تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

تغییر

یه هم سرویسی داشتم که باهم خیلی رفیق بودیم.
یه روز از مدرسه برگشتنی، دیدم داره ساعتشو از دست چپش باز می کنه، می ندازه دست راست.
خب راستش خیلی تعجب کردم. گفتم چی کار می کنی؟
گفت: من عاشق اینم که تو زندگیم تغییرای کوچیک انجام بدم، چون اگه اینا نباشن که مغزمو به چالش بکشن، از روزمرگی دغ می کنم.
مثلا همیشه دستبندو این دست می ندازم، بعد یه مدت جاشو عوض می کنم. همیشه لیوانو با دست راست می گیرم، این دفعه با دست چپ.
راستش از حرفش خوشم اومد ولی فکر نمی کردم یه روزی منم به اون حد از روزمرگی برسم.
اما خب حالا رسیدم. به همین خاطر رفتم جای بطریمو تو یخچال عوض کردم. همیشه مال من راست بود، مال فائزه چپ، الان مال من چپه، مال فائزه راست. دو روز اول هی اشتباه می کردم و بطری فائزه رو بر می داشتم، اما الان دیگه راه افتادم.
خب، یه تغییر کوچیک، هر از گاهی بدم نیست. :)
  • ۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷

    فالگوش

    نشستم اینجا پشت کامپیوتر و دارم به حرفایی که فائزه و دوستش با تلفن می زنن گوش می دم.
    این از این ور صداشو عوض می کنه، می گه زینب جان من مامان بزرگ فائزه م. قربونت برم عزیزم.
    ماشالا چه قشنگ ادای مامان بزرگارم در میاره!
    بعد مثل این که اونم از اون ور صداشو عوض می کنه و خودشو داداش زینب معرفی می کنه. (با این که زینب اصلا داداش نداره!)
    فائزه هم می دونه که خود زینبه ولی با لکنت می گه: اا  سسسلاامم دداداش ززیننب... ممن نممیی دددونم چچراا گوششیی ررو داده دست شمماا...بعد یهو این صداشو تغییر می ده، به یه صدایی که بیشتر شبیه صدای پدر پدربزرگشه و خودشو داداش فائزه معرفی می کنه!
    بیست دقیقه س دارن این بازی رو ادامه می دن!
    خدایی خیلی بامزه س.
  • ۴ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

    فانتزی شماره یک

    یکی از بزرگ ترین فانتزیای من، اینه که دو سه تا کتاب بردارم، با هندزفری و گوشی یا شایدم تبلت. همشونو بریزم تو کوله گل گلیه. برم تو ایستگاه مترو، سوار قطار بشم. اون وسطش نه ها، اون کنارا که می تونی سرتو تکیه بدی به شیشه ای که کنارته. بشینم و نگران این نباشم که کجا می رم. که کی می رسم. که یکی تو خونه منتظره و نگران می شه. همین جوری برم...از سر خط، بیام ته خط، بعد برگردم بالا، خطو عوض کنم، دوباره تا تهش برم و برگردم و همین جوری حداقل یه روز این ور و اون ور بشم.
  • ۶ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

    افکار

    حاضرم اون قدر سرمو به این ور و اون ور بکوبم تا مغزم بپاشه رو دیوار، ولی این افکار لعنتی از کله م برن بیرون!
  • ۳ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۷ مرداد ۹۷

    نصیحت

    اگر قرار باشد من همین حالا سرم را روی زمین گذاشته و بمیرم، دوست دارم یک جمله از من در ذهنتان داشته باشید:
    هرگز، هرگز در این دنیای خراب شده، به خاطر چیزهایی که دارید خوشحال نشوید، از داشتن چیزی مغرور نباشید، چون دقیقا همان موقع است تا همه کائنات دست به دست هم می دهند، تا آن چیز لعنتی را از چنگتان در آورند.
  • ۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۷ مرداد ۹۷

    جملات قصار..........

    اون جملات قصار حضرت سولویگو یادتونه؟
    این بار سولویگو خط بزنین، بذارید پدر. آقا اون شب بابام یه چیزی گفت، گفتم: بابا می خوای بری تو خنداننده شو استندآپ کنی؟
    گفت: ای بابا سولویگ خانوم، استند آپ کمدی چیه، زندگی ما سیت داون تراژدیه!
    اینو که شنیدم دهنم وا موند!
    خدایی فکر می کردم فقط من از این جملات گوهربار می سرایم!
  • ۴ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۶ مرداد ۹۷

    خودکشی

    یه جایی خوندم که یه پسر بچه آبادانی دوازده ساله، خودکشی کرده.
    چرا؟ چون اومده خونه و دیده مامانش به خاطر مشکلات مالی، موبایل و دوچرخه شو فروخته.
    نمی خوام از این حرف بزنم که اصلا اساس خریدن موبایل برای یه بچه دوازده ساله غلطه، نمی خوام بگم که ای داد و بیداد که ببینید وضع مملکت چیه و از این حرفا.
    می خوام بگم کاش وقتی می خوایم دهنمونو باز کنیم و حرف بزنیم، حواسمون باشه که کی دور و برمونه.
    به نظر شما مشکلات اقتصادی باعث شده خواهر هفت ساله من ورد زبونش خودکشی باشه؟ نه!
    این که می گم ورد زبونشه، منظورم این نیست که می خواد خودکشی کنه دور از جون، نه.
    مثلا داره کارتون می بینه، کافیه شخصیت کارتون یه تصمیم یا رفتار هرچند بی ربط از خودش نشون بده تا خواهر من سریع بپرسه: می خواد خودکشی کنه؟ آبجی خودکشی کرد؟ چرا می خواد خودشو بکشه؟
    می دونین اینا از کجا سرچشمه می گیره؟ از منی که بدون توجه به حضور اون، با مادرم در مورد این چیزا حرف می زنم. تقصیر اخباره که این چیزا رو می گه. تقصیر همه فامیلاییه که میان و جلوی اون از نهنگ آبی و شمار کشته هاش حرف می زنن.
    وقتی به اینا فکر می کنم اعصابم بهم می ریزه.
    یاد خودم می افتم که تو این سن حتی نمی دونستم قتل چیه، چه برسه به خودکشی.
  • ۲ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۶ مرداد ۹۷

    کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

    دیروز داشتیم تلویزیون می دیدیم. من نشسته بودم رو مبل سه نفره و فائزه هم کنارم دراز کشیده بود.
    منم یه لحظه ناخونامو آروم کشیدم رو کمرش. بعد از چند دقیقه که داشتم با مامانم حرف می زدم، دیدم خانوم داره می گه: بخارون دیگه، چرا نمی خارونی؟
  • ۳ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۴ مرداد ۹۷

    بی "وفا"

