فائزه بیچاره بدجوری سرما خورده.
و این اولین بار تو طول زندگیمونه که من از مریض شدنش ناراحت شدم و غصه خوردم.
نمی دونم چرا، چرا الان یهویی حس خواهرانه م گل کرده و حسابی لی لی به لالاش می ذارم.

پ.ن. دیروز بساط استوژیت چیده بود، با کلی حوصله و منظم که من و مادرجون و حاج آقا که اومدیم خونه بشینه باهامون بازی کنه. وقتی دیدم این قدر حالش بد شده که حتی نمی تونه از جاش بلند شه، واقعا داشت گریه م می گرفت.

پ.ن.دو. بازم داشت گریه م می گرفت وقتی تو مطب دکتر با اون چشمای اشکیش داشت به مامان می گفت: مامان، تو رو خدا بگو آمپول نده، خواهش!