بابا همین الان گفت: آدرس وبلاگت چیه؟ بگو برم بخونمش.

گفتم: نه! وبلاگ یه چیز شخصیه! مثل یه دفتر خاطرات مجازی.

گفت: شخصیه و همه می تونن بخوننش؟ همه به جز بابات؟

گفتم: آشنا نیستن که این "همه". اگه بفهمم یه آشنا داره می خوندش، آدرسشو عوض می کنم، یا همچین چیزی.

گفت: می شه آدرسشو عوض کرد؟

گفتم: اوهوم، می شه.

مامان گفت: نگران نباش، یه بار که حواسش نبود بازش گذاشته بود، می ریم می خونیم ببینیم چیه. 

بابا گفت: نه، اگه سولویگ نخواد که من نمی خونمش.


ولی خدایا، اگه بخوننش من دقیقا چه خاکی تو سرم بریزم؟ گرچه، درمورد مامان که تقریبا از این چیزی که می دونه احتمالا بیشتر دستگیرش نمی شه، به جز فیلمایی که می بینم و اینا. اما بابا...

دلم نمی خواد هیچ وقت بخونن اینجا رو، اما دلم سوخت واسه ش یه ذره.

نمی دونم، آخه چیزایی که نباید باشن هم یکی دو تا نیستن...

از اون طرف یه کم پشیمونم که اون اول آدرسشو به چند نفر دادم، (کارلا و رود روان، منظورم شما نیستید) ولی حداقل دلم خوشه که خیلی بعیده اونا بازم بیان سراغ خوندنش.

+معلومه دارم حواس خودمو با ریاضی و اینترنت اشیاء و وبلاگ و بلابلابلا پرت می کنم؟