تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

نامه چهاردهم

سلام هیک عزیزم

حالت چه طور است؟

من که خوبم. مضطرب و بی قرارم، اما خوبم.

می دانی هیک جان، دیگر دارم به این اضطراب و بی قراری عادت می کنم. این یکی می رود، اما موضوع جدیدی جایش را می گیرد. اضطراب فعلی ام آزمون ورودی فرهنگ است. هیک، کتاب ریاضی هنوز تمام نشده، چه کار کنم؟ مامان که دید درس نمی خوانم، گفت: سولویگ، اگه قبول نشی خیلی از دستت ناراحت می شم.

همیشه همین است. اگر درس بخوانم و پنج بشوم هم کاریی ندارند. می گویند تو تلاش خودت را کردی.(گرچه خیلی کم پیش می آید که در حد مطلوب درس بخوانم و بروم سر جلسه امتحان) اما اگر نخوانم و نوزده بشوم، وای! هی می گویند خب همت کن دختر، تو که نخوانده نوزده شدی، می خواندی و بیست می شدی! شده همین قضیه فرهنگ. اگر می خواندم و قبول نمی شدم می گفتند فدای سرت، تو که اصلا نمی خواهی بروی انسانی! ولی حالا... وای هیک، خدا باید کمکم کند. مطالعات مانده، دینی مانده، ریاضی مانده، ادبیات چند درسش مانده. تنها چیزی که ازش نگرانی ندارم، زبان است که آن هم ضریبش دو است! از آن طرف فردا داریم می رویم اردو، پنج شنبه کل روز نمایشگاهم و جمعه آزمون است. یعنی می ماند امروز و چهارشنبه، تمام! همین قدر وقت برای اییین همه درس.

ههععیی، بی خیال درس هیک. تا به حال چه طور سر کرده ام؟ کج دار و مریز. از این به بعد هم همان رویه را ادامه می دهم، توکل به خدا.

خواندم. توی تلگرام. منبعش یک کانال مضحکی بود که شبیه یک فرقه است اصلا، ولی توی یک کانال دیگر فوروارد شده بود که من دیدمش. نوشته بود این لفظ کراش که الان این همه زیاد شده، همان هوس است. از روی قیافه طرف ازش خوشتان می آید و این حس بیشتر از سه چهار ماه هم دوام نمی آورد. واقعا هیک؟ نه! حداقل این آن حسی نیست که من به تو دارم، واقعا نیست. حالا شاید یک حس مضحک نشئت گرفته از هورمون های مسخره در حال بالا و پایین شدن این سن باشد، اما هوس نیست. 

می دانی هیک، یک فیلم بیخودی بود به اسم sixteen candles. خیلی مسخره بود، خیلی. حتی هیچ داستان خاصی نداشت. اما یک دیالوگش بود که واقعا خوشم آمد ازش. دختره داشت به پدرش می گفت که از یک پسری توی مدرسه خوشش می آید، اما آن یارو نمی داند. باباهه چه گفت؟ گفت: "well, there's a reason it's called a "crush! گرفتی هیک؟ کراش یک معنی دیگر هم دارد. یعنی خرد شدن، نابود شدن.

ههععیی، بروم به بدبختی هایم برسم.

دوستدار همیشگی ات

سولویگ

+ دوری یک داستانی گفت که صحت این حرف بالا را تایید می کرد. یک روزی می آیم و برایت تعریفش می کنم.

  • ۵ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۹ ارديبهشت ۹۸

    جهان موازی

    توی یه جهان موازی، احتمالا من یه دریانوردم. یه دریانورد با موهای نقره‌ای و چشمای آبی. دریانوردی که نه تجارت می‌کنه و نه دزد دریاییه، فقط دریا رو خیلی خیلی دوست داره. هر روز غروب، تکیه می‌ده به عرشه کشتی و خورشید رو نگاه می‌کنه تا وقتی که محو بشه. بعد که خورشید رفت پایین و ماه به جاش اومد بالا، اون وسط دریا، دور از همه آلودگی های نوری که جلوی درخشش ستاره‌ها رو می‌گیرن، دراز می‌کشه و به ستاره‌ها نگاه می‌کنه. برای هر کدومشون اسم می ذاره و داستان می‌سازه. اون قدر سر خودش رو با ستاره‌ها و داستاناشون گرم می‌کنه، تا خوابش ببره و صبح مرغای دریایی با صداشون بیدارش کنن.