    می دونید اون روز که رفته بود قم کیو دیدم؟
    بی "وفا" رو.
    می دونم اگه یه روزی اینو بخونه قطعا می فهمه در مورد اونه. اصن تابلوئه. ولی برام مهم نیست که بفهمه چه فکری در موردش می کنم، در هر صورت خیییلیی بعیده که راهش به اینجا برسه.
    داشتم می گفتم، دیدمش. اول شک کردم که خودشه، اما وقتی مامانشو دیدم مطمئن شدم که همونه. البته هیچ کدومشون منو ندیدن.
    می بینید رفتارای آدما چه طور روی طرز فکر بقیه تاثیر می ذاره؟
    اگه چند سال پیش بود و اون حرفا رو ازش نشنیده بودم و اون طوری دلمو نشکسته بود، حتما اگه می دیدمش یه جیغ فرابنفش می کشیدم، می دویدم سمتش و ابراز دلتنگی و همین زهرمارا.
    آره، ولی اون سولویگ چند سال پیش بود.
    می بینی بی "وفا"؟
    شاید همین رفتار تو بود که باعث شد من روز آخر امسال حتی یه ذره هم گریه نکنم.
    رفتار تو و امثال تو بود که سولویگ اشک تمساحو عوض کرد.
    ولی خب ازت ممنونم. قوی تر شدم از وقتی اون اتفاق افتاد.
    دیگه اشکم دم مشکم نیست.
    چرا، هنوزم گریه می کنم و دلم می گیره، اما دلیلش دوست داشتنت نیست، تنفره. دلیلش اینه که دیگه نمی تونم اون جوری که به شماها اعتماد داشتم، به کسی اعتماد کنم.
    اون موقعا اون قدر به رفاقت صاف و ساده مون اعتقاد داشتم، که وقتی بابام می گفت می ری دوستای جدید پید می کنی و اونا رو یادت می ره و اونا هم تو رو فراموش می کنن، من یه هعععییی بلند می گفتم و حتی از فکر کردن به این چزا هم عذاب وجدان می گرفتم.
    اما همین حالا وقتی بابام همون حرفا رو راجع به آدمای دیگه می زنه، با خودم می گم: اون قدرا هم بعید نیست. مگه یه بار نشده؟ یهو دیدی بازم شد.
  • ۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷

    ترایپوفوبیا

    دقت کردید چه قدر باکلاس و لاکچریه که آدم فوبیا داشته باشه؟
    من از بچگی آرزو داشتم که فوبیا داشته باشم.
    چه می دونم، ترس از فضای بسته ای، ارتفاعی، سرعتی، چیزی...اما خب نداشتم... تا این که امروز فهمیدم منم فوبیا دارم!
    این قدر خوشحال شدم.. حالا نه زیادم خوشحال نشدم، دارم پیاز داغشو زیاد می کنم.
    تازه یه اسم باکلاسم داره: ترایپوفوبیا.
    مثلا فکر کن، یه جا نشستی هرکی داره از فوبیاها (!) یی که داره حرف می زنه. تو هم با یه ژست شیک می گی: آره، منم ترایپوفوبیا دارم. حالا چی هست؟
    آدمایی که مبتلا به این ترس هستن، از دیدن سوراخای کنار هم و نامنظم چندششون می شه، حالت تهوع و یا میگرن می گیرن و اینا.
    متاسفانه نمی تونم عکس اون چیزا رو بذارم چون واقعا حالم بد می شه.
    البته من یه نوع خفیفشو دارم. کارم به میگرن و اینا نمی کشه، حالت تهوع می گیرم و به طرز وحشتناکی مورمورم می شه.
    مثلا یادمه یه بار کلاس نمی دونم سوم یا چهارم بودم. تو حیاط مدرسه داشتیم با دوستم خوراکی می خوردیم، بعد اون تو ظرفش خیار حلقه حلقه داشت. به منم تعارف کرد، اومدم بردارم، دیدم خیاراش سوراخن. دیدید؟ یه سری خیارا نمی دونم چشونه، سمی و خراب و مریض و انام نیستنا، اما وقتی حلقه شون می کنی یا برش عرضی می زنیشون، یه سری سوراخ سوراخای کوچولو توشون هست.
    اون اولین باری بود که من از این خیارا می دیدم. با این که بوش پیچیده بود و اینا، هر کاری کردم نتونستم بخورمشون! خیلی بدجور مورمورم شد، حتی الانم که دارم اینو می نویسم دارم عین مار به خودم می پیچم، چون مورمورم می شه. اییی...آره خلاصه، اگه سرچ کنید، یه سری عکسا و اینا میاره که می گه مثلا اگه با دیدن اینا مورمورتون بشه و اینا، ترایپوفوبیا دارید.
    برید امتحانش کنید، بیاید باهم پز بدیم که فوبیا داریم.
  • ۱ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