از خواب بیدار می‌شم. لباس می‌پوشم و از خونه می‌ریم بیرون. توی راه، درختچه‌های زرشک بار داده‌ن ودهن آدم با دیدنشون آب می‌افته. صدای کلاغ‌پرون میاد و برای اولین بار، همه‌مون جا می‌خوریم و از جا می‌پریم.

توی باغ، صدای تق‌تقِ خوردن چوب به شاخه‌های درخت و افتادن گردوها روی زمین میاد. یه سطل برمی‌داریم و شروع می‌کنیم به جمع کردنشون. 

مامان همیشه می‌گه باید این فرصت‌ها رو غنیمت بشماریم. می‌گه تو این دوره‌زمونه، کم‌تر کسی فرصت چیدن میوه از درخت رو داره، باید ازش لذت ببرید.

جمع کردن گردو خیلی راحت‌تره، چون برعکس بادوم پرز نداره که پدرت رو دربیاره.

به زمین نگاه می‌کنم. سبز سبزه. هم برگ‌هایی که ریخته‌ن سبزن و هم گردوها. زیرلب می‌خونم everything is green و می‌گم "خوب نمی‌شد اگر گردوها قرمز بودن؟ اون‌طوری پیدا کردنشون راحت‌تر می‌بود". حاج‌آقا می‌گه "حواستون رو جمع کنید که پاتون رو آلوهای افتاده رو زمین نره. اینجا باغه، نمی‌شه که آدم همین‌طوری فقط راه بره". 

بابا می‌گه امسال گرم‌تر شده، واسه همینم گردوها زودتر از قبل رسیده‌ن.

یه دونه درخت مونده فقط. باباها می‌گن برگردید خونه، این یکی رو خودمون تمیز می‌کنیم. برمی‌گردیم.

بعد از ناهار، می‌خوایم ظرف‌ها رو بشوریم. روستا آب نداره، خیلی وقته. دو ساعت در روز آب وصل می‌شه و تو اون زمان همه گالن‌ها و دبه‌ها رو پر می‌کنن تا بی‌آب نمونن. باید تو حیاط بشینیم، یه لگن جلوی هرکدوممون. پاهام تو آفتابه و سرم تو سایه. مادرجون ازمون عذرخواهی می‌کنه که به زحمت افتاده‌یم و دلم می‌خواد بغلش کنم؛ ولی فقط سریع سرمون رو تکون می‌دیم و می‌گیم که کاری نکرده‌یم.

دو ساعت بعد تو راهیم، داریم برمی‌گردیم خونه.

چند وقت دیگه، نوبت آلو بخاراست. 


بعدا نوشت: می‌خوندم که اون زمان، افرادی مثل اخوان ثالث خیلی به امثال سپهری خرده می‌گرفته‌ن. می‌گفته‌ن تو این اوضاع متشنج جامعه، تو موقعیت مبارزه، جای نوشتن و حرف زدن از درخت و گل و بلبل نیست. اون موقع خیلی شدید باهاشون موافق بودم، ولی الان دیگه نمی‌دونم. 

می‌خواستم از امسال و از این تابستون بنویسم. ولی نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. پس از اولش شروع می‌کنم. به نظرم حرفام زیاده و خیلی هم پراکنده، ولی شما به بزرگی‌تون ببخشید. هنوز مریض و حال‌ندارم و نمی‌تونم هم نوشتن این پست رو بیشتر از این عقب بندازم. 

پارسال شهریور؛ خونه‌مون رو عوض کردیم و اومدیم قم. من؟ در نابودترین وضع خودم بودم. کرونا داشتم، تازه از المپیاد جهانی جغرافی دست‌خالی برگشته بودم و به مرحله‌ی سوم المپیاد ادبی هم نرسیده بودم. درسای کنکورم همه تلنبار شده بود و هیچ ایده‌ای از هیچ‌کدومشون نداشتم. آره، افتضاح بود. :دی

یواش‌یواش بهتر شد. مریضی‌م خوب شد، یه کم درس خوندم، زخمام یه کوچولو کمرنگ‌تر شدن، چه می‌دونم، از این حرفا. 

رفتم مدرسه. یه موج جدید از اضطراب، چون حس کردم به طرز بدی از همه‌ی بچه‌ها عقبم. چیزایی که بلد بودن، ساعتای مطالعه‌شون... هم‌کلاسی‌م می‌پرسید خانم باب مفاعله این‌طوری معنی می‌شه دیگه؟ و من هنوز به سختی می‌تونستم تشخیص بدم که کدوم کلمه مال باب مفاعله‌ست.

ولی خب گذشت. ذره‌ذره درس خوندم، آزمون دادم، پشتیبانم هندونه داد زیربغلم، با بچه‌ها دوست شدم. می‌دونی، از اینجا به بعد دیگه کم‌کم کارها افتاد تو سرازیری. 