    توی یه جهان موازی دیگه، من یه گلخونه دارم. یه دختر قدبلند با پوست یه نموره تیره و موهای زیتونی و چشمای سبز، که همه زندگی‌ش توی گیاهاش خلاصه می‌شه. آدم سحرخیزیه، صبحا زود از خواب بیدار می‌شه و از صبحونه متنفر نیست. لباساش رو می‌پوشه و می‌ره تو گلخونه‌ش، جایی که بقیه روزشو سر می‌کنه. دلش نمی‌خواد هیچ‌کدوم از گلاش رو بفروشه، اما مجبوره. هیچ‌کس نمی‌بینه که هر بار وقتی گلدونی رو می‌ده دست یه مشتری، یه قطره اشک درشت از گوشه چشم راستش چیلیک می‌چکه و روی زمین محو می‌شه.
    توی یه جهان موازی دیگه، من یه کتاب‌فروشم. یه کتاب‌فروش خوشحال، با موهای قرمز فرفری و چشمای سورمه‌ای. کسی که می‌دونه حتی اگه همون لحظه بمیره، خوشحال می‌میره. بین کتاباش پرسه می‌زنه و زندگیشو می‌کنه. براش مهم نیست بیرون اون چار دیواری چه خبره، کی کیو زده، کی به کی حمله کرده و چی گرون شده. تو دنیای خودش، خوشه با کتاباش. می‌دونه که اون بیرون، خبری نیست، هرچی باشه همین توئه، بین قشنگ‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین موجودات دنیا.
    توی یه جهان موازی دیگه، من منم. سولویگ. همین قدر کوچولو، همین قدر معمولی. یه وقتایی می‌زنم به سیم آخر، می‌زنم به فاز بی‌خیالی و عین خیالم نیست که جمعه آزمون ورودی دارم و کلییییی درس باید بخونم. می‌زنم به فاز بی‌خیالی، می‌گم بی‌خیال کار هنر که عین بختک مونده رو دستم و باید نصفشو حداقل تموم کنم. بی‌خیال امتحان قرآن و تکلیف کار و فناوری، تایپ کردن رو بچسب. یه وقتایی هم خل می‌شم، توی روز این‌طرف و اون‌طرف پرسه می‌زنم و وقت تلف می‌کنم، اما همین که شب می‌شه و می‌رم تو تخت، ویر درس خوندن می‌افته به جونم و با بدبختی سرکوبش می‌کنم تا خوابم ببره. همین‌قدر معمولی. 
    و با خودم فکر می‌کنم که زندگی به عنوان هر کدوم از این آدمایی که گفتم، می‌تونه خوب و لذت بخش باشه.
  • ۶ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۷ ارديبهشت ۹۸

    لیست کتاب

    می‌دونید که، امروز روز اول نمایشگاه بود.همین جوری هوس کردم لیستمو براتون بذارم :)

    + یکی از ما دروغ می‌گوید/نشر کوله پشتی

    + ما یک نفر/نشر پیدایش

    + اپل و رین/نشر هوپا

    + ده بچه‌ی زنگی/نشر هرمس(کیمیا) 

    + آوا در آینه/نشر نردبان

    + نامه‌های بلوغ/نشر لیلة‌القدر

    + قصه‌های جزیره ١ و ٢/نشر قدیانی


    پ. ن. یک. مدیونید فکر کنید به خاطر کسری بودجه لیست این قدر جمع و جوره :) 

    پ. ن. دو. فردا و پس‌فردا تو غرفه کودک و نوجوان افقم. اگه اومده باشید، ببینم می‌تونید تشخیصم بدید یا نه :) 



  • ۴ عجب!
  • ۱۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۴ ارديبهشت ۹۸

    چگونه هرچه رشته بودیم پنبه شد؟

    یه مدتی بود که دیگه تو مدرسه حالم بد نمی‌شد، گریه نمی‌کردم و غصه نمی‌خوردم. چون بچه‌ها بودن و سرم گرم بود و می‌خندیدم. چون تنها نمی‌شدم که فکرم بره جاهای دیگه و حمایتای شوخی_طور بچه‌ها سرحالم می‌کردن.

    ولی امروز... بعد از این همه وقت، وقتی دیدم که باید حتما با یه نفر حرف بزنم وگرنه خفه می‌شم، هیچ کس نبود. بودنا، اما حس می‌کنم هنوز اون قدر بهشون نزدیکم که باهاشون درد دل کنم. چند بار کل کلاس رو زیر و رو کردم، اما هیچ کس نبود، هیچکس. نشستم سر جام و چشمام هی پر و خالی شد. پشت سریم هی نگام کرد و گفت داری گریه می‌کنی؟ و من خندیدم و گفتم نه! گفت باشه، اصلنم معلوم نیست که چشمات پر اشکه، اون پاک‌کن رو از زیر صندلی‌ت بده.


