تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

پ. ن. دلم تنگ می‌شه برای ماه رمضون. دوسش دارم. شاید واسه بعدی زنده نباشم. 

+ عیدتون مبارک، نماز و روزه‌هاتون قبول! 

  • ۹ عجب!
  • ۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۵ خرداد ۹۸

    فانتزی شماره چهارده

    یه اتفاق بزرگ بیفته. مرگ نه. مرگ خودم رو چرا، ولی مرگ اطرافیانم رو فکر نکنم دووم بیارم. نه، چیز به اون بزرگی نه. کوچیک‌تر.

    مثلا یه شکست عشقی بزرگ بخورم. دقیقا همون لحظه‌ای که فکر می‌کنم همه چیز خوب و عالیه، دنیا بزنه تو دهنم و بگه اشتباه می‌کردی. 

    همه موهامو تا اونجایی که می‌شه قیچی کنم و بقیه‌شو بتراشم. بریزمشون لای یه پارچه. پارچه‌هه رو عین بقچه بپیچم. بذارمش اون پشت کمد. زیر جعبه‌ها، پشت لباسا.

    همین. 

    احتمالا یه همچین شکستی برای آدمی مثل من لازمه. شاید این حس دردخواهی رو خنثی کنه. شاید برای همیشه از درد سیرم کنه. شایدم فقط عطشم رو بیشتر کنه. انگار که طعم یه درد واقعی بره زیر زبونم و بعدش بیام بنویسم الان تنها چیزی که راضی‌م می‌کنه، مرگ یکی از عزیزامه. آدمیزاد که قابل پیش‌بینی نیست.

  • ۶ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۵ خرداد ۹۸

    She's kinda hot

    They say we’re losers but we’re alright with that

    We are the leaders of the not coming backs

    But we’re alright though

    Yeah we’re alright though

    We are the kings and the queens of the new broken scene

    Yeah we’re alright though

     

    She's kinda hot

    5 seconds of summer

     

     

     She's kinda hot
     

    پ. ن. هروقت حس بیهودگی کردی، حس اینکه به درد نمی‌خوری و بیخودی و غیره، به نظرم این آهنگ می‌تونه یه انرژی مضاعف بهت تزریق کنه. 

  • ۷ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۲ خرداد ۹۸

    شب که می شه...

    دیشب تصمیم گرفتم بیام اینو بگم. البته قبلا هم گفته بودمش، به یه شکل دیگه. و امروز اومدم و این پست لنی رو هم دیدم و دیدم که قشنگ همه اون حرفایی که می خواستم بگم رو گفته.

    توی یه فیلمی می گفت شب یه نیرویی داره. که باعث می شه آدما، آدمای دیگه ای بشن. آدمایی که تو روز نیستن. و ممکنه تصمیماتی بگیرن که تو روز نمی گیرن. شب که می شه، انگار اون روی تاریک آدم خودش رو نشون می ده و تا می تونه خوب جولون می ده.

    باید یه راهی باشه. که مغزت رو خاموش کنی و بخوابی. که سرت رو باز کنی، مغزت رو دربیاری بذاری تو آب نمک و صبح درش بیاری. باید یه راهی باشه.

    پ.ن. مطالعات. دشمن دیرینه من. امروز راند آخره. زمینت می زنم.

    (به روی خودش نمی آورد که اینها همه اش پهلوان پنبه بازی و رجزخوانی الکی ست و قرار است برود آخرین مطالعاتش را هم گند بزند و تمام!)

  • ۶ عجب!
  • ۱۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۱ خرداد ۹۸

    تماشاگر یک ساله شد!!!

    اصولا تو یادآوری تولدا خوب نیستم. یعنی می‌دونم که فلان تاریخ تولد فلانیه، اما یادم می‌ره که امروز همون تاریخه. این مشکل فقط مختص آدما نیست و کانالم، وبلاگم و غیره و غیره رو هم دربر می‌گیره. متن زیر رو با فرض بر این که امروز شیشمه بخونید:

    پارسال این موقع، طبق معمول به جای درس خوندن نشسته بودم پشت کامپیوتر. آخرین روزای خونه قبلی بود. کوردیلیا زنگ زده بود و داشتیم حرف می‌زدیم. گفت داری چی کار می‌کنی؟ گفتم دارم دنبال قالب وبلاگ می‌گردم. گفت قالب وبلاگ؟ برای چی؟ گفتم می‌خوام یه وبلاگ بزنم.

    اصلا یه حس یهویی بود. یه لحظه به طرز عجیب و شدیدی هوس کردم که یه وبلاگ داشته باشم. این قدر حسم یهویی بود که با خودم گفتم اگه قالب قشنگی پیدا نکردم اصلا نمی‌زنمش. اما پیدا کردم. 

