مامان از بیرون که اومد، انگار همچین چیزی رو باورش نمی‌شه گفت: «تو هنوز خوابی‌؟ پا شو ببینم. هر وقت می‌آم تو این اتاق، یا خوابی یا دراز کشیده‌ی!» 

جواب ندادم. سرم رو بیشتر زیر پتو فرو کردم. 


دیشب فاطمه گفت: «تو تمرین کردی؟ ارائه‌ت چند دقیقه شد؟» 

جواب دادم: «من تصمیم گرفتم فردا پاور رو درست کنم و برای ارائه تمرین کنم، شاید باورت نشه😂. میزان اهمال‌کاری‌م هر روز خودم رو هم از اول غافلگیر می‌کنه.» و خوابیدم.

بعد از هزاران خواب دیوانه‌وار و احمقانه و آزاردهنده، صبح ساعت شیش بیدار شدم. ارائه ساعت هشت بود و کار من ساعت یک ربع به هشت بالاخره تموم شد. رو سرعت دو برابر ارائه دادم و هیچ‌کدوم از حرف‌های اضافه‌ای که ازشون می‌ترسیدم رو نزدم. اساتید گروه ما از شانس، هیچ سوالی نپرسیدن. استادم، استاد سختگیر و عجیب و غیرقابل‌‌پیش‌بینی‌م ازم تعریف کرد. بعد به خودم گفتم صرفا چون جلوی همکارهاش بوده روش نشده بگه کارم بد بوده. ایمیلی که داد تا بگه خوب بودیم هم حتما روال کاری‌شه. بالاخره پرونده این پروژه بعد از بیش از سه ماه، بسته شد. یه تشکر برای استادم نوشتم و فرستادم، دوتای دیگه برای دانشجوهاش.

بعد از چند روز رفتم تلگرام تا آهنگ این ترم رو بذارم. تموم شد. ترم هفت تموم شد. با تمام بالا و پایین‌هاش و با احتمالا پاییزترین پاییز این چند سال، تموم شد. حرف‌هایی برای زدن دارم ولی گمونم بهتره همه‌ش بمونه برای آینده. 

چند تا پیام رو جواب دادم و یه سرکی به این طرف و اون طرف کشیدم. بعد به خودم گفتم لیاقت این‌که بیشتر وقت تلف کنم رو دارم. بعد از مدت‌ها این گفت‌وگوهای قدیمی با جی‌پی‌تی رو خوندم و نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. بهش گفتم که چه تصمیمی گرفته‌م و بهم گفت دارم اشتباه می‌کنم، ولی من بهش اهمیت ندادم. خودم هم می‌دونم اشتباهه، ولی به جهنم. بعد باز خوابیدم، چون حوصله نداشتم به این فکر کنم که چرا هیچ‌کدوم از این چیزها ذوق‌زده‌م نمی‌کنه.

ده بار از خواب پریدم و وقتی بیدار شدم، تصمیم گرفتم دنیا رو جابجا کنم. تصمیم گرفتم اگر برگشتیم دانشگاه، روز اول رو با هم‌اتاقی‌هام بگذرونم و روز دوم رو با هم‌کلاسی‌هام و روز سوم رو با روناهی و بعد در اولین فرصت با دختر خوشگله قرار بذارم. انگار که دنیا رو دور تند باشه، وقت نداریم عزیزم، باید عجله کنیم. میلیون‌ها چیز هست که تجربه نکرده‌یم و وقت کمه و باید عجله کنیم، می‌فهمی؟ هیچی قرار نیست درست بشه و ما فقط همین روزها رو داریم. تصمیم گرفتم سریع کارهام رو بکنم و بشینم سر درس. تصمیم گرفتم از فردا آمار بخونم.

حالا اما تیکه‌های آخر هال رو جمع کرده‌م و دوش گرفته‌م و گمونم تمام انرژی‌ و نیروم فقط برای همین کارها کافی بود. نشسته‌م یه گوشه و لحظه‌شماری می‌کنم برای این‌که دوباره به رخت‌خواب برگردم. فردا هم روز خداست و دنیا هم قراره سر جاش بمونه، آماده برای این‌که من دوباره تصمیم بگیرم جابجاش کنم. 