برای خودم اعتیادهای جدید دست‌وپا کردم. مدتی می‌شد اعتیادم به فیلم و سریال رو کنار گذاشته بودم، ولی اد تو سال کنکور تصمیم گرفتم دوباره بیفتم رو دور سریال دیدن و مثلا تو یه هفته دو تا سریال رو تموم کنم. یوتوب و پینترست جای ثابتشون رو تو روزام پیدا کردن و وقتم رو جویدن. ولی به هر حال، می‌گذروندم خلاصه. 

عید شد، یه هفته رفتم مدرسه، خوش گذشت. 

بعد از عید، شل شده بودم. درس خوندن سخت بود. دلم رو به کنکورهایی که می‌زدم خوش کرده بودم. از اول خرداد، گوشی‌م رو گذاشتم کنار. گوشی تنها عامل حواس‌پرتی‌م بود، وقتی که دیگه نمی‌تونستم باهاش حواس خودمو پرت کنم خیلی بد بودم. نمی‌تونستم درس بخونم، اضطراب کم‌کم داشت خودشو نشون می‌داد. امتحانا رو دونه‌دونه می‌دادم و دعا می‌کردم که کافی باشم. از یه جایی به بعد به جای گوشی با لپ‌تاپ خواهرم وقت تلف می‌کردم. روزها ویدیوهای بی‌معنی می‌دیدم و شب‌ها تا دیروقت سریال‌های تکراری و گریه می‌کردم.

خاله‌م می‌گفت که وقتی یه هفته مونده بوده به کنکورش، یهو تو کتابخونه قاطی می‌کنه و با جیغ و داد و گریه همه‌ی کتاباش رو پرت می‌کنه تو در و دیوار که "دیگه خسته شدم!". منم اون اواخر خسته شده بودم. کارت ورود به جلسه که اومد، انگار تازه باورم شد که کنکوری هم در کار هست. اون چند روز خواب و خوراک نداشتم. دلهره، دلهره من داشت خفه‌م می‌کرد.

ولی خب می‌دونی چیه، بالاخره تموم شد.

کنکور رو دادم و تابستون بعدش احتمالا تنها تابستونی بود که گفتم می‌ترکونم و ترکوندم. هیچ کار خاصی نکردم، فقط وقتم رو تلف کردم. به تلافی همه‌ی کارایی که می‌خواستم بکنم و نتونسته بودم. اوضاع روحی‌م خیلی بهتر شده بود. بعد از دو سه سال، انگار دوباره به زندگی امید پیدا کرده بودم. به خودم می‌گفتم که این بار دیگه قرار نیست روزای آخر، summertime sadness گوش بدم.

این کاغذا رو روزای اول خرداد، اون موقع که حالم خیلی بد بود زدم به کتابخونه‌م. به مرور دور تا دورش پر از نوشته‌های دیگه شد. ولی وقتایی که خسته می‌شدم، به اینا نگاه می‌کردم و یه ذره انرژی می‌گرفتم، می‌دونی؟

روزی که رتبه‌ها اعلام شد، من خونه‌ی عموم بودم. از صبح تا شب با آپریل از استرس مردیم و زنده شدیم. شب داشتیم با ناامیدی می‌خوابیدیم که بالاخره نتایج اعلام شد. نمی‌دونستم خوشحال باشم یا نه، مخصوصا با دیدن این‌که آپریل از نتیجه‌ش راضی نبود. تا سه چهار ساعت بعد از اون بیدار بودیم و حرف می‌زدیم تا که بالاخره نزدیکای صبح خوابمون برد. 

دیروز هم که نتایج اعلام شد، خونه‌ی عموم بودم. یهو عمو از تو اتاق گفت "بچه‌ها نتایج!" و ما دویدیم سمت اتاق تا گوشی‌هامون رو برداریم. وارد سایت شدم ولی دستم رو گرفتم رو بخش نتیجه. می‌ترسیدم نگاهش کنم. به جاش آپریل رو نگاه کردم که اول شوکه بود ولی بعد راضی. دستم رو از روی صفحه برداشتم و نتیجه رو نگاه کردم. 

مامان زنگ زد که تبریک بگه‌؛ خودش تو خونه نتیجه‌م رو دیده بود و به بقیه هم گفته بود. پشت‌بندش دایی. بلافاصله، خاله. بعد از اون، بابا. شب آبجی زنگ زد، بعد هم حاج‌آقا. صبح عمه و بعدش هم دخترعمه. خیلی‌ها پیام دادن و استاتوس تبریک گذاشتن و غیره و غیره. 

حالا تموم شده. این مرحله از زندگی‌م به صورت رسمی، به آخر رسیده.

آیا خوشحالم؟ نه راستش. آیا ناراحتم؟ احتمالا. آیا به خاطر این‌که خوشحال نیستم احساس گناه می‌کنم؟ بله، خیلی زیاد. ولی دست خودم نیست. خودم رو دلداری می‌دم که حتما صلاح همین بوده. به خوشحالی دوستام، به آپریل، به استلا، به پرنیان، نگاه می‌کنم و براشون قلبم اکلیلی می‌شه. به آینده‌ای که جلوی روی همه‌مونه فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم امیدوار باشم.

