این که من بابا رو این قدر دوست دارم، بخشی ش بر می گرده به این که اون هم متقابلا من رو خیلی دوست داره، اصلا کلا از بچگی من همین طور بوده و من خدا رو خیلی بابتش شکر می کنم.
یکی از مصداق های بارز این علاقه، بر می گرده به یکی دو ماهگی من.
مامان اون موقع دانشجو بوده، من رو می ذاره پیش بابا و می ره سر کلاس.
یه کم که می گذره، من می زنم زیر گریه. بابا حدس می زنه که گشنمه. یه نگاه به شیشه شیر می کنه، یه نگاه به من. با خودش می گه تعجبی نداره که این بچه این قدر لاغره، این شیر که قوتی نداره!
پس چی کار می کنه؟ طی یک اقدام انتحاری، یه لیوان بزرگ شیر عسل، تاکید می کنم، شیر عسل با شیر گاو، درست می کنه و تا قطره آخرش رو به خورد من می ده.
دیگه ادامه نمی دم، فکر کنم همه بدونن چیز به اون سنگینی چه بلایی سر معده یه نوزاد دو ماهه میاره.