چند وقته که بزرگترین دغدغه ی فائزه، اینه که بالاخره کی می تونه تنهایی بره حموم.
همه رو کچل کرده از بس گفته من دیگه بزرگ شدم و خودم بلدم تنها برم حموم.
داشتم به این فکر می کردم چه قدر خوب می شد اگه نگرانی های آدم بزرگا هم در همین حد بود.
چه قدر خوب می شد که همه فکر و ذکر من، یا از اون بدتر مامان و بابام همچین چیز کوچیکی بود.
به این فکر می کردم که دنیای بچه ها چه قدر کوچیکه.
با همچین چیزایی حس می کنن رو ