مولودی بود و من گریه می کردم. 
همه دست می زدند و من گریه می کردم. 
همه سوت می زدند و می خندیدند و من گریه می کردم. 
دلم می خواست سرم را روی شانه ای بگذارم و گریه کنم و می دیدم شانه ای نیست و گریه می کردم. 
اشک هایم چکه چکه میز را خیس می کرد و من شدیدتر گریه می کردم. 
مولودی خوان برای مریض ها دعا می کرد و من گریه می کردم، چون می دیدم که عجب آدم ضعیف و بیخودی هستم که وقتی عده ای دارند هر لحظه با مرگ دست و پنجه نرم می کنند، من به خاطر مشکلات کوچکی که خودم هم نمی دانم چیستند، زمین و زمان را به هم دوخته ام. 
همه جیغ می زدند و من گریه می کردم. 
و من گریه می کردم...