    پ. ن. می‌خواستم برم تولد عین. با مامان و بابا صحبت کرده بودم و گفته بودم میام. بماند که چه قدر سخت راضی کردم مامان و بابا رو. تو مدرسه که بچه‌ها داشتن حرف می‌زدن درمورد ساعت و خوراکی و غیره، یهو صداهه یه داد بلند کشید که تا تهِ تهِ قلبم رفت و کلا از رفتنم پشیمون شدم و به عین هم گفتم، اونم گفت باشه، من فردا برات خوراکیا رو میارم😜

    پ. ن. دو. صداهه چی گفت؟... آهان، داد زد که تو به اینجا و به این آدما متعلق نیستی، you don't fit in. 

  • ۵ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۳ ارديبهشت ۹۸

    صداهه برگشته

    صداهه برگشته. 

    با همون هلوی لعنتی توی دستش که نمی‌دونم این موقع سال از کجا گیرش آورده. 

    یه گاز بزرگ به هلوش می‌زنه. می‌گه سولویگ، تا کی؟ بس کن! فکر می‌کردم دفعه پیش که باهات حرف زدم آدم شدی، اما معلومه که این طور نبوده. آروم می‌گم مگه چی کار ک... داد می‌زنه که چی کار کردی؟ خودت هم می‌دونی سولویگ! بهت گفته بودم خودتو دست بالا نگیر، گفته بودم این قدر تلاش نکن، گفته بودم فکر نکن خیلی خفنی و از پس هر کاری بر میای! نگفته بودم؟ بیا، اینم نتیجه گوش ندادن به من! یه گاز دیگه به هلوش می‌زنه.

    می‌گم مگه چی شده حالا؟ می‌گه چی شده؟ بگو چی نشده! سولویگ راستش رو بگو، واقعا این قدر احمقی یا خودت رو زدی به حماقت؟ بگو ببینم، کی بود که داشت سر اون قضیه رویاپردازی می‌کرد، هوم؟

    می‌گم من بودم ولی... حرفم رو قطع می‌کنه و می‌گه ولی نداره، دقیقا همین، منظورم همینه. حالا بگو ببینم، کی سرخورده شده؟ کی هروقت نگاش به امین و مهدی می‌افته یا می‌بینه خاله زنگ زده دلش به هم می‌خوره؟

    می‌گم ولی من که گفتم دیگه برام مهم نیست! یه پوزخند مسخره می‌زنه و با دهن پر می‌گه آره، می‌دونم مثل دفعه پیش.چیزی نبود که، مهم نبود که! لابد واسه همین هروقت هرکی کوچیکترین اشاره‌ای بهش می‌کرد بغض می‌کردی؟

    حس می‌کنم دارم کوچیک می‌شم و صداهه داره گنده می‌شه. بغضم رو قورت می‌دم و می‌گم خب تقصیر من نبود که، تقصیر امین بود، تقصیر مهدی بود، تقصیر خاله بود! 

    یه خلال دندون از تو جیبش درمیاره و شروع می‌کنه به تمیز کردن هسته هلوش. می‌گه آره، می‌دونم تقصیر همه بود، الا تو. دقیقا چیش تقصیر اونا بود؟ وقت که تموم نشده بود!

    می‌گم باشه خب این قبول. ارزشش رو نداشت که دوباره منور کنی ما رو با حضورت!

    هسته هلوی تمیز شده رو شوت می‌کنه تو کشوی پر از هسته و دندوناشو تمیز می‌کنه. آروم می‌گه یه نگاهی به پشت سرت بکن سولویگ. داری چی کار می‌کنی؟ دیدی چند تا جنازه پشت سرتن؟ تو چشماشون نگاه کردی؟

    پشت سرم رو نگاه می‌کنم. روی زمین پر از جنازه‌ست. پیر و جوون. زمین پر خون شده.

    با دستمال ابریشمی‌ش دهنش رو پاک می‌کنه. می‌گه با خودت صادق باش سولویگم.

    می‌خوام داد بزنم من سولویگ تو نیستم، اما نمی‌تونم. 

    ادامه می‌ده که یه چیزو یادت باشه سولی. اون قسمت اون فیلمه رو یادته؟ می‌گفت you'll never have a nightmare if you never dream. رویاپردازی رو بذار کنار. خواب دیدن رو بذار کنار. امتحان کردن راهای جدیدو بذار کنار. مسابقه‌ها و مصاحبه‌ها و امتحانا رو بذار کنار. خودتم می‌دونی که تهش از هیچ کدوم هیچی در نمیاد. خسته نکن خودتو لعنتی. اگرم کسی بهت برعکس اینا رو گفت... چی دارم می‌گم. تو که به خرجت نمی‌ره. می‌دونم چندوقت دیگه برمی‌گردی سر همین نقطه. من که می‌دونم.

    کیف سامسونتی که معلوم نیست از کجا پیداش شده رو برمی‌داره و می‌گه دفعه بعد برام نارگیل بذار. از هلو خسته شدم.

    من می‌مونم و جنازه‌ها، با چشمای بازشون. 

  • ۴ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲ ارديبهشت ۹۸