یه وقتایی، یکی که تو سرمه و نمی دونم کیه، بهم می گه ننویس. می گه با خودت چی فکر کردی که باد می ندازی تو گلوت و می گی من نویسنده م؟ آخه بلف زدنم حدی داره! ببین عزیزم، تو آدم این کار نیستی، فقط داری اداشو در میاری. مثل همون دختره تو اون کتابه که چون ننه باباش بازیگر بودن فکر می کرد خیلی این کاره س، اما آخرش با لگد از آکادمی بازیگری پرتش کردن بیرون و گفتن تو استعدادش رو نداری.
بعد من به این صداهه می گم: پس چرا هیشکی بهم نمی گه؟
اون هلویی که تو دستشه رو گاز می زنه و می گه: اولا که من دارم بهت می گم. دوما که من اولین نفری نیستم که دارم بهت می گم.
و عاقل اندر سفیه نگاهم می کنه.
و من ترس برم می داره، که نکنه داره راست می گه؟

پ.ن. مثلا همین چند وقت پیش، یه بنده خدایی رو هل دادم اون پشت مشتای سرم. یه جای دور که تا مدتها چشمم بهش نیفته و غصه نخورم که یه ایده مصمم دیگه هم خاکستر شد. همین صداهه هم داشت واسم دست می زد. می گفت کار درستی کردی، باید سر بقیه شونم همین بلا رو بیاری، آفرین!