ته دلم، ته سرم فلش‌بک‌های پارسال رهام نمی‌کنه. وقتی که فهمیدم المپیاد فقط ۴۰ نفر رو قبول می‌کنه و من نفر ۴۱م شده‌م. وقتی با ایزابلا حرف زدم و فهمیدم با یه اختلاف خیلی جزئی، نتیجه‌ش دقیقا همون چیزی شده که می‌خواسته. برای اون خوشحالم، واقعا می‌گم. ولی صداهه یه جورایی بغض کرده و آروم می‌گه "پس ما چی؟".

نمی‌دونم صداهه.

نمی‌دونم کی قراره نوبت ما باشه. نمی‌دونم کی قراره به جای نفر اول بازنده‌ها، نفر آخر برنده‌ها بشیم.

ولی یه روز به اونجا می‌رسیم.

این قول رو از من داشته باش صداهه. یه روز، تو جمع برنده‌ها وایمیستیم؛ به این روزها نگاه می‌کنیم و عرق رو از پیشونی‌مون می‌گیریم و با تموم وجود لبخند می‌زنیم. 

سرم پر از مِهه.

تب دارم و هذیون می‌گم. گفتم "زائر" خطاب شدن رو دوست دارم، چون حس خوبی داره. عناوین کلی، حس خوبی دارن. ولی من دوست ندارم به خاطر ظاهرم یا حتی فکرم با تو توی یه دسته قرار بگیرم و یه عنوان کلی بهم بچسبه. از تو و فکرهات و عقایدت متنفرم. 

تب دارم.

هُرم گرمای زیر دیگ‌ها توی صورتم می‌خوره و آفتاب پوستم رو می‌سوزونه. من گیجم و انگار دارم توی خواب راه می‌رم. نگاهم به لیوان‌های چای و بخاری که ازشون بلند می‌شه می‌افته و از احساس گرماشون از دور، سرگیجه می‌گیرم و کم مونده از حال برم.

تب دارم.

بابا می‌گه یزله یه جورایی شبیه رقصه. می‌گه تو نمی‌خوای بهشون ملحق شی؟ من به صدای دختر کناری‌م گوش می‌دم که با دوستش حرف می‌زنه و چیزی نمی‌فهمم به جز "انتی ایرانی؟" که سر تکون می‌دم در جوابش.

تب دارم.

از دختر جلوم می‌پرسم فارسی؟ می‌گه لا، عراقی. می‌گم انگلیسی؟ می‌گه یس. می‌گم آی هو ا کولد و التماس توی صدام رو می‌شنوم. نمی‌فهمم منظورم رو می‌فهمه یا نه وقتی بهم چند تا قرص می‌ده.

تب دارم.

بابا لیوان آب رو روی چفیه‌م خالی می‌کنه و عذرخواهی می‌کنه. سرم رو تکون می‌دم. این حرفا چیه. به بچه‌های توی کالسکه‌ها و رو شونه‌های پدر و مادرها نگاه می‌کنم و نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم تا هرچی نفرینه روونه‌ی مسیر اون پدر و مادرها نکنم.

تب دارم.

صدای پسر از پشت‌سر تو گوشم می‌پیچه، به عربی می‌گه "پاهات رو بپا، زائر!"، هی می‌گه، هی می‌گه، پشت‌سر هم. بعد یکهو توی ون، همه دارن داد می‌زنن که نماز واجبه و کم مونده کاری بکنن که ماشین چپ کنه.

صدای مردم قشنگه وقتی به زبون‌های دیگه حرف می‌زنن. من می‌شینم و از سردرگمی‌م لذت می‌برم. 

تب دارم.

می‌گن یه نفر مرده.

ولی تو که حرف من رو نمی‌فهمی، برات هم مهم نیست. برات مهم نیست چند نفر دیگه بمیرن. دلیلش هم اهمیتی نداره. 

سرم هنوز پر از مِهه.

چشم‌هام رو فشار می‌دم وقتی سیاهی می‌رن.

از حال می‌رم. 

سلام. (شاید سیستمم این‌طوریه که اول پستای یه مقدار جدی‌تر سلام می‌کنم؟ خودمم هنوز نفهمیده‌م.)

برای نوشتن این پست دو به شک بودم، ولی خب فکر کردم که _می‌دونم کلیشه‌ای به نظر می‌رسه ولی واقعا حقیقت داره_ حتی اگر یه نفر هم بتونه از حرفایی که می‌زنم استفاده کنه، واقعا برام مایه‌ی خوشحالیه.

پس آره، تو این پست می‌خوام از تجربه‌ی خودم با کنکور انسانی بگم. 

یه وقتایی به نظرم مسخره می‌رسه که هرکسی بیاد بشینه از کنکورش بگه، ولی وقتی فکر می‌کنم به خودم و دور و بری‌هام، می‌بینم که به عنوان یه دانش‌آموز کنکوری واقعا منتظر اشاره و راهنمایی هر ننه‌قمری بودیم! پس احتمالا خالی از لطف هم نیست. 

