فائزه اومده سر یه نخ رو می ده دستم.
می گه این طناب (!) رو دنبال کن تا برسی به هدیه ت.
نخش این قدر کوتاه بود که حتی از در اتاق هم بیرون نرفته بود. برگشتم دیدم اون سر نخ دست خودشه.
یه لبخند گوش تا گوش می زنه و می گه: اینم از هدیه شما، یه خواهر کوچیتر!

پ.ن. اون روز کارلا می گه این قدر باحال از فائزه حرف می زنی که دوست دارم ببینمش. خواستم بگم دلتون رو خوش نکنید، من از دعواها و اینا که نمی نویسم، اگه می نوشتم باید کل یه وبلاگ رو اختصاص می دادم به دعواهامون.