    تا چند روز اول، شاید یکی دو هفته، حتی به مامان هم نگفتم. فقط کوردیلیا می‌دونست، اون هم چون پرسید. مامان بعد چند روز روی پیش‌فرضای کروم دیده بودش و اومد گفت تو وبلاگ داری؟ گفتم آره. گفت چرا به من نگفتی پس؟ گفتم یادم رفت. و واقعا هم یادم رفته بود. اولا خیلی غصه می‌خوردم که مامان نمی‌خوند وبلاگمو، اما الان خوشحالم. چیزایی که اینجا نوشتم رو دوست ندارم مامان بخونه، دلیل خاصی هم براش ندارم.

    از همون روز اول شروع شد. یه ولع پست گذاشتن. که بدو بدو از مدرسه بیام خونه و یه چیزی بنویسم. اولا روزی سه چهار تا پست می‌ذاشتم. 

    تو اون روزا که حالم خیلی بد بود، تو تابستون و روزای کذایی شروع سال تحصیلی، بودن همین جا بود که سرپا نگهم داشت. همین که دلم خوش بود که میام دردم رو می‌نویسم و چند نفر می‌خوننش و راهنمایی‌م می‌کنن، خوشحالم می‌کرد. 

    اینجا شده جزء لاینفک زندگی‌م. حتی به مامان گفتم که هر وقت مُردم، بیاد اینجا یه پست بذاره و بگه که من مردم. 

    خلاصه این که "تماشاگر" برای من یه اتفاق بزرگ و قشنگ بود، و خیلی ممنونم ازتون که توی این اتفاق باهام شریک بودید و بخشی ازش رو رقم زدید.


    اینم شیرینی تولد، پساپس. بفرمایید خواهش می‌کنم، پذیرایی کنید از خودتون. تازه خامه هم نداره. :)

    پ. ن. خوشحال می‌شم بدونم مطلب یا بخشی بوده که شما بیشتر دوستش داشته باشید؟ چیزی شده بخونید احیانا که بگید وای، این خیلی عالی بود؟ کلا هر نظری چیزی درمورد وبلاگ دارید و اینا، خوشحال می‌شم بشنومش. :) 

  • ۹ عجب!
  • ۲۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۰ خرداد ۹۸

    نامه پانزدهم

    سلام هیک عزیزم. 

    حالت چه طور است؟

    از آخرین نامه‌ای که برایت نوشتم، دقیقا یک ماه می‌گذرد. زیاد است نه؟ یادم نمی‌آید تا به حال این همه بین نامه‌ها فاصله افتاده باشد.

    مقصر تو نیستی هیک، تقصیر من است. این زمان را احتیاج داشتم که با خودم و احساسم کنار بیایم. هیک، من هنوز نمی‌توانم حسم به تو را نام‌گذاری کنم. واقعا نمی‌توانم. 

    حتی چند روزی دیگر نمی‌خواستم برایت بنویسم. می‌خواستم فراموشت کنم. اما نتوانستم.

    فکر کردم، با خودم گفتم صبر می‌کنم. من که یک سال صبر کرده‌ام، یک سال دیگر، دو سال دیگر هم رویش. آن قدر صبر می‌کنم که یا از حس خودم مطمئن شوم، یا از تو. اگر این هم گذشت و هنوز دوستت داشتم، اگر هنوز نفهمیده بودم که تو به من بی‌علاقه‌ای، می‌آیم و بهت می‌گویم هیک، باور کن می‌آیم. اما اول باید مطمئن شوم، بیشتر از خودم.

    دوری می‌گفت باید بهت بگویم. می‌گفت شاید فرصت از دستم برود و تا ابد هم برنگردد، اما وقتی فکر کردم دیدم نمی‌توانم. وقتی این حس لعنتی هنوز اسم ندارد، بیایم چه بگویم، هوم؟

    با کارلا هنوز حرف نزده‌ام، باید نظر او را هم بپرسم. 

    کاش اینژ در دسترس بود تا نظر او را هم می‌پرسیدم. 

    آن شب که شب قدر بود و رفته بودیم جلسه، دوست بابا آمد و گفت سولویگ، بیا بریم پایین، کارت دارم. رفتیم.نشستیم توی لابی ساختمانشان. گفت که تو الان در سن حساسی هستی و ممکن است دغدغه‌هایی داشته باشی که نتوانی درموردشان با پدر و مادرت صحبت کنی، و آن موقع اگر خواستی حرف بزنی، من هستم، بقیه خانم‌ها و آقایان جلسه هستند که باهاشان صحبت کنی. در ادامه گفت که ممکن است اصلا همین یکی دو سال پسری پیدا شود به تو ابراز علاقه کند، شاید هم تا الان این اتفاق افتاده باشد، بالاخره آدم بی‌مغز آن بیرون زیاد است! (به جان خودم همین را گفت) بله، خلاصه گفت که در همچین موقعیتی، بیا با ما مشورت کن، نه با دوستان همسن و سالت که تجربه‌شان در حد خودت است.

