امروز با آقای شاه آبادی رفته بودیم بازدید از مدرسه دارالفنون.
برگشتنی تو اتوبوس بودم، سرمو تکیه دادم به شیشه و به خودم گفتم که نمی خوابم، فقط چشمامو می بندم. 
چشم بستن همانا و خواب هفت پادشاه را دیدن همانا!
یهو دیدم یه نفر داره تکونم می ده و صدا می زنه: خانومی، خانومی، بیدار شو!
بیدار که شدم دیدم بغلیم نیست و انگار کلا مسافرا چنج شده بودن. یاد همین کتاب قبرستان عمودی افتادم که پسره تو کالسکه خوابید و وقتی بیدار شد دید تو یه کالسکه دیگه ست و کاشف به عمل اومد که فروخته شده!
یه لحظه طول کشید تا به خودم بیام و تو اون یه لحظه در حد مرگ ترسیدم، فکر کردم یکی دزدیدتم یا همچین چیزی. (یکی نیست بگه چه طوری تو رو دزدیده و از یه اتوبوس آورده تو یکی دیگه. |:)
بیدار که شدم تشکر کردم از اون خانومه و کلی هم خدا رو شکر کردم که ایستگاه خونه مون رد نشده.
دختره که ردیف جلو نشسته بود برگشت گفت: چه قدر خوابت سنگینه! بنده خدا چند بار نبض و ضربان قلبت رو چک کرد که ببینه زنده ای یا نه!

پ.ن. یکی نیست بگه آخه تو که خودتو می شناسی با اون خواب سنگینت، مگه مریضی که تو اتوبوس وقتی خسته ای چشماتو می بندی؟!
پ.ن.دو. چه قدر یکی نیست بگه شد.