پست خیلی طولانیه. :دی

به رتبه‌م هم باید اشاره کنم، نه؟ تو کنکور ۱۴۰۱، رتبه‌م توی کنکور انسانی ۶۶ منطقه‌ی دو و ۱۸۳ کشوری بود. 

راستش من همیشه دید مثبتی نسبت به بزرگ شدن و گذر زمان داشته‌م. آدم خیلی می‌شنوه که مردم می‌گن که دوست ندارن بزرگ بشن یا همچین چیزی، ولی به نظر من به قول اون پیرمرده تو شازده کوچولو، مشکل بزرگ شدن نیست، بلکه مشکل فراموش کردن بچگیه. البته بماند که این روزا دارم درمورد تعریف انسان‌ها از بچگی و این‌جور چیزا بیشتر فکر می‌کنم. نمی‌دونم، شاید اگر به نتیجه‌ای رسیدم درمورد اون هم بنویسم.
به هر حال. فکر می‌کنم بزرگ شدن بد نیست، بلکه در واقع یه تغییر در جهت مثبته.
آدما بهت می‌گن _و خودت هم احتمالا به زودی متوجه می‌شی_ که ۱۸ ساله شدن هیچ تغییر خاص و مهمی نیست، مثل همه‌ی سال‌هایی که قبل از اون اومدن و رد شدن و سال‌هایی که بعد از اون قراره بیان. این‌طوریه که آدم می‌دونه قرار نیست اتفاق خاصی بیفته، ولی انگار ته دلش انتظار داره صبح روز تولدش با یه جفت بال از خواب بیدار شه یا همچین چیزی. واضحه که این اتفاق نمی‌افته.
این روزا، این حس بزرگ شدنه رو خیلی بیشتر درک می‌کنم. به این فکر می‌کنم و امیدوارم که فکرم نسبت به پارسال یا پیارسال فرق کرده باشه. که دست‌کم یه ذره پخته‌تر شده باشم. به قول شهید بهشتی، آدمِ پویا دیروزش با امروزش فرق می‌کنه. دوست دارم همچین آدمی باشم. ولی تغییرات محیطی از تغییرات درونی خیلی محسوس‌ترن.
پریروز یه عده از بچه‌ها به مصاحبه فرهنگیان دعوت شدن. سه سال پیش که دخترعمه‌م کنکور داد، من بودم که خبر اعلام نتایج رو بهش دادم و رفت چک کرد. امسال که نتایج خودمون اومد، من زودتر خبردار شدم و به آپریل* هم گفتم. سر همین فرهنگیان هم من بودم که با این‌که خودم اصلا فرهنگیان نزده بودم، بهش خبر دادم تا ببینه دعوت به مصاحبه شده یا نه. شاید تو زندگی قبلی‌م، جارچی یا نامه‌رسون یا همچین چیزی بوده‌م. دعوت شده بود. امیدوارم قبول بشه، اگر این چیزیه که براش بهتره.
این رو می‌خواستم بگم که تغییرات چه‌قدر محسوسه. فکر این‌که نصف دوستام و هم‌کلاسیام قراره از مهر برن دانشگاه تا معلم بشن، فکر این‌که دخترعمه‌م درسش تموم شده و از مهر داره می‌ره سر کلاس تا درس بده، فکر این‌که چند تا از‌ همکلاسیای سابقم حالا ازدواج کرده‌ن، که تا چند روز دیگه هرکدوممون داریم جمع می‌کنیم تا بریم و تو یه شهر دیگه زندگی کنیم، همه‌ی اینا من رو شگفت‌زده می‌کنه و راستش یه وقتایی هم می‌ترسوندم. باورم نمی‌شه که ما به این قسمت از زندگی رسیده باشیم. هر وقت به آپریل می‌گفتم که زودتر گواهینامه‌ش رو بگیره یا به استلا می‌گفتم که تو فرم انتخاب رشته‌ش فلان چیز و فلان چیز رو حتما لحاظ کنه، یه نفر تو سرم با گیجی به دور و برش نگاه می‌کرد و می‌پرسید "ما؟".
یه زمانی بودن تو خونه خیلی سخت بود. نمی‌دونم شما یادتون هست یا نه، درموردش می‌نوشتم گاهی، این‌طوری بود که هر روز دعوا می‌کردیم. من همین‌جوری‌ش هم تو شرایط روحی خوبی نبودم و همه‌ی این دعواها فقط بیشتر ذهنم رو متشنج می‌کرد جوری که فقط دلم می‌خواست زودتر از اون خونه برم و دیگه هیچ‌وقت برنگردم. ولی حالا هر وقت مامان یا بابا چیزی درمورد دانشگاه می‌گن، وقتی مامان می‌گه باید فلان چیز رو هم بخریم چون تو خوابگاه نیازت می‌شه، هر بار چند ثانیه طول می‌کشه تا باور کنم که دیگه واقعا چیز زیادی نمونده. توی ذهنم هنوز یه بچه‌ی پنج ساله‌ست که با بغض می‌گه که دوست نداره از مامان و باباش جدا بشه. و خب من هیچ‌وقت همچین آدمی نبوده‌م. از بچگی خیلی وقتا طولانی‌مدت از خانواده‌م جدا بوده‌م، چون مامان هی تو جشنواره‌های مختلف شرکت می‌کرد و مجبور می‌شدن برن. یه هفته منو می‌ذاشتن خونه‌ی مامان‌بزرگمینا، سه روز خونه‌ی عموم، دو روز خونه‌ی عمه‌م؛ من حتی یه بار خونه‌ی خاله‌ی مامانم موندم! که الان هرچی فکر می‌کنم نمی‌فهمم چه‌طوری از شدت معذب بودن و رودروایسی نمردم تو اون مدت. یعنی منظورم اینه که بچه‌ی مامانی و لوسی نبوده‌م. نمی‌دونم، به نظرم به خاطر اتفاقاتی که تو این مدت افتاده، وابستگی‌م به خونواده‌م خیلی بیشتر شده.
گمون کنم هنوز همون بچه‌ی پنج ساله‌م. 
مثل اون جوجه‌ای که پرواز بلد نیست و می‌ترسه که گرمای لونه رو ترک کنه، ولی هلش می‌دن و سرش داد می‌زنن که مجبوره زودتر پرواز کردن رو یاد بگیره، وگرنه زنده نمی‌مونه. :دی
چه‌قدر طولانی شد. فکر کنم لب مطلب همون شگفت‌زدگی و دلهره‌م نسبت به اوضاع فعلی بود. :دی دلم می‌خواست درموردش بنویسم. ممنون اگر خوندید.