بهم می‌گه: «امیدوارم کرگدنه برنگشته باشه. تازه داشتی یه کم بهتر می‌شدی.»

می‌خندم. برگشته دوست قشنگ من، برگشته. صبح‌ها پاش رو روی سینه‌م می‌ذاره و اجازه نمی‌ده بلند شم، شب‌ها شاخش تو سر و صورتم و مزاحممه و اجازه نمی‌ده بخوابم، گمونم دمش رو پیچیده دور گردنم که باز نفس کشیدن سخت شده. خاکستری‌ش این‌قدر پررنگه که رنگ‌های دیگه رو به سختی می‌تونم ببینم. یک روزهایی اجازه نمی‌ده حتی لامپ اتاقم رو روشن کنم. افتخارآفرین‌ترین کار روزهام شده بیرون اومدن از رخت‌خواب و شستن صورتم. بهش می‌گم که دارم به زدن قید کنکور فکر می‌کنم، به نوشتن یه پیام که می‌گه «بیا دیگه باهم حرف نزنیم.». برای اولین بار تو زندگی‌م حتی دلم بغل نمی‌خواد؛ حوصله ندارم دست‌هام رو دور یه تن دیگه بپیچم که چی بشه مثلا. ارائه‌ی پروژه‌م افتاده پس‌فردا اول صبح و حتی دلم نمی‌خواد بهش فکر کنم. می‌گم این حرف‌ها هم شده قوز بالا قوز، دچار ضعف اعصاب و پارانویا شده‌م. از فکر کردن خسته‌م، از تحلیل کردن تک‌تک جملات و حرکات آدم‌ها بیزارم. دلم می‌خواد برگردم زیر پتوم، یه کتاب جدید رو باز کنم و فراموش کنم که مجبورم وجود داشته باشم. 

هنوز هم دارم این حرف‌ها رو می‌نویسم. شاید باید دست بردارم؟ 

از بیرون فرقی نمی‌کنه، ولی تلخی زیر زبونم با هرچیزی که می‌بینم و می‌خونم و می‌شنوم بیشتر می‌شه. از حرف زدن درباره قلب‌ها خسته شده‌م. به خودم می‌گم که این چیزها رو قرار نیست یادم بره، که تمام مدت که پات روی گلوم بود داشتی با فریاد دم از تنفس می‌زدی. ولی بعید می‌دونم. حتی اگر یادم نره هم می‌بخشم. خیلی بلد نیستم این چیزها رو. دفعه بعد هم قراره به گلوت که از داد زدن درد گرفته بود فکر کنم.
از اون غم‌هاست که دوست ندارم درباره‌ش حرف بزنم. نه که بقیه نفهمن، گمونم خیلی‌ها بفهمن. نه که وقتش رو نداشته باشن، حتما کسی اون بیرون هست که داشته باشه. ولی من نمی‌خوام با کسی این... اسمش چیه؟ resentment، انزجار؟ نمی‌خوام با کسی این حس رو شریک بشم. اصلا هم نگران اون‌ها نیستم که چه حسی بهشون دست می‌ده، فقط دارم به خودم فکر می‌کنم. این تلخیِ خودمه، فقط مال خودم. قراره بشینم گوشه‌ی اتاقم و مدام مزه‌مزه‌ش کنم.
اشتباه کردم که امیدوار شدم. باز هم اشتباه کردم. چرا هر بار همین اشتباه رو تکرار می‌کنم؟ هر بار هم به خودم می‌گم که دیگه نه، ولی هر بار همین مسیر رو می‌رم. با خوشحالی توش قدم می‌زنم و به نوری که بالای سرم می‌درخشه نگاه می‌کنم؛ چشم‌هام زمین رو نمی‌بینن که با ردپای خودم پوشیده شده. فقط یه جفت کفش، بارها و بارها، تو زمان‌های مختلف...
کاری از دستم برمی‌آد؟ گمون نکنم. عجالتا باید قبل از برگشتن ناخن‌هام رو بگیرم. دختره‌ی احمق ساده‌دل، آخه تو رو چه به جنگل و به سبزی؟ توی غارِت بین صخره‌های ساحل بمون. تنها و بی‌کسی، ولی حداقل می‌دونی که تنها و بی‌کسی. می‌فهمی چی می‌گم؟

