معلومه؟
معلومه که گلابیه داره دستاشو می‌کشه به سمت بالا تا برسه به زردآلو و بتونه بغلش کنه؟
معلومه که لپای اون از خجالت این سرخ شده و این از عشق اون سبز؟

اگر از بهار یه چیزش رو دوست داشته باشم، همین جوونه‌هان. همین کوچولوهایی که دارن آروم‌آروم بزرگ می‌‌شن، دوباره زنده می‌شن، دوباره سبز می‌شن.

آخرین بار که رفتیم خونه میلیحه خانوم و حاج‌آقا، اواخر بهار یا اوایل تابستون بود به گمونم. خودم درست یادم نیست، ولی می‌گن که حاج‌آقا به من می‌گفت جیرجیرک. بس‌که ورجه‌وورجه می‌کردم و بس‌که حرف می‌زدم. درختای تو حیاط رو که می‌بینم، یاد هسته میوه‌ای می‌افتم که اون روز تو باغچه‌شون کاشتم، به این امید که سبز بشه و میوه بده. قبل از این‌که بفهمم از عمر اون خونه و آدماش دیگه چیزی نمونده و دونه‌های ساعت‌شنی‌ عمرشون داره به جای دونه‌دونه، شرشر می‌ریزه پایین. شایدم خراب شدن خونه بود که شنای عمر هاشگانوما رو هل داد پایین، که زودتر بره پیش شوهرش که اونم دور بودن از خونه‌ش رو نتونست ببینه.

حاج‌آقای خودمون، بابابزرگم به من می‌گفت سبزقبا. اینو تازه فهمیدم، اون شب بابا گفت. یکی از اسامی سرخپوستی من از این به بعد سبزقباست. خیلی خوشم اومد ازش. این، سبزقباست. یه اسم دیگه زنبورخوار. از این پرنده‌هایی که خیلی سریع بال‌بال می‌زنن و تو هوا زنبورا رو شکار می‌کنن. دلیل حاج‌آقا هم برای دادن این اسم به من، همون بود. شلوغ‌کاری‌م و پرحرفیام. 

دایی بهم می‌گفت کانگورو. این یکی رو خودم یادمه. خودشم تعریف می‌کنه که می‌اومدی یه‌سره می‌پریدی و می‌گفتی "دایی، دایی، دایی، دایی، دایی..."

دلم برای همه تنگ شده. برای همه و همه و همه. یه عده بیشتر، یه عده کم‌تر. یه عده رو می‌تونم دوباره ببینم یه وقتی، یا لااقل امیدوارم که بتونم. اما بعضیا رو هم دیگه نمی‌شه دید. 
دلم برای بوی حریره بادوم و نشستن روی طاقچه سنگی آشپزخونه و صبحا بیرون رفتن و شیر و بستنی خریدن با میلیحه خانوم تنگ شده. اصلا همدان یعنی میلیحه خانوم، یعنی حاج‌آقا. یعنی حیاط بزرگ خونه‌شون و استخر ته‌ش. یعنی طبقه پایینش که دو سال اول زندگی‌م رو توش گذروندم. یعنی خونه‌ای که ازش فقط یه سری سایه یادمه. یعنی اون بوی چوب و اون بوی مخصوص خونه‌شون. یعنی نشستن کنار حاج‌آقا و اخبار دیدن. یعنی شبا آب‌انار خوردن. یعنی همه چیزایی که دیگه نیستن.