*آپریل دخترعمومه. قبلا اینجا اسمش عین بود و بعد شد زهرا، ولی باز اسمش رو عوض کرده‌م. :دی این بیشتر بهش میاد، خیلی واسه انتخابش فکر کرده‌م. 

بعدا نوشت: یه کم دیگه احتمالا می‌خوام درمورد سال کنکور هم بنویسم. می‌خواستم یه پست هم درمورد درس خوندن و اینا بنویسم، راهنمایی و نکته‌ای اگر به ذهنم برسه. ولی بعد فکر کردم شاید خیلی به درد کسی نخوره، نمی‌دونم... اگر شما فکر می‌کنید می‌تونه برای خودتون یا کس دیگه‌ای مفید واقع بشه، بگید تا بنویسم.

بعدا نوشت ۲: عنوان پست یه جورایی بازی کلماته با اسم کتاب the summer I turned pretty. نخونده‌مش، فقط از اسمش استفاده کردم.

بعدا نوشت ۳: انگار نوشتن تو اینجا رو فراموش کرده‌م و هنوز درست و حسابی دستم نیومده باید چه کار کنم. امیدوارم تحملم کنید و به بزرگی خودتون ببخشید. =) 

روی صندلی نشسته‌م و زانوهام رو بغل گرفته‌م. به صفحه‌ی ارسال مطلب جدید که خاک گرفته خیره شده‌م و گوشه‌ی ناخنام رو می‌جوم. انگشت‌هام رو روی کی‌برد می‌ذارم، قلبم تندتر می‌زنه.

صداهه سرش رو از بالای شونه‌م به مانیتور نزدیک می‌کنه. آب هلو از چونه‌ش سر می‌خوره و می‌چکه روی شونه‌م. چندشم می‌شه. "نکن. حالم به‌هم خورد!". به صفحه اشاره می‌کنه؛ "مطمئنی؟". سرم رو تکون می‌دم که "نه.". می‌پرسه "پس چرا؟". جواب می‌دم "چون دلم زیادی برای این‌جا تنگ شده. دیگه نمی‌تونم.".

عقب‌عقب ازم فاصله می‌گیره و روی تخت می‌شینه.

_مگه نگفتی می‌رم، چون حرفی برای زدن ندارم؟

_چرا. یکی از دلایلش بود.

_پس حالا چرا؟ الان حرفی برای زدن داری؟

_نه. هنوز هم حرفی ندارم.

_حالت خوبه؟

_من فقط... می‌دونی چی شد؟

_چی؟

این‌طوری بود که... بیان مثل یه شهر بود. یا مثل یه دونه از این فستیوالای ژاپنی که تو انیمه‌ها می‌بینی؟ همین‌طوری تو خیابون راه می‌رفتی و آدمای مختلف رو می‌دیدی که توی خونه‌ها یا غرفه‌های خودشون نشسته‌ن. می‌رفتی سراغشون، باهاشون حرف می‌زدی، می‌خندیدی، گریه می‌کردی. باهم دوست می‌شدید، صمیمی می‌شدید. خوش می‌گذشت. اگر یه روز در غرفه‌ی یه نفر بسته بود، همه براش یادداشت‌های کوچولو می‌ذاشتن. حالش رو می‌پرسیدن، ازش می‌خواستن که برگرده و براش آرزوی موفقیت می‌کردن. نمی‌دونم اون موقعا رو اصلا یادته یا نه. خیلی خوش می‌گذشت.

