شاید باورتون نشه، اما انگار توانایی مغز من وقتی که می خوام برای نماز بیدار شم، صد برابر می شه.
وقتی یکی صدام می زنه، انگار مغزم تازه بیدار شده و داره هذیون می گه.
مثلا همین امروز صبح، یه توانایی شدیدی در احکام سازی پیدا کرده بود.
بابا اومده صدام می زنه، می گه سولویگ، پاشو نمازتو بخون.
جالب اینه که نمی دونم به خوابی که داشتم می دیدم و الان یادم نیست مربوطه، یا حالا هرچی، که مغزم داشت زور می زد به من بقبولونه که نه تنها اون موقع از روز آپشن های مختلفی برای نماز خوندن داریم، بلکه یه سری چیزای دیگه رو هم باید قبل و بعد از نماز انجام بدیم که در کمال تعجب، یکی از این چیزها دزدی بود!
و من داشتم فکر می کردم که ای بابا، من که این موقع صبح و این قدر خوابالو حوصله دزدی کردن ندارم! بذار لااقل بببینم چه نمازی بخونم، (با توجه به این که مغز بهم گفته بود که نمازای مختلفی می شه خوند، مثلا نماز آیات و...) پس از بابا پرسیدم، چون خسته تر از این بودم که بخوام فکر کنم. همین طور که من داشتم به این چیزا فکر می کردم، بابا دوباره صدام زد و گفت که پاشو نمازتو بخون دیگه! منم گفتم چه نمازی؟ بابا هم یهو ترکید. گفت نماز میت! به نظر خودت چه نمازی باید بخونی الان؟
هیچی دیگه، من تقریبا هر روز سر نماز صبح همین برنامه ها رو دارم، حالا این یکی رو یادم مونده، وگرنه زیادن.
یه بار هم همین هول و هوش اذان، داشتم خواب می دیدم که تو خوابم، بابا اومد برای نماز بیدارم کرد و من بیدار نشدم و خوابیدم. بعد توی خوابم، بیدار شدم و دیدم صبح شده. بعد توی همون خواب رفتم به بابا گفتم که بابا ببخشید من بیدار نشدم، آخه داشتم خواب می دیدم که دارم نماز می خونم. (و راستشم گفتما!) بعد همون لحظه که به اینجاهای خوابم رسیده بودم، بابای واقعیم اومد که واقعا برای نماز بیدارم کنه و من با توجه به چیزایی که تو خواب دیده بودم، چند بار گفتم بابا جان من نمازمو خوندم و خوابیدم!
صبح که بیدار شدم جریان رو فهمیدم و یادم اومد چی شده و رفتم از بابا هم عذرخواهی کردم.
خلاصه این که، وای به حال کسی که بخواد منو برای نماز بیدار کنه، چون پدرش در اومده، رسما!!
پ.ن. خب دیگه، فکر کنم همه تون فهمیدین که زنده موندم خدا رو شکر و این یکی دو روز داشتم سر به سرتون می ذاشتم. گرچه قضیه سردردا واقعی بود، اما خب می گم که، خدا رو شکر هنوز هم زنده م.