می خواستم یه چیز دیگه بنویسم، ولی این قدر عصبانی ام که حد نداره و دیدم باید حتما برای یکی تعریفش کنم تا خالی شم.

ماجرا از این قراره که دوشنبه هفته پیش، ساعت ده شب معاونمون زنگ می زنه به گوشی بابام که دخترتون کد انتقالی نداره در نتیجه نمی تونیم کارنامه شو صادر کنیم. زنگ بزنید از مدرسه قبلیش بگیرد کد رو.

فردا زنگ می زنم عفاف، می گن سیستم خرابه، آخر هفته زنگ بزنید. رفتم مدرسه، معاونمون می گه زنگ بزن داد و بیداد کن، بگو تو کلاس رام نمی دن، چون ما این حق رو داریم که تو کلاس رات ندیم! (یکی نیست بگه خب احمق از اول سال بهم می گفتی، چه جوری نصف سال تو کلاس رام دادید آخه؟؟)

فرداش دوباره زنگ زدم، می گن شنبه زنگ بزن، سیستم هنوز خرابه.

شنبه زنگ زدم، می گن یک شنبه.

دیروزم برگشت گفت ساعت سه دارن میان سیستم رو درست کنن، سه به بعد زنگ بزنین. گرچه من که مدرسه بودم، اما مامان چار پنج بار زنگ زده بود و جواب نداده بودن.

امروز زنگ زدم، می گن سیستم هنوووز درست نشده، فردا دوباره زنگ بزن.

من هیچ.

من جییییغ!!

بابا جان من، از اول سال بهم می گفتید که من الان با دهن آب افتاده به کارنامه های بچه ها نگاه نکنم!

این سیستم لعنتی عفاف هم وقت گیر آورده، اد الان که من کارم گیره باید خراب می شدی میمون؟

این قدر اعصابم خورده که.

می خوام امروز برم به معاون اجرایی مون بگم تو رو خدا بذار من کارنامه مو نگاه کنم، دارم می میرم از استرس!

 

پ.ن. درسته که من اون قدرا هم به این موضوع اهمیت نمی دم، اما چون کارنامه م صادر نشده، اصلا تو رتبه بندی کلاس و پایه هم نیستم. اگه بود به احتمال قوی اول کلاس و مثلا دوم سوم پایه می شدم!(حالا خوبه برم کارنامه مو بگیرم یه چیز دیگه در بیاد:))

پ.ن.دو. مامان و بابا رفتن اختتامیه پاسداران اهل قلم:)

پ.ن.سه. منم اصلا به روی خودم نمیارم که دو درس مطالعات که موقع تدریس سر کلاس نبودم رو نخوندم و امروز باید برم امتحانشونو بدم. مرگ بر مطالعات!!

پ.ن.چهار. تازه کنفرانس ورزش(!) هم هست، من پاورپوینتشو سازیدم، می ترسم بگه کمه. (خداییشم خیلی کمه ها، اما خب چو کنم؟ حوصله ندارم.)

پ.ن.پنج. اینجا خیلی باحاله ها، اما هنوزم وقتی به وب قبلیم سر می زنم دلم تنگ می شه. مثل وقتایی که اسباب کشی می کنیم و من تا یه مدت طولانی تو شوکم و حس می کنم اومدیم هتل.

پ.ن.شش. به جای درس خوندن دارم تو نت ول می گردم. چرا هیچ کس به من نگفته بود چاوشی زن داره؟ دایی از تو انتظار نداشتم!

_فائزه، سه سال دیگه می‌رم دانشگاه، دیگه نمی‌بینی منو!

+نهههه، نباید بریییی، اصلا من دیگه باهات دعوا نمی‌کنم!


پ. ن. انگار من بودم که تا دیروز می‌گفتم کاش تو بری با یه خونواده دیگه زندگی کنی! 

من از مغز خودم می‌ترسم. 

از ناخودآگاهم می‌ترسم. 

از خوابایی که می‌بینم می‌ترسم. 

خوابایی که تو طول روز بهشون فکر هم نکردم و توی شب به طور واضح می‌بینمشون می‌ترسم. 

از اون خوابایی که احتمالا از یه جایی توی عمق ضمیر ناخودآگاهم سرچشمه می‌گیرن و من نمی‌فهمم که دارم خواب می‌بینم و ذوق می‌کنم که فلان چیز رو فهمیدم، اما یهو بیدار می‌شم و می‌بینم که زهی خیال باطل، همه‌ش خواب بوده، می‌ترسم. 