_آره، یادمه. بعد چی شد؟

_از یه جایی به بعد حس کردم تعداد غرفه‌های بسته داره بیشتر و بیشتر می‌شه. بعضیا رو می‌دیدم که تک و تنها نشسته‌ن گوشه‌ی غرفه‌شون و مگس می‌پرونن. حس می‌کردم دارم تو شهر ارواح راه می‌رم! دلم می‌خواست برم سراغشون، شونه‌هاشون رو بگیرم و تکونشون بدم و بهشون بگم "کجایی؟ چرا دیگه چیزی نمی‌گی؟ من دلم براتون تنگ شده بچه‌ها!"، ولی نمی‌تونستم.

_چرا؟

_چون همه‌چیز عوض شده بود. ما عوض شده بودیم، شهر عوض شده بود. علاوه بر اون، من خودم یکی از اونایی بودم که یه روز بالاخره جمع کردم و رفتم. چه‌طور می‌تونستم از بقیه انتظار دیگه‌ای داشته باشم؟ بی‌انصافی بود.

_آره، می‌دونم.

_به هر حال، من تلاش کردم دیدم رو تغییر بدم. رفتم سراغ قسمتای دیگه‌ی شهر، سراغ شهرای دیگه. شهرای درخشان و قشنگ. تلاش کردم خیابونای دیگه و فستیوالای دیگه و آدمای دیگه رو بشناسم. خوب بودا، جالب بود، ولی خونه نبود. من دلتنگ اینجا بودم، دلتنگ تماشاگر.

_واسه همین هم تصمیم گرفتی برگردی.

_اوهوم.

_خب، اگر هنوز حرفی برای گفتن نداری، چه‌طور ممکنه...؟

_من که هیچ‌وقت حرفی برای گفتن نداشته‌م. فقط لازم دارم که اینجا باشه، لازم دارم بدونم که می‌تونم اگر چیزی بود بیام و بگم. یادته وقتی آخرین پستم رو نوشتم، گفتم که به الزامی که اون پست برای ننوشتن ایجاد می‌کنه نیاز دارم؟ خب، این هم مثل همونه. به برداشته شدن اون الزامه احتیاج دارم. به دوباره وبلاگ نوشتن نیاز دارم.

_راستش، اعتراف بهش سخته ولی قانعم کردی.

_واقعا؟ عجب. صداهه، چه راه طولانی‌ای رو باهم اومده‌یم!


بعدا نوشت: سلام! من برگشتم.

اون موقع که رفتم یک نوجوان کوچک و افسرده بودم، حالا یک نوجوان کم‌تر کوچک و خیلی کم‌تر افسرده‌م. تازه بچه‌ها، قول می‌دم خیلی پز ندم ولی نمی‌تونم حتی یه بار هم نگم که تو این مدت یه دونه مدال طلای المپیاد گرفتم و یه رتبه‌ی تک‌رقمی و یه رتبه‌ی دورقمی کنکور. هیهیهیهی.

از شما چه خبر؟ 

خالی، سفید.

ذهنم.

کلی چیز توی ذهنم بود که بنویسم، اما کو؟ غیب شدن.

لب مطلب این که دیگه خسته شده م.

اون روز داشتم راه می رفتم و فکر می کردم که یهو به خودم اومدم و دیدم دیگه به این فکر نمی کنم که فلان چیز رو توی وبلاگ بذارم.

چون تماشاگر دیگه اونی نیست که سولویگ چهارده ساله تمام شب و روز بهش فکر می کرد.

تماشاگر دیگه دیوارای دعوت کننده نداره، فقط غم داره و غم. غم. غم. غم.

رنگ آبی ش قشنگ نیست و فونتش مثل مورچه هاییه که دارن رو یه کاغذ سفید راه می رن. مورچه های مست.

از اینا گذشته، خود من دیگه چهارده ساله نیستم.

هنوز بچه و خام و احمقم، اما دیگه چهارده ساله نیستم و هیچ وقت هم قرار نیست دوباره چهارده ساله بشم. یا پونزده ساله، یا سیزده ساله...

چه روزای قشنگی گذشت.

قرار نیست وبلاگم رو ببندم، یا به طور دائم برم و دیگه برنگردم.

فقط لازم دارم که برم و یه چیزایی رو با خودم راست و ریست کنم.

آره، می دونم، آدم می تونه چیزی هم نگه و دیگه فقط پست نذاره، اما من نمی تونم. بذار این الزام رو این طوری برای خودم ایجاد کنم:

"تا وقتی این پست این بالاست حق نداری بنویسی، و این پست تا وقتی که وااااقعا ضروری نباشه همین بالا می مونه."

هنوز دیگران رو می خونم، اگر توانی برام مونده باشه.

کامنتی اگر باشه جواب می دم، اگر جونش رو داشته باشم.

اما دیگه نمی تونم بنویسم، نه اینجا و نه تو هیچ وبلاگ دیگه ای. حداقل برای فعلا.

