تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

تولد پیشاپیش

آقا من تولدم دقیقا وسط تابستونه.
برای همین، از بچگی عقده مونده سر دلم که از همکلاسیام کادوی تولد بگیرم.
خلاصه، این رفقای جان ما هم که اینو می دونستن، نشستن شیش نفری این پکیج تبریک تولد پیشاپیش، اصلاح می کنم، خیللللییییی پیشاپیش رو تهیه کردن.
دمتون گرم، خیلی دوستون دارم.
ممنونم از همه تون، یوروس، اینژ، موانا، ایزابلا، ربکا و کوردیلیای عزیزم.
ایشالا کادوی عروسیتونو بدم!
خوشمزه جات و غیره ی تولد *-*
پ.ن. به همین زمان قسم که اگه ماه رمضون نبود، همون جا تو مدرسه دخل تک تک شوکولاتا و آب نباتا و پاستیلا رو آورده بودم.
پ.ن.دو. کسی می دونه چه جوری می شه این عکس لعنتی رو کوچیک کرد؟
پ.ن.سه. گفتم که مطالعات نخونده بودم، دیشب بیدار موندم خوندم.امتحانمم خدا رو شکر خوب دادم. فقط یکی دیگه مونده!
  • ۲ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۲۲ خرداد ۹۷

    کارلا

    یه دوست جدیدو می خوام معرفی کنم.
    البته برا من جدید نیس، واسه شما جدیده چون تا حالا اسمی ازش نبرده بودم.
    می دونید، دوستی ما خیلی عجیبه.
    ما از هفت سالگی به بعد، بهترین دوستای هم بودیم و هستیم و خواهیم بود.
    وقتی بچه بودیم، رویامون این بود که وقتی بزرگ شدیم، دو تا خونه کنار هم بگیریم و بچه هامون باهم دوست بشن و غیره.
    حالا از خاطرات اون روزا هم بعدا براتون می گم.
    حالا لابد می پرسید این کجاش عجیبه؟ خیلیا این جوری ان.
    نکته عجیبش این جاست که ما تقریبا تو هیچی شبیه هم نیستیم.
    یعنی نمی تونم سر خوب یا بد بودن یه چیزی به تفاهم برسیم.
    مثلا یه آهنگ رو باهم گوش می دیم و من دارم ازش تعریف می کنم و می گم این بهترین آهنگیه که تو عمرم شنیدم که یهو کارلا می گه از این مضخرف تر تا حالا نشنیده بودم!
    ینی در این حد.
    یه بار رفته بودیم تو یه مغازه ای که دو تا دستبند عین هم بخریم. هر چی زور زدیم نتونستیم سر یکی از اون دستبندا توافق کنیم.
    هرچی اون روش دست می ذاشت من مخالف بودم و برعکس. خلاصه جونمون بالا اومد تا تونستیم یکی رو برداریم که طرحش یکی بود اما مدلش فرق می کرد، نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه!
    خلاصه این که، من حس می کنم همین تفاوتاس که دوستیمونو کامل کرده.
    ما دو تا تیکه پازلیم که هم دیگه رو کامل می کنیم.
    اون یکی تیکه ی پازل، دوست دارم:)
  • ۴ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    معلما

