دلم نمی خواست اینو بهتون بگم، چون می ترسیدم بعدش پشیمون شم، اما هرچی باداباد، دلو می زنیم به دریا، فوقش آخر سر تو غمم شریک می شین دیگه!!
اون کس یا کسانی که قرار بود زنگ بزنن، جشنواره شعر و داستان جوان سوره بود.
براشون یه داستان فرستادم و صادقانه بگم که تا به حال برای هییچ داستانی این همه زحمت نکشیده بودم و خب این داستانم رو خیلی زیاد دوست دارم.
قرار بود اختتامیه بیست و هفت و بیست و هشت آبان باشه. بعد انداختنش عقب، دوازده و سیزده آذر. و خب طبعا من انتظار داشتم اگه جزو راه یافتگان باشم، تا چهارشنبه بهم زنگ بزنن. اما نزدن. هیچ جایی هم نه اسم راه یافتگان رو زده بودن، نه خبری از عقب افتادن دوباره اختتامیه و غیره. منم دیگه اعصابم خورد شد و همین الان بهشون زنگ زدم. گفتم مگه اختتامیه فردا نیست؟ خانومه هم خیلی شیک، برگشت گفت نه افتاده بیست و یکم!
من هیچی
من جیغ!
آخه خب چرا خبر نمی دین؟؟
به همین برکت قسم که من این چند روز خواب و خوراک نداشتم از دست شما!! (حالا چرا یه ذره دروغ گفتم، خواب و خوراکم سر جاش بود) 
واقعا همه ش دل پیچه داشتم، چون من وقتی استرس دارم، حس می کنم دلم قشششنگ داره می پیچه. همون دارن تو دلم رخت می شورن خودمون.
و برای این نمی خواستم قضیه رو بهتون بگم چون می ترسیدم برنده نشم و ضایع شم، اما خب الان دیگه آبیه که ریخته دیگه، ولی حق ندارین بهم بخندین اگه برنده نشدما!!