    فکر می‌کنم خودش هم می‌دانست که ممکن نیست. تا الان که یک سال گذشته، فقط با چهار نفرتوانسته‌ام درموردت صحبت کنم، آن هم با هزار تا بالا و پایین که بکنم یا نکنم. حتی به عین هم نتوانستم بگویم، آن وقت بروم بنشینم با بچه‌های جلسه حرف بزنم؟ نوچ، نمی‌توانم!

    هعی، چه قدر حرف زدم. 

    Take my apology, I'm sorry for the honesty, byt I had to get this off my chest.

    اصلا نمی‌دانم چرا این را گفتم، یک لحظه حس کردم جایش است. 

    به هر حال، خداحافظ. 

    منتظر نامه‌ات هستم، منتظر نامه‌ام باش. 

    دوستدارت

    سولویگ

  • ۶ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۹ خرداد ۹۸

    یو سی مای پرابلم؟

    انگار منه، تو بدن یه آدم دیگه. 

  • ۸ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۸ خرداد ۹۸

    Car radio

    کارِ تو بود. نشستی توی ماشین. دستت را دراز کردی سمت ضبط و دکمه‌اش را زدی. سی‌دی هل خورد بیرون. نگاهی به عنوان نوشته شده با ماژیک آبی کردی و نگاهی به من. به رویم خودم نیاوردم، الکی مثلا که حواسم به رانندگی‌ست. به روی خودم نیاوردم که نبودِ آن صداها، دارد مغزم را فشار می‌دهد. صدای کلیک برم گرداند به واقعیت. داشبورد را باز کردی و بقیه سی‌دی‌ها و دی‌وی‌دی‌ها را کشیدی بیرون. تا به خودم بیایم و حرفی بزنم، همه را از پنجره ریختی بیرون. گفتم: چرا... اما حرفم را ادامه ندادم. نفسم داشت بند می‌آمد. ذهنم، انگار خالی شده بود. خوشحال شدم. خالی بودنش خوب بود. اما خالی نماند. یکی‌ پشت دیگری، پر از فلش‌بک شد. پر از تصویر خودم در آینه. پر از گذشته. 

    نگاهی به ساعدم انداختم. 

    سر گردنه بود. 

    هیچ‌کس آنجا نبود. 

    کسی نمی‌فهمید. 

    دستم را روی فرمان محکم کردم، اما... 

    همان لحظه دستت را روی دستم گذاشتی. نگاهت کردم. 

    لبخند زدی و گفتی: برای بیدار موندن، برای خوب موندن، به اون آشغالا نیازی نداشتی. من هستم، من اینجام.

    لبخند زدم. ذهنم خالی نبود، اما تاریک هم نبود، چون تو آنجا بودی. 

     

    + اقتباسی شخصی از آهنگ car radio by twenty one pilots.

     


    پ. ن. و وی قادر بود در همه‌چیز، در آهنگ‌های غیررمانتیک، در زمین و زمان و در کوه و بیابان، داستان‌های عاشقانه ببیند.

  • ۱۰ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۶ خرداد ۹۸

    دلم یه جوریه

    می‌گم: دلم یه جوریه.

    می‌گه: درد می‌کنه؟

    می‌گم: نه، اون دلم نه. اون یکی دلم یه جوریه.

    می‌گه: یعنی مغزت؟ روحت؟ احساست؟

    می‌گم: نه، خود دلم. یه حس عجیبی اینجام دارم.

    و به شکمم اشاره می‌کنم. 

    شونه‌ بالا می‌ندازه و می‌گه: من که از حرفای تو سر در نمیارم!

    چند دقیقه بعد، می‌گم: شاید...

    می‌گه: شاید چی؟

    می‌گم: شاید دلم براش تنگ شده.

    می‌گه: برای کی؟ کارلا؟ عین؟

    دهنمو باز می‌کنم که بگم نه، اما نمی‌گم. می‌گم: آره.

    می‌گه: دیگه چیزی نمونده، تعطیلی عید فطر می‌ریم هر دوشونو می‌بینی.

    سرمو تکون می‌دم. 

    به روی خودم نمیارم که فقط عین و کارلا نیستن که دلم تنگشونه. 

    ولی دلم یه جوریه. 

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۴ خرداد ۹۸