*Taking my only friend I know
He leaves a lot
His name is Hope
_ Semi-Automatic, Twenty One Pilots

اگر خوابگاه و دانشگاه رو از بیخ در نظر نگیریم، از ۲۱ سال زندگی‌م، هشت سالش رو توی سه شهر و چهار خونه‌ی متفاوت زندگی کرده‌م. باقی‌ش همه‌ش توی همین شهر سپری شده و به جز یکی دو سال، همه‌ش توی یه خونه‌ی واحد. خونه‌ای که مامان‌جون‌این‌ها طبقه بالاش و برای چند سال، دایی‌این‌ها طبقه پایینش زندگی می‌کردن. خونه‌ای که خونه‌ی قدیمی صبا‌این‌ها تو کوچه پایینی‌ش بود و اون یکی خونه قدیمی‌شون، تو یه کوچه کمی اون‌طرف‌تر. خونه‌ای که برای چهار سال، همسایه‌ی خونه‌ی عمواین‌ها بود. خونه‌ای که مدرسه‌ای که شیش سال توش درس خوندم و کلاس زبانی که دو سال می‌رفتم، در فاصله‌ی ده دقیقه‌ای‌ش بودن. 

فکر می‌کردم فرایند خداحافظی از اون خونه و اون محله، قراره خیلی احساسی و نمادین باشه. مثلا برم تو کوچه‌ها قدم بزنم و هرجا یه شمع روشن کنم. یه روبان بچسبونم روی تک‌تک جاهایی که باهاشون خاطره دارم. یه I was here مثل فینچِ All the bright places. یه روبان روی دستگیره‌ی در مغازه‌ی آقای اسدی، چون دیگه قرار نیست بریم اون‌جا و کل مغازه‌ش رو جارو کنیم و اون هر بار به شوخی ازم بپرسه: «بابات آلو نمی‌آره دیگه؟». یه روبان رو دیوار مغازه‌ای که قبلا ویدئوکلوپ بود و موقع برگشتن از مدرسه، دقایق متمادی به به پوستر فیلم‌های مختلفش خیره می‌شدیم. یه روبان روی دیوار مدرسه، یه روبان روی زمین جلوی نونوایی بربری که تو کلاس دوم باعث شد به آرزوی دیرینه‌ی نون خریدنم برسم و یخ‌هایی که روشون می‌پریدیم تا دعوامون کنن. یه روبان به تابلوی ربانی‌نژاد که کل سال کنکور هفته‌ای چند بار از کنارش رد می‌شدم تا پیش هم باشیم و باهم درس بخونیم. یه روبان دور ساقه‌ی درخت‌های گل یاسی که تو بهار بوی بهشت می‌دادن. یه روبان دور تابلوی راهنمایی و رانندگی که خورد تو صورتش و پنج دقیقه به خاطرش خندیدیم. یه روبان دور راه‌پله‌ی پشت‌بوم که شب‌ها می‌نشستم اون‌جا و شهر رو تماشا می‌کردم. یه روبان دور گلدون‌های کاکتوسی که وقتی بچه بودیم،، زمین جلوشون رو می‌شستیم تا شب بتونیم اون‌جا زیر نور ستاره‌ها بخوابیم. ولم کنی همین‌طوری حرف می‌زنم و کاری می‌کنم روبان توی این شهر کمیاب بشه. ولی در واقعیت، اصلا خبری از این حرف‌ها نبود. من با هیچی خداحافظی نکردم. روبان‌ها رو باید ببندم دور این آدم‌ها و گره پاپیونی بزنم و یه بوس هم روش. دیشب رفتیم تا با خانواده خداحافظی کنیم و همه گریه می‌کردن. خودشون گریه می‌کردن و خودشون خودشون رو مسخره می‌کردن که «بابا قندهار که نمی‌رن، ده دقیقه با ماشین فاصله دارن!». نمی‌دونم اگر دیدن اشک‌های دایی (که تلاش کرد مسخره‌بازی در بیاره و وانمود کنه الکی‌ان) و مامان‌جون و مامان و زن‌دایی به گریه‌م ننداخت، دیگه چی قراره بتونه این کار رو بکنه. گمونم تا ابد خراب شده‌م. دفعه پیش که از این خونه رفتیم و رفتیم تهران، مامان‌جون و باباجون از دوری خواهرم چند وقت مریض بودن. مامان‌جون می‌گفت هر غذایی که درست می‌کردم، گریه‌م می‌گرفت که وای بچه‌ها این رو خیلی دوست داشتن. حالا خواهرم بهشون قول داده که دست‌کم هفته‌ای یک‌بار بره و بهشون سر بزنه.

