یادمه اون اولا که عکسای بن رو زده بودم به دیوار، طبقه بالای تخت بودم و کمتر کسی می دیدشون. بابا هم که کلا رفت و آمد خاصی به اتاق ما نداشت در نتیجه نمی دونست. یه روز صبح بیدار شده بودم اما داشتم زور می زدم که دوباره بخوابم. همون موقع بود که بابا اومد تو اتاق، منم خودمو زدم به خواب. فکر کنم مامان بهش گفته بود چون اومد رو تخت فائزه و بالا رو نگاه کرد. از قضا بابای من از این فرد متنفر بود، نه صرفا به خاطر نفرت دیرینه ای که از انگلیسی ها داره، می گفت شبیه زامبیه. (|:)
خلاصه همین جوری داشت با خودش حرف می زد که: نگاه کن، نگاه کن، برداشته عکسای این زامبی رو زده به دیوار! یکی نیست بگه بچه این چه کاریه آخه...همین جوری داشت ادامه می داد که من مثلا بیدار شدم. همین که دید بیدارم گفت: عه سولویگ، بیداری؟ ببین، همه این عکسا رو می کنی، به جاش عکس منو می زنی، فهمیدی؟ چه معنی داره با وجود همچین بابای خوشتیپی آدم عکس اجنبیا رو بزنه رو دیوار؟