پس آره، احتمالا یه وقتی برگردم و باز هم بنویسم، اما نمی دونم کی.

حتی برای نوشتن این هم از خودم بدم میاد، چون واقعا چه لزومی بود برای نوشتنش؟ نمی دونم، فقط دلم خواست که اینجا باشه.

ممنون که تو این مدت با نوتیفیکیشن "n نظر منتظر تایید" بالای پنل مدیریتم کنارم بودید.

 

بعدانوشت: من واقعا دلم نیومد که این رو نگم. داشتم یه پست درسی می نوشتم (از اونجایی که_اگر نمی دونستید_دارم درس می خونم، بعله) که متاسفانه تا قبل از این پست آماده نشد. حالا حرفای من خیلی هم چیز خاصی نبودن، بیشتر به خاطر این بود که می خواستم یه اشاره ای به این پست بکنم، که از نظر خودم خیلی مفید بود واقعا. دیگه حیفم اومد که چیزی نگم. یادگاری داشته باشید تا وقتی برمی گردم. :دی

بعدانوشت دو: چرا این قدر مهربونید شماها؟ واقعا چرا؟

می‌خواید معلم بشید؟ معلم دبیرستان؟ می‌خواید بچه‌ها ازتون خوششون بیاد؟

راه‌حلش اینه:

هیچی بیشتر از کتاب بهشون یاد ندید. حتی خود کتاب رو هم لازم نیست بهشون یاد بدید، فقط کافیه یه سری سوال از متن بهشون بدید تا دلشون خوش باشه که همون سوالا رو می‌خونن و امتحانشون رو می‌دن و یه نمره‌ای می‌گیرن و تمام.

اگر معلم ادبیات هستید که هیچی. واقعا لازم نیست کاربردتون بیشتر از ساده‌ترین کتاب‌های گام‌به‌گام توی بازار باشه. همین که بشینید یه گوشه و سوالای کتاب رو جواب بدید و بقیه چیزا رو بدید یکی از بچه‌ها از روی کتاب بخونه، کافیه.

مطمئن باشید که اگر این کارا رو بکنید، تو هر کلاس چهل نفره حداکثر پنج نفر به کارتون اعتراض می‌کنن و بقیه خوشحال و راضی می‌رن و میان.

اما...

اما اگر پا رو از این فراتر گذاشتید، اگر درمورد پیشینه تاریخی درسا و نکات اضافه حرف زدید، اگر چیزایی گفتید که واقعا جالب بودن و به درد می‌خوردن اما قرار نبود توی امتحان یا کنکور بیان... تبریک می‌گم، شما تبدیل می‌شید به معلم منفور مدرسه و چیزایی پشت سرتون می‌گن که اگر بشنوید باورتون نمی‌شه.

اگه یه معلم ادبیات ناز هستید که بعد از دو سال تحمل یه گام‌به‌گام سخنگو اومده‌ید سراغ بچه‌ها، اگر نسخه کامل شعری که توی کتاب پاره‌پاره کرده‌ن رو برای بچه‌ها می‌خونید و معنی می‌کنید تا داستان رو بشنون و لذت ببرن، اگر قبل از خوندن شعر کلی اطلاعات درمورد سلسله خوارزمشاهیان و حمله مغول بهشون می‌دید یا خلاصه هر کار جالب دیگه‌ای می کنید، توی همون کلاس چهل نفره دست بالا شیش هفت نفر با تدریستون حال می‌کنن، همین.

چرا کسی باید به خودش این‌همه سختی بده، فقط برای این‌که مورد تنفر واقع بشه؟

سلام (قشنگ معلومه تکلیفم با خودم مشخص نیست و یه وقتایی همین‌جوری یه سلام می‌چسبونم اول پستام) 

چند وقت پیش این پست رو دیدم و با خودم گفتم، چرا که نه؟ هم کتاب خوندن کارمه و هم نوشتن درمورد کتابا. خلاصه سنگ مفت و گنجشک مفت، منم که از خداخواسته.

خیلی توضیح اضافه‌ای نمی‌دم. چالشی بود که در اون یکی از کتابای نشر صاد رو انتخاب می‌کردیم و نسخه الکترونیکش رو هدیه می‌گرفتیم و بعد تا ٢٨ مهر درموردش می‌نوشتیم. آفرین، من بازم دقیقا لب مرز دست به کار شده‌م!

من کتاب آتشگاه رو انتخاب کردم، نوشته آقای احمد مدقق. 

دوازده تا کتاب موجود بود و من هم که اصلا تو انتخاب کردن خوب نیستم. اما بالاخره، در نتیجه مشورت‌هایی با خانم مادر و تجربه خوبی که ایشون از خوندن کتاب آوازهای روسی آقای مدقق داشتن، آتشگاه رو انتخاب کردم. برای خودم هم جالب بود اصطلاحات و کلمات محلی استفاده شده توی کتاب، همیشه جالب بوده.

داستان کتاب توی روستایی در افغانستان به اسم بلوطک(در نزدیکی کوه آتشگاه) و در زمان حمله شوروی به افغانستان اتفاق می‌افته. البته اون وسط گاهی گریز به زمانی خیلی دور که دقیق نفهمیدم چه زمانی هست هم زده می‌شه.