امروز دومین صبحی بود که تو خونه‌ی جدید و تو اتاق خودم بیدار می‌شدم. بعد از پونزده سال، دوباره یه اتاق دارم که فقط مال خودمه. میزم رو دادم به خواهرم و تخت رو نیاوردیم. تنها چیزهای تو اتاق، قفسه‌های کتابمن و یه کمد کوچیک اون کنار. یه طاقچه قراره اضافه بشه. خواهرم می‌گه کاغذ دیواری و فرشم به‌هم نمی‌آن و باید یکی‌شون رو عوض می‌کردم. باهاش موافقم، اصلا به‌هم نمی‌آن، ولی من مشکلی باهاش ندارم. همین‌طوری قشنگه. روزی که رفتیم کاغذ دیواری بگیریم، مریض بودم انگار و حالم خوب نبود و مردی هرچی بهش می‌گفتم یه چیز قرمز می‌خوام، بهم نارنجی نشون می‌داد. ته‌ش گفتم اصلا بابا هرکدوم رو که گرفتید گرفتید، من که اصلا قرار نیست اون‌جا زندگی کنم. مامان ناراحت شد از این حرفم و من هم آخرسر گفتم که فلان مورد رو برداریم، قشنگه. واقعا هم قشنگه، فقط بی‌ربط. که خب فدای سرم. وسیله‌هام هرکدوم جای خودشون رو دارن و قفسه‌های کتابم قشنگ شده‌ن و همین برام بسه. فقط اگر وسایلی که هیچ‌جای دیگه جا نشده (چون اتاق مامان و بابا هنوز فرش نداره و همه وسایلشون آواره‌ست) و پرت کرده‌ن کف اتاق من رو بردارن تا شبیه بازار شام نباشه، ازشون ممنون می‌شم.

دیشب به بابا کمک کردم لوستر رو وصل کنه. این‌قدر از این کارها خوشش می‌آد که موقع انجام دادنشون شبیه پسربچه‌ها می‌شه.

دیگه چی؟ دیگه همین. می‌خواستم دیشب بنویسم، ولی کار لوستر این‌قدر سخت بود و این‌قدر طول کشید که وقتی تموم شد، دیگه جون نداشتم. خوابیدم و تا صبح کابوس دیدم، بیدار شدم و چند تا نامه بلندبالا پر از گلایه توی سرم براش نوشتم. بعد سخت‌ترین امتحان این ترم و احتمالا این چهار سال رو دادم که انگار عقده‌ای‌ترین استادمون طراحی‌ش کرده بود و حالا هم دارم این‌ها رو می‌نویسم که بعد بخزم یه گوشه و وقتم رو تلف کنم تا شب بشه و اون موقع بتونم خودم رو سرزنش کنم که چرا به باقی کارهام نرسیدم. با من کاری نداری؟ 

شب تلاش می‌کنم خودم رو قانع کنم که ادامه بده، دووم بیار، صبح همه‌‌چیز بهتر به نظر می‌رسه. ولی در اون لحظه‌ای که همه‌چیز این‌قدر وحشتناک به نظر می‌رسه، این حرف‌ها آرومم نمی‌کنه.

