داشتم از مدرسه برمی گشتم خونه.
باید از یه خیابون رد می شدم.
دیدم یه پسر بچه، حدودا کلاس سوم چهارم وایساده می خواد رد شه. منم یه ژست خفنی گرفته بودم که نگو. یه آب نبات چوبی گوشه لپم بود، دستا تو جیب، چشما هم به حالت کمی نیمه باز که یعنی آره، من خیلی خفن و بی تفاوتم و اینا...
یه چند ثانیه بعد از این که رسیدم به بر خیابون و می خواستم رد شم، این پسره یهو داد زد: بدوووو!!!! بعد خودش شروع کرد دوان دوان از خیابون رد شدن. یه جوریم زیگزاگی می دویید که هرکی نمی دونست فکر می کرد تیراندازی شده و این داره این مدلی می دوئه که تیر نخوره!
منم با همون ژست خفنم، که یه لبخند کج خفنی افزا هم بهش اضافه شده بود، خیلی آروم از خیابون رد شدم.
جالبی ش اینجاس که هر چند لحظه یه بار هم بر می گشت من رو نگاه می کرد!
فکر کنم می خواست مطمئن شه هنوز زنده م.