شخصیت اصلی داستان، پسر نوجوانیه به اسم حبیب.

اولین چیزی که درمورد روستا و آدماش نظر آدم رو جلب می‌کنه، اینه که

در بلوطک هرکس چند کار یاد دارد!

بله، مثلا بابای حبیب علاوه بر این‌که قصاب خوبیه، بلده آتیشای رنگی درست کنه. آتیشایی که هیچ‌کس دیگه‌ای بلد نیست و رمز درست کردنشون نسل به نسل تو خونواده‌شون وجود داشته. پدرش چند بار سعی می‌کنه این کار رو به حبیب هم یاد بده، اما حبیب هر بار اون‌قدر سرگرم و مجذوب دیدن شعله‌های رنگی می‌شه که درست کردن ماده اصلی رنگی کردن آتش، یعنی پودر برقک رو یاد نمی‌گیره. یا مثلا بابای دوست حبیب، اَنوَر، هم نجاره و هم رادیو و این‌جور چیزا تعمیر می‌کنه. 

مردم دارن زندگی خودشون رو می‌کنن، زیر سلطه‌ی خان. ایوب‌خان. مردی که بین مردم به روباه معروفه.

البته معلوم‌دار بود که پشت‌سرِ خان این حرف‌ها را می‌زدند، پیش رویش که هیچ‌کس جرئت نداشت به او روباه بگوید. حتی به روباه‌های دشت و بیشه‌های اطراف هم کسی از ترس نمی‌گفت روباه، چون ممکن بود به گوش یکی از نوکرها و آدم‌های خان برسد و فکر کند منظورش ایوب‌خان است.

داستان از جایی شروع می‌شه که انور به حبیب می‌گه که می‌خواد بره و قلعه خان رو آتیش بزنه. همین‌جوری باهم حرف می‌زنن و کل می‌ندازن، و آخر قرار می‌شه حبیب برای ثابت کردن جرئتش بره سمت قلعه‌ی خان. (اینجاهاش یه جورایی من رو یاد کتاب هیچ‌کس جرئتش را ندارد انداخت) حبیب می‌ترسه، اما به روی خودش نمیاره. منتظر فرصته که تو همین گیرودار، روباه قفل دست‌ساز مرغانچه* رو می‌شکنه و مرغاشون رو می‌خوره. بابای حبیب اون‌قدر ناراحت می‌شه که بلند به پدر روباه لعنت می‌فرسته و همون‌جا نوکرا و دهقانای خان می‌گیرنش و می‌برنش به قلعه. بعدا معلوم می‌شه که این فقط یه بهونه بوده برای این‌که پدر حبیب رو بکشن به قلعه برای مقاوم‌سازی اونجا در برابر نیروهای شوروی که همین‌جور به روستا و تصرف قلعه نزدیک‌تر می‌شده‌ن. 

دیگه بیشتر از این نمی‌گم، داستان لو می‌ره. 

کتاب کوتاه و قشنگی بود. دیر شروعش کردم، اما وقتی شروعش کردم دیگه یه‌سره خوندمش، و از خوندنش لذت هم بردم. نمی‌تونم بگم که وای محشر بود و بی‌نظیر بود و این‌جور چیزا، اما کتاب جالبی بود که ارزش یک بار خوندن رو داشت. 

ببخشید اگر طولانی شد.

زشته این‌همه بنویسیم و هیچ تشکری از آقای صفایی‌نژاد و نشر صاد نکنیم. خیلی ممنون! 

+برای اطلاعات بیشتر درمورد حمله شوروی به افغانستان. موقع پرس‌وجوی این مورد، متوجه شدم که باباجون علاوه بر هشت سال جنگ خودمون، توی اون جنگ هم حضور داشته.

+صفحه کتاب در سایت نشر صاد. 

*کلمه‌ای قشنگ، به معنای مرغدانی، لانه مرغ و خروس‌ها. 

چهارزانو نشسته بود.
اشک هایش را پاک کرده بود و همه چیز را نوشته بود.
به دریچه کولر روبرویش خیره شد:
"می دونم که اون تو نیستی، ولی بذار همین طوری باهات حرف بزنم.
می دونم می گن که برای هر چیزی و هر کاری باید انگیزه داشته باشی. منم دارم، خودت می دونی.
فقط...
فقط نمی دونم تا کی می تونم به دعا کردن بسنده کنم.
نمی دونم تا کی می تونم دلم رو این جوری راضی کنم.
می ترسم، عین چی می ترسم.
از این می ترسم که خودم حرکت کنم و منتظر برکتت بمونم. حرکت...
نباید حرکت کنم. می ترسم."
دست ها را می دید که از میان تاریکی اتاق، چارچوب در را چسبیده اند. 
نفس عمیقی کشید.
چشم هایش را بست و زمزمه کرد:
"Take an angel by the wings
time to tell her everything
ask her for the strength to stay"