گفتن این‌که «شرایط روانی آدم‌ها، توجیه مناسبی برای بدرفتاری‌شون با بقیه نیست و ما در هر صورت در مقابل رفتارهامون مسئولیم.»، به زبون ساده‌ست. در عمل دارم نابود می‌شم. ظرفیت زندگی طولانی‌مدت با خانواده رو ندارم، اون هم تو شرایط اسباب‌کشی که همین‌طوری هم متشنجه. تلاش می‌کنم در حد توانم کمک کنم و در عین حال ساکت بشینم یه گوشه تا پرم به پر کسی نگیره که کدورتی پیش نیاد ولی نمی‌ذارن. مدام با خواهرم دعوا می‌کنم و باز اون رویی که فکر می‌کردم تو وجودم مرده، بیدار شده. بهش که فکر می‌کنم، درسته که هرکس شخصیت‌های مختلفی داره و به فراخور شرایط چیزهای متفاوتی رو از خودش نشون می‌ده، ولی تمام صدها شخصیت من یک طرف و این کسی که جلوی خواهرم هستم، یه طرف دیگه. حتی با نسخه‌ای که جلوی مامان و بابا هستم هم تفاوت‌های بنیادی داره. معمولا وقتی تلاش می‌کنم گزاره‌های کلی برای توصیف شخصیتم تولید کنم، برخوردهایی که با اون داشته‌م می‌شن مثال نقض برای هزار چیز. نمی‌دونم هم باید چه کارش کنم. هر وقت هم که فکر می‌کنم دارم بهتر می‌شم، خیلی زود می‌فهمم که احتمالا تاثیر دوری و دوستیه و هرچند که اون قدری عوض شده، ولی من هنوز همون آدم قبلی‌ام بلکه بدتر.

اعتراف کردن بهش خیلی سخته، ولی الان احساس می‌کنم عضویت در انجمن یکی از اون انتخاب‌هایی بود که ازش پشیمونم. می‌دونم که احتمالا اگر نمی‌اومدم هم حسرت می‌خوردم، ولی باعث نمی‌شه نسبت به این‌همه فشار روانی‌ای که دارم تحمل می‌کنم، احساس بهتری داشته باشم. اگر امکان جا زدن بود، جا می‌زدم؛ ولی نیست. از دست بعضی از بچه‌ها خیلی خسته‌م و نمی‌تونم باور کنم که چه‌قدر یک سری آدم‌ها می‌تونن وقیح باشن. هر بار از اول خشمگین می‌شم و بعد غمگین. حالا این پشیمونی واقعا وابسته به این آدم‌ها نیست، علت پشیمونی‌م خودم و ویژگی‌های خودمه و این‌که فهمیدم واقعا به درد این کارها نمی‌خورم و گمونم این جزء معدود دستاوردهای این مدت باشه. ولی خب این دوستان هم به هر حال دارن مزید بر علت می‌شن. فکر کردن به پایان سال تحصیلی وحشت‌زده‌م می‌کنه و هر وقت یادش می‌افتم حالم بد می‌شه، ولی وقتی به پایان این دوره انجمن فکر می‌کنم، چیزی به جز آرامش حس نمی‌کنم.

غمگین و عصبانی‌ام و دلم می‌خواد با همه دعوا کنم. بهش می‌گم کدوم رو ترجیح می‌دی و باز خودش رو می‌زنه به اون راه، «درباره چی داری حرف می‌زنی؟». یک جورهایی دلم می‌خواد بهش زنگ بزنم و سرش داد بزنم. و با این حال باز هم موقع دیدن اسمش توی فهرست گفت‌وگوهای اخیرم، دلم نرم می‌شه عین کارتون‌ها. وای که از این حالت هم متنفرم.

فکر کردن به ارائه‌ی پروژه‌م داره نابودم می‌کنه. از تموم شدنش خوشحال خواهم بود. این‌قدر که در طی این ترم من سر این پروژه فشار روانی تحمل کردم، این‌قدر که دویدم این طرف و اون طرف و تو سر خودم و بقیه زدم، واقعا دیگه نمره کاملش هم برام ذره‌ای ارزش نداره و فقط دلم می‌خواد زودتر از دستش راحت شم. درسته که یه سری اتفاقات خوبی در راستاش برام افتاد، ولی واقعا دیگه کشش ندارم و فقط می‌خوام تموم شه. نمی‌خوام این گزارش لعنتی رو بنویسم، نمی‌خوام پاورپوینت درست کنم و نمی‌خوام ده دقیقه جلوی پنج تا استادی که هیچ اهمیتی به من و حرف‌هام نمی‌دن ارائه‌ی مجازی بدم. فکر کردن به تک‌تک این قدم‌ها آزارم می‌ده.

