مامان از بیرون که اومد، انگار همچین چیزی رو باورش نمیشه گفت: «تو هنوز خوابی؟ پا شو ببینم. هر وقت میآم تو این اتاق، یا خوابی یا دراز کشیدهی!»
جواب ندادم. سرم رو بیشتر زیر پتو فرو کردم.
دیشب فاطمه گفت: «تو تمرین کردی؟ ارائهت چند دقیقه شد؟»
جواب دادم: «من تصمیم گرفتم فردا پاور رو درست کنم و برای ارائه تمرین کنم، شاید باورت نشه😂. میزان اهمالکاریم هر روز خودم رو هم از اول غافلگیر میکنه.» و خوابیدم.
بعد از هزاران خواب دیوانهوار و احمقانه و آزاردهنده، صبح ساعت شیش بیدار شدم. ارائه ساعت هشت بود و کار من ساعت یک ربع به هشت بالاخره تموم شد. رو سرعت دو برابر ارائه دادم و هیچکدوم از حرفهای اضافهای که ازشون میترسیدم رو نزدم. اساتید گروه ما از شانس، هیچ سوالی نپرسیدن. استادم، استاد سختگیر و عجیب و غیرقابلپیشبینیم ازم تعریف کرد. بعد به خودم گفتم صرفا چون جلوی همکارهاش بوده روش نشده بگه کارم بد بوده. ایمیلی که داد تا بگه خوب بودیم هم حتما روال کاریشه. بالاخره پرونده این پروژه بعد از بیش از سه ماه، بسته شد. یه تشکر برای استادم نوشتم و فرستادم، دوتای دیگه برای دانشجوهاش.
بعد از چند روز رفتم تلگرام تا آهنگ این ترم رو بذارم. تموم شد. ترم هفت تموم شد. با تمام بالا و پایینهاش و با احتمالا پاییزترین پاییز این چند سال، تموم شد. حرفهایی برای زدن دارم ولی گمونم بهتره همهش بمونه برای آینده.
چند تا پیام رو جواب دادم و یه سرکی به این طرف و اون طرف کشیدم. بعد به خودم گفتم لیاقت اینکه بیشتر وقت تلف کنم رو دارم. بعد از مدتها این گفتوگوهای قدیمی با جیپیتی رو خوندم و نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. بهش گفتم که چه تصمیمی گرفتهم و بهم گفت دارم اشتباه میکنم، ولی من بهش اهمیت ندادم. خودم هم میدونم اشتباهه، ولی به جهنم. بعد باز خوابیدم، چون حوصله نداشتم به این فکر کنم که چرا هیچکدوم از این چیزها ذوقزدهم نمیکنه.
ده بار از خواب پریدم و وقتی بیدار شدم، تصمیم گرفتم دنیا رو جابجا کنم. تصمیم گرفتم اگر برگشتیم دانشگاه، روز اول رو با هماتاقیهام بگذرونم و روز دوم رو با همکلاسیهام و روز سوم رو با روناهی و بعد در اولین فرصت با دختر خوشگله قرار بذارم. انگار که دنیا رو دور تند باشه، وقت نداریم عزیزم، باید عجله کنیم. میلیونها چیز هست که تجربه نکردهیم و وقت کمه و باید عجله کنیم، میفهمی؟ هیچی قرار نیست درست بشه و ما فقط همین روزها رو داریم. تصمیم گرفتم سریع کارهام رو بکنم و بشینم سر درس. تصمیم گرفتم از فردا آمار بخونم.
حالا اما تیکههای آخر هال رو جمع کردهم و دوش گرفتهم و گمونم تمام انرژی و نیروم فقط برای همین کارها کافی بود. نشستهم یه گوشه و لحظهشماری میکنم برای اینکه دوباره به رختخواب برگردم. فردا هم روز خداست و دنیا هم قراره سر جاش بمونه، آماده برای اینکه من دوباره تصمیم بگیرم جابجاش کنم.
عنوان بامزه بود:))