    کتاب سنجاب ماهی عزیز رو می خوندم.
    می خوندم و با خودم فکر می کردم چه قدر توصیفاتی که از بعضی معلماش می کنه شبیه معلمای ماان.
    مثلا معلمای دینی که تقریبا تو همه داستانا و حتی تو واقعیت شبیه همن.
    بداخلاق، همه ش هم آدمو از جهنم می ترسونن با اون عقاید عهد بوقی شون. البته بعضیاها.
    مثلا خود ما پارسال یه معلم دینی داشتیم ماه بود. اصن فرشته. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید.
    البته امسالیه هم بد نبود، اما به پای اون قبلیه نمی رسید.
    اه، منظور اصلی مو یادم رفت.
    تو این کتاب، معلم ادبیاتشون عین معلم امسال ما بود.
    یه معلم بی سواد و پرمدعا.
    فقط یه لحظه تصور کنیدف معلم ادبیاتی که فرق ردیف و قافیه رو نمی دونه!
    اصن اگه براتون تعریف کنم، فکر می کنید تو دارقوز آباد درس می خوندم نه مدرسه نمونه دولتی.
    من برای هرکی که تعریف می کردم می گفت این دیوونه کیه آوردن به شما درس بده؟
    حالا من چند چشمه شو براتون تعریف می کنم، قضاوت با شما!
    اول این که، یه بار یکی از بچه ها که از قضا دوست منم بود، تو انشاش نوشته بود مامانم دو کیلومتر قبل از دست انداز ترمز می کنه. حالا این خانم "ک"، معلممون، نه گذاشت و نه برداشت گفت: واقعا مامانت این قدر زود ترمز می کنه؟
    دختره هم گفت: خب نه خانوم، من از آرایه مبالغه استفاده کردم.
    بعد این خانم با یه افه ی همه چیز دانی، با تمسخر خندید و گفت: نه عزیزم، آرایه مبالغه دیگه منسوخ شده! تو ادبیات مدرن هیچ کس از مبالغه استفاده نمی کنه.
    ما رو می گی، همه آخه مگه می شه؟؟؟؟!!
    یا مثلا یه روز دیگه، یکی از بچه ها انشاشو این جوری شروع کرد: سالیان سال پیش، خیلی پیش از آن که حتی پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما متولد شوند...یهو معلممون پرسید: مگه تو اون موقع بودی که می خوای یه داستان درموردش تعریف کنی؟
    اصلا نمی دونید یه سریمون واقعا شوکه شدیم!
    یکی از بچه ها گفت نه خانم نبوده، تصور کرده.
    خانم "ک" گفت: خیلی اشتباه کرده! باید فقط چیزایی که تجربه کردید رو بنویسید.
    خدایی خیلی برامون زور داشت. این همه سال، همه معلما ما رو به تخیل و خلاقیت تشویق کرده بودن.
    یکی دیگه گفت: پس خانم تکلیف تخیل چی می شه؟
    می دونید چی گفت؟ گفت مگه شما ژول ورن هستید که تخیلی بنویسید؟!!!!!
    خلاصه این که اگه ولم کنید می تونم ساعت ها براتون از این جور ماجراها تعریف کنم و باز هم تموم نشه.
    من اینا رو گفتم تا سوالی که خیلی وقته ذهن خودم رو مشغول کرده، از شما بپرسم.
    این معلما، چه طوری می خوان اون دنیا جواب بدن؟
    کسایی که اینا رو انتخاب کردن و بهشون صلاحیت تدریس دادن چی؟
    آخه چه معنی می ده کسی که نه توانایی شو داره، نه دانشش رو، بیاد تدریس کنه؟

    پ.ن. به ذهنم رسیده که از این به بعد، یه برچسب معلما درس کنم، این ماجراها رو براتون تعریف کنم.
    به خدا هم من یه ذره خالی می شم، هم شماها احتمالا روده بر می شید یا شایدم حرص بخورید.
  • ۲ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷

    .....

    دیدی یه موقعایی یه آهنگایی رو گوش می دی، دلت یه جوری می شه؟
    تو آهنگ روزای رفته ی معین زد، یه تیکه ش هس که می گه:
    خیره شدی به عکس
    با اون تسبیح گردنش.
    من که از قصد و نیت شاعر خبر ندارم، اما هر وقت به اینجا می رسه، یه حس بدی می گیرم.
    حس می کنم اون طرفی که تو عکسه مرده.
    آخه می دونید، می گن تسبیح دور گردن انداختن عمرو کوتاه می کنه.[لبخند برعکس]
  • ۲ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

    ولم کن!

    من کلا از ناز و نوازش بدم می آد.
    یعنی چندشم می شه، مخصوصا نوازشای خواهر کوچیکه م وقتی خودش و لوس می کنه!
    اون شب هی داره دنبالم می کنه که نازم کنه. هی می گه: نازیییی، ناززییی، عزیززم..
    منم چندشم شده بود و داشتم می دویدم.
    دیگه حالم داشت به هم می خورد و تقریبا گریه م گرفته بود که بابام اومد خواهرم و برد و من رو نجات داد.
    خلاصه این که، حواستون باشه نقطه ضعف دست اینا ندید که بدبختین!

    پ.ن. دیشب می خواستم هلو رو ببرم، نمی دونم چی شد که تیکه از هسته ش، فرو رفت تو انگشت شصتم. الان اون تیکه، زیر پوستم جا خوش کرده، بیرونم نمیاد!
    این قدر انگشتم درد می کنه که.
    دعا کنید تا فردا خوب بشه، من که نمی تونم فردا امتحان علومم رو با این دست بنویسم، می تونم؟
  • ۰ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۲ خرداد ۹۷

    بابا

    بابای من آدم بامزه ایه.
    بابای من، همچنین آدمی به شدت رکه.
    بابای من، یه موقع هایی جوری ضدحال می زنه که تا سه روز دیگه حرف نمی زنی.
    بابای من، گاهی خیلی فلسفی می شه.
    اون روز، با کلی احساس دارم یکی از شعرای قیصر رو می خونم.
    حالا حرفای بابامو که داخل پرانتزن دنبال کنید:
    دست عشق از دامن دل دور باد
    می توان آیا به دل دستور داد؟
    "معلومه که می توان! آدم که نباید بنده نفس خودش باشه!" 
    می توان آیا به دریا حکم کرد،
    که دلت را یادی از ساحل مباد؟
    "دریا رو نمی دونم، اما رود رو می شه با سد مهار کرد، شاید دریا هم بشه."

    و خلاصه یه مدت طولانی باهاش بحث می کنم که پدر من مگه شعر منطق سرش نمی شه، ولی کو گوش شنوا؟

    پ.ن. شعر دستور زبان عشق از قیصر امین پور.
  • ۰ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

    روزای رفته

    می یاد یه روزی اون
    موهاش مشکیه
    هرکی بپرسه من
    می گم بهش کیه
    اون خاطراتمه
    روزای رفتمه
    اون معنی تموم این شعرای دفتره

    روزای رفته
    معین زد

    پ.ن. دو روزه که این تیکه ی آهنگ، تو ذهنم پلی می شه.
    یه روزی، دلیلشو بهتون می گم ولی الان نه. [لبخند برعکس]
  • ۳ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

    معلمای عقده ای

    اون روز آزمایشگاه داشتیم. ما هم که می خواستیم نمره مثبت بگیریم، زدیم تو فاز خودشیرینی، رفتیم یه آزمایش اجق وجق پیدا کردیم که بیاریم انجام بدیم.
    یوروس دوستم، مامانش داروسازه بعد کلا از این مواد عصاره و پودر و این جور چیزا خیلی تو خونه شون پیدا می شه. خلاصه، قرار شد این عصاره پوست انار (!) بیاره تا ما با آزمایش نشون بدیم که توش تانن (!!) وجود داره. قرار بود اون آزمایشو انجام بده، من توضیح بدم، موانا هم بنویسه.
    کوردیلیا هم گفت من وسایلو نگه می دارم. (واقعا چه کار سختی!) 
    و از اون سخت تر، ایزابلا و ربکا هم همین جوری وایساده بودن اون ور نگاه می کردن هی هم می خندیدن. خلاصه، آزمایشو انجام دادیم تموم شد، زنگم خورد. ما هم وسایلمونو جمع کردیم اومدیم بالا کنار کمدامون که خوراکیامونو برداریم بریم. بعد دیدیم یوروس نیومده، ولی تعجب نکردیم چون اون و موانا همیشه دیرتر از ما میان بیرون. خلاصه، داشتیم می رفتیم تو حیاط که دیدیم یوروس بچه م با چشای گریون و دست خالی داره میاد بالا. ما هم رفتیم بهش گفتیم چی شده؟ فک می کنید چی گفت؟ گفت خانم "ه" (معلم آزمایشگاهمون) بشر و لوله آزمایشگاه و باقی مونده ی عصاره انارمو گرفته بهم نمی ده! ما رو می گی، همه  اینجوری شده بودیم. بعد یکی گفت خب شاید فکر کرده وسایلو از تو آزمایشگاه برداشتی! اونم گفت نه! بهش گفتم مال مامانمه، برگشته می گه یعنی مامان تو نمی خواد به اندازه یه بشر به مدرسه کمک کنه؟؟!!

    پ.ن. بعد از این ماجرا، ما پا شدیم رفتیم بگیریم وسایلو، یه داد و بیدادی راه انداخت که نگو و نپرس!
    آدمم این قدر پررو؟ هی می گفت رفته برا من لشکر جمع کرده، (آخه خود یوروس نبود) هر چی هم ما می گفتیم بابا اون نگفت ما بیایم که، تازه می خواست جلومونو بگیره! می گفت نه! یعنی چی که رفته لشکر جمع کرده مگه شما وکیل وصی شین؟
  • ۲ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷

    clean

    the water filled my lungs
    I screamed so loud
    but no one heard a thing

    Taylor Swift
    clean
  • ۳ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷

    اللهم نجنا

    اخبارو دیدین؟
    در مورد اعتیاد و اینا بود یه بخشش. پسرای جوون، خیلی جوون توش بودن که می گفتن مثلا ما هفت ساله می کشیم.
    مامانم برگشته می گه: یه وقت از دوستات و اینا، قرصی، آدامسی چه می دونم، چیزی قبول نکنیا، یهو دیدی توش مخدر داشت و بدبخت شدی.

    پ.ن. ولی خدایی به کجا داریم کشیده می شیم؟ اون تصویرایی که نشون می داد، معتادایی که وسط خیابون، وسط محل عبور و مرور مردم داشتن مصرف می کردن. بالاخره بچه از اون جاها رد می شه، یهو می بینه کنجکاو می شه ببینه اونا دارن چی کار می کنن و همین طوری کشکی کشکی، کل عمرش باید افسوس بخوره.

    پ.ن.دو. فقط خدا بهمون رحم کنه با این وضع کشور. اونم از خبری که در مورد اون مدرسه پسرونه هه شنیدیم. عین چی داریم تو باتلاق دست و پا می زنیم و هر روز بیشتر از دیروز فرو می ریم.

    پ.ن.سه. یه نکته مشترکی که بین حرفای همه ی اون بچه ها دیده می شد، این بود که همه این اعتیادا و کوفت و زهرمارا، از سیگار شروع می شه. می دونم خیلیاا فکر می کنن اینا همه ش حرف و غیره، اما تو رو خدا مواظب باشید. باور کنید، به همین زمان قسم سیگار پرستیژ نمیاره. باکلاس نیست. نشونه روشن فکر و اپن مایندد بودنتون نیست، فقط باعث و بنی بدبختیه. و اینم می دونم که الان یه عالمه آدم هستن که ممکنه بعد از خوندن این متن، بگن نه، من فلانی رو می شناسم، دویست سال عمر کرد، همیشه هم می گفت عمر طولانی ش به خاطر سیگاره. بابا یه نگاهی به آمار بندازین، چه قدره درصد آدمایی که این طورین؟ که سیگاری ان و دارن یه زندگی خوب و کامل می کنن و عین خیالشون نیست؟ باور کنید سیگار، قلیون، مواد مخدر، فقط استارت تباهی ان.

    پ.ن.چهار. حالا هی این همه آدم مثل الان من خودشونو جر بدن، مگه تو گوش بعضیا می ره؟

    پ.ن.پنج. چه قدر پی نوشتا زیاد شدن!
  • ۴ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