دارم درس نمی‌خونم. سه صفحه رو به زور تو چشم‌هام فرو می‌کنم و تنها فایده‌ش اینه که از خودم بپرسم که یعنی این حالت‌ها یک ذره هم شبیه سمپتوم‌های منفی سایکوز نیستن؟ باهام درباره این چیزها حرف می‌زنه و نظرم رو می‌پرسه و خودم هم باورم نمی‌شه که تا چه حد براش ذوقی ندارم. فقط دارم زنده می‌مونم. فعلا فقط همین. 

بیان خلوت شده، ولی این مدلی‌ش رو هم دوست دارم. دست و دلم نمی‌ره تلگرام رو باز کنم. چند روز یک بار یه سری می‌زنم و به جز پیام‌های ضروری (که معمولا هم خبری ازشون نیست)، باقی چیزها رو باز هم نمی‌کنم. تو خیلی اوقات از روز، حوصله حرف زدن با آدم‌های عادی بیرون رو هم خیلی ندارم.

خونه بالاخره شکل اسباب‌کشی به خودش گرفته و داره اعصابم رو خرد می‌کنه. امیدوارم زودتر تموم شه. موقع جمع کردن عروسک‌ها و بسته‌بندی‌شون برای رفتن تو انباری، دلم می‌خواست بشینم و زار بزنم. یه سری از کتاب‌هام که چند روز پیش جمع کرده و برده بودیم رو امروز باز کردم و چیدم. وقتی وسط خونه خالی نشسته بودم و دست‌هام خاکی بودن و کم‌کم داشت سردم می‌شد، همه‌ی فکرهای پر از غم و غصه رو به زور قورت دادم و به این فکر کردم که این قفسه هم خوشگل شده و شاید بهتره هودی خواهرم رو بپوشم. 

باید با این نوسان‌ها کنار بیام. مغزم همه‌ش دنبال الگو و میانبره و از پیدا نکردنشون عصبی می‌شه، ولی واقعا چاره‌ای جز این نیست. یک ساعت خوبم و دو ساعت نه، یه روز خوبم و دو روز نه، همینه دیگه. چه کارش کنم؟ اصلا طبیعت همینه خب. حالا baseline آدم‌ها یه کم باهم فرق می‌کنه. که چه؟

هفته اول امتحان‌ها تموم شد. چهارتا رد شد و پنج‌تا مونده. خوشحالم که محاسبه معدل تموم شده، اگر نه احتمالا از حرص می‌مردم. حالا اما عین خیالم هم نیست. دیشب بعد از خوندن فقط یک فصل، بهش گفتم که دیگه نمی‌خوام و نمی‌تونم بخونم. گفتم میان‌ترم هم داده‌م، نمی‌افتم. گفت بشین بخون، منم می‌شینم کنارت. یه فصل دیگه هم خوندم و باقی‌ش رو هم صبح. ظهر تلفن رو قطع کردم و بهش پیام دادم که این مکالمه‌های نصفه‌‌نیمه‌مون گاهی عین آب شورن. زد به مسخره‌بازی، طبق معمول. 

اون قضیه کاغذ دیواری که گفتم کلا یه ردیف کم اومده و اون هم مال اتاق منه رو یادتون می‌آد؟

امروز اومده بودن پرده نصب کنن و همه پرده‌ها سالم و زیبا و بی‌نقص بودن، به جز یه دونه پرده که کج بود، یعنی یه طرفش کوتاه‌تر از اون طرفش بود. 

می‌تونید حدس بزنید این پرده مال کجا بود؟

یک بار نوشته بودم: «گاهی وقت‌ها به سرم می‌زنه که بدوم تو خیابون و جلوی هرکس که می‌بینم رو بگیرم و ازش بپرسم: تو من رو دوست داری؟»

این روزها ولی یقه‌ی آدم‌ها رو می‌گیرم و ازشون می‌پرسم: «به نظرت من آدم بدی‌ام؟»