چرا می‌ترسم؟ واقعا چرا؟


پ. ن. کاش فرصتی داشتم که بعضی وقتا، خوابایی که می‌بینم رو واقعی کنم. شاید اون وقت زندگی‌م خیلی جذاب‌تر می‌شد و کم‌استرس‌تر. 

_می‌دونی یاد چی افتادم؟

+چی؟

_یاد اون روز آخر قبل از شروع امتحانای هشتم، که تو سرویس گریه کردم و به کوردیلیا گفتم: من اگه سال دیگه پیشتون نباشم خودمو می‌کشم.

+خب؟

_خب این که من الان زنده‌م، خودمو نکشتم.

+همینه دیگه، آدما کنار میان.

_من کنار نیومدم. از بحث کردن خسته شدم.

+اینم خودش یه مدل کوتاه اومدنه.

_شاید، شاید...

دریا واسه، کشتیای

بی‌سرنشین، جا نداره

پس من چرا غرق بودم؟

تهران که دریا نداره!

این گوشه از شهر امنه

من سعی کردم که نمیرم

اون قدر نمیرم که آخر

این گوشه پهلو بگیرم


همسایه

محسن چاوشی

می‌گفت اعتماد به نفس کاذب دشمنته. 

یعنی چی؟

یعنی اگه چهار ماه، هر روز از رو جدول رفتی و اومدی و نخوردی زمین، فکر نکن که خیلی خفنی و قرار نیست هرگز بیفتی.

یهو دیدی مثل من بدبخت افتادی و پات از سه چهار ناحیه پوستش رفت و اندازه یه گردو هم باد کرد. 

پس همانا، عبرت بگیرید، از رو جدول نرید خب، نمی‌میرید که! 


پ. ن. می‌گفت اگه از یه حسی شیش ماه گذشت و اون حس از بین نرفت، به احتمال قوی واقعیه.

شد شیش ماه:) 

Hello, hello

Let me tell you how to be a

Zero, zero

Let me show you what it's like to never

Feel, feel

Like i'm good enough for anything that's

Reall, reall

I'm lookin' for a way out


Zero (from the original motion pictures Ralph breaks the internet)

Imagine dragons


پ. ن. هم آهنگ رو گوش بدید، هم انیمیشن رو ببینید:) 

خیلی جالبه که چه طور یه شایعه‌ی "دارن میان کیفا رو بگردن" چه قدر سریع کیفایی رو روی میز از ادکلن و لوازم آرایش و تیغ(جهت پاره پوره کردن خود) و غیره و غیره خالی می‌کنه. یه عده امل هم که مثل من، ضمن جویدن ناخونایی که بلنده، در به در دنبال اینن که کتاب غیردرسی کاملا مجاز و قانونی‌شون رو قایم کنن. 


پ. ن. هر وقت یه نفر این شایعه رو می‌پرونه، من یه استرس شدید می‌گیرم، با این که هیچی تو کیفم نیست، به جز کتابایی که احتمالا قایم شدن. 


پ. ن.سه. جالبه که تا حالا بیست بار این شایعه رو شنیدیم و تا حالا یه بار هم اتفاق نیفتاده، و ما هر بار گول می‌خوریم :) 

یه روزی، وسایلم رو بردارم_یا برندارم_و برم و برم و فقط برم.

پیاده، مثل فارست گامپ، یا با مترو، یا با قطار. اتوبوس نه، می خوام برم، ولی نه اون دنیا، اتوبوس امن نیست.

اینم از این.

آخرین امتحانم رو هم دادم.

همه بچه ها امروز خوشحال بودن، ولی من واقعا ناراحت بودم.

من دوران امتحانا رو خیلی دوست دارم، چون مجبور نیستم برم مدرسه و باید "من" باشی تا بفهمی که چه موضوع جذاب و مهمیه این مدرسه نرفتن.

این بار برای اولین بار توی کل زندگی م، نشستم و درس خوندم برای امتحانام. باز هم اگه مقدار درس خوندنم رو با خیلیا مقایسه کنی خیلی ناچیزه، اما نسبت به خودم واقعا گل کاشتم.

می ریم که دوباره شروع کنیم روزهای ملال آور مدرسه رو از شنبه!


پ.ن. نمی دونم چرا امسال تموم نمی شه! حس می کنم نهم باید چند سال پیش تموم می شد، این حجم از کش اومدن غیرعادیه!