفعه بعد هم قراره به گلوت که از داد زدن درد گرفته بود فکر کنم.
از اون غم‌هاست که دوست ندارم درباره‌ش حرف بزنم. نه که بقیه نفهمن، گمونم خیلی‌ها بفهمن. نه که وقتش رو نداشته باشن، حتما کسی اون بیرون هست که داشته باشه. ولی من نمی‌خوام با کسی این... اسمش چیه؟ resentment، انزجار؟ نمی‌خوام با کسی این حس رو شریک بشم. اصلا هم نگران اون‌ها نیستم که چه حسی بهشون دست می‌ده، فقط دارم به خودم فکر می‌کنم. این تلخیِ خودمه، فقط مال خودم. قراره بشینم گوشه‌ی اتاقم و مدام مزه‌مزه‌ش کنم.
اشتباه کردم که امیدوار شدم. باز هم اشتباه کردم. چرا هر بار همین اشتباه رو تکرار می‌کنم؟ هر بار هم به خودم می‌گم که دیگه نه، ولی هر بار همین مسیر رو می‌رم. با خوشحالی توش قدم می‌زنم و به نوری که بالای سرم می‌درخشه نگاه می‌کنم؛ چشم‌هام زمین رو نمی‌بینن که با ردپای خودم پوشیده شده. فقط یه جفت کفش، بارها و بارها، تو زمان‌های مختلف...
کاری از دستم برمی‌آد؟ گمون نکنم. عجالتا باید قبل از برگشتن ناخن‌هام رو بگیرم. دختره‌ی احمق ساده‌دل، آخه تو رو چه به جنگل و به سبزی؟ توی غارِت بین صخره‌های ساحل بمون. تنها و بی‌کسی، ولی حداقل می‌دونی که تنها و بی‌کسی. می‌فهمی چی می‌گم؟

*Taking my only friend I know
He leaves a lot
His name is Hope
_ Semi-Automatic, Twenty One Pilots
۵ ۰