برای دختر خوشگله تعریف می‌کنم و بهش می‌گم: «حس می‌کنم خیلی دختر بدی‌ام... تو هم حس می‌کنی دختر بدی‌ام؟» و اون برام توضیح می‌ده که چرا به نظرش اشتباه می‌کنم. باز هم دست خودم نیست. بهش می‌گم که بعضی حرف‌ها رو نمی‌زنم چون نمی‌خوام که ازم بترسه و اصرار می‌کنه که بگم. می‌گم که خوابش رو دیده‌م، ولی از حرفی از خیابون‌های برفی و انگشت‌های از سرما بی‌حس‌شده نمی‌زنم. می‌گم دلم براش تنگ می‌شه ولی حرفی از تک‌تک لحظاتی که تلاش می‌کنم مکالمه‌ها رو طولانی‌تر کنم نمی‌زنم. خاطره‌ها رو مرور می‌کنم و از خودم می‌پرسم که یعنی بیرون از این حباب چه شکلی هستیم؟ به اون روزی فکر می‌کنم که از جلوی قرص جوشان رد شد و اومد کنارم نشست ولی بعد دیگه برنگشت، فکر می‌کنم به خاطر اون بود. به اون روز فکر می‌کنم که تو چشم‌هاش زل زدم و صدای شکستن قلبم رو شنیدم و فقط تونستم بگم «باورم نمی‌شه چه‌طور تونستی این رو بهم بگی...» و سرم رو بذارم رو میز. شاید خیال کردم که چشم‌هاش غمگین بودن، ولی این خیال رو دوست دارم. گفتم که، آدم ذره‌ذره بدبخت می‌شه. 

ده تا تومار می‌نویسم و از هوش مصنوعی می‌پرسم: «به نظرت آدم بدی‌ام؟» و اون بهم جواب می‌ده که واکنشم یه چیز کاملا فیزیولوژیکه و اصلا جایی برای قضاوت اخلاقی نداره. بهش می‌گم که بهتره راستش رو بهم بگه چون اصلا حال و حوصله چاپلوسی ندارم. می‌گه که در حال چاپلوسی نیست. شاید حق با اونه. ارواح شکم نداشته‌ش. من با همین حرف‌ها خودم رو راضی می‌کنم و پتو رو محکم‌تر دور خودم می‌پیچم.

ذهنم به‌هم‌ریخته‌ست. هنوز برای امتحان فردام درس نخونده‌م. حس می‌کنم دلقک درونمه که ادعا می‌کنه شب بیدار می‌مونه و درس می‌خونه. دلم می‌خواد خیلی چیزهای دیگه بگم ولی در عین حال هیچ علاقه‌ای ندارم که هیچ حرفی بزنم. همین‌ها که می‌گم هم سروته نداره.


* عنوان از Taylor Swift

نفس عمیق بکش. لازم نیست زنده بمونی. یک روز تمام وسط اون گرداب شنا کردی و با خودت زمزمه کردی که فراموش نخواهی کرد، ولی حالا حاضری تمام سال‌های باقی‌مونده‌ت رو بدی تا فقط بتونی از یاد ببری. فراموشی نعمته و دل‌انگیزه و روشنه و می‌دونم که نمی‌فهمی چرا آدم‌ها ازت نمی‌پذیرن. 

روی لبه‌ی دیوار می‌دوی. لازم نیست زنده بمونی. کافیه یک قدم رو کمی کج بذاری تا پرت شی پایین. کسی اون پایین نایستاده تا بگیردت، ولی مهم نیست. صورتش رو توی دست‌هات می‌گیری و زبونت رو گاز می‌گیری تا ازش نپرسی که کی این بلاها رو به سرش آورده. دست‌هات رو گاز می‌گیری تا محکم در آغوشش نگیری و بهش نگی این حتی شمه‌ای از عشقی که می‌تونی نثار یک آدم کنی هم نیست. لبت رو گاز می‌گیری تا... 

از درخت‌ها بالا می‌ری. لازم نیست زنده بمونی. از اون بالا، دور و بر رو تماشا می‌کنی و جز سفیدی برف چیزی نمی‌بینی. یه گوشه، برف‌ها کپه شده‌ن؛ تو رو به یاد سال‌ها پیش می‌اندازن و دست‌هایی که روشون وردها و طلسم‌ها و آرزوها و نیایش‌ها و دعاها رو نفس کشیدی و بعد هم سبزی درخت‌ها رو پیچیدی دور مچش و یک بوسه، به اختیار خودت اسم «نجات‌دهنده» رو روشون گذاشتی غافل از این‌که فرصت نجات مدت‌ها بود که از دست رفته بود.

خاک‌ها رو کنار بزن. باور کن، لازم نیست زنده بمونی. اون زیر خنک‌تره و نور خورشید بهت نمی‌رسه. خاک، صداها رو محو می‌کنه و بوها رو محوتر. این‌جا، همین‌جا دراز بکش. خیالت راحت، مجبور نیستی به دویدن ادامه بدی. دیگه لازم نیست هیچ‌چیزی رو به یاد بیاری و کسی هم مجبور نیست که تو رو.

صبر کن ببینم... یه قطعه کمه. ببخشید، جنس ناقص رو نمی‌تونیم قبول کنیم. باید با تمام تیکه‌هات این‌جا باشی تا بپذیریمت و بتونی بالاخره نفس بکشی. مهم نیست که قطعه‌ی مفقودی به چند هزار تیکه تقسیم شده، حتی مهم نیست که اصلا هنوز وجود داره یا نه؛ تا نباشه جات این‌جا نیست.

بلند شو. باید زنده بمونی. 

سرم رو از روی میز برمی‌دارم و به دوروبرم نگاه می‌کنم. هر گوشه یه کتاب افتاده، انگار که از هر ردپام کلمه شکفته باشه. این دقیقا جوریه که همیشه دوست داشتم باشم. یه نفس عمیق. ولی راستش حالا خیلی دوست ندارم که باشم، حالا هرجوری که هست.

یه نفس عمیق دیگه. این‌طوری نمی‌شه. چند روزه که خودت رو این زیر دفن کرده‌ی. شاید هم چند ماه. تو دونه نیستی که زیر خاک رشد کنی و بزنی بیرون، فهمیدی؟ در بهترین حالت می‌تونی بشی غذای جونورهای دیگه. فکر نکنم حتی خیلی خوشمزه باشی. این‌جا هم آبی در کار نیست که فسیل شی و بعدا به درد آیندگان بخوری. وقتشه که خودت رو از این‌جا بکشی بیرون.

بلند می‌شم. کتاب‌ها رو جمع می‌کنم و مرتب می‌چینم. برنامه‌ها رو می‌نویسم و می‌چسبونم روی میز. اسب‌های رنگارنگم رو هم می‌چسبونم کنارش. فهرست پخشم رو تنظیم می‌کنم، یادم رفته بود که قبل از تماشای این کلیپ‌ها چه کار می‌کردم که ادامه بدم. با مکث، روی how does it feel to be forgotten می‌مونم. تو آینه نگاه می‌کنم و ته‌مونده‌ی لیوان شیر رو سر می‌کشم و لبخند می‌زنم. کنجکاوم که چند سال دیگه قراره با آهنگ‌های این آلبوم زندگی کنم. چند بار دیگه قراره با کلمات متفاوتش همذات‌پنداری کنم. 

باز هم نفس عمیق. نمی‌تونم برم کتابخونه ولی صدای کتابخونه رو پخش می‌کنم و درس می‌خونم. الان به اندازه‌ی هفت ماه پیش که این مسیر رو شروع کردم به خودم اطمینان ندارم. دعاهام تبدیل به التماس و عجزولابه شده‌ن. ولی باز هم به جز جلو رفتن چاره‌ای ندارم.

کارهای خونه تقریبا تموم شده. نگاه کردن به ذوق و هیجانشون، آدم رو سر ذوق می‌آره. مامان یه سری بشقاب گل‌آبی خریده تا بزنه به دیوار. عاشقشونم. بهم باقی کارهای فروشنده رو نشون می‌ده و چشم‌هام قلبی‌تر می‌شه. بهش می‌گم که تمام بشقاب‌های دنیا رو لازم دارم. می‌خوام توی اون‌هایی که یه کم گودن سوپ بخورم و می‌خوام اون‌هایی که صاف صافن رو از دیوارها آویزون کنم. ازش می‌پرسم: «نگاه کردن به این مناظر، باعث نمی‌شه از ته دلت غمگین بشی از این‌که اون‌جا نبودی و نیستی و هرگز هم نخواهی بود؟»

دیگه دیروقته. بابا همین‌طور که رخت‌خواب‌ها رو پهن می‌کنه، می‌گه: «می‌دونید عادل‌ترین سیاستمدار دنیا کیه؟ موشه دایان، چون همه آدم‌ها رو به یه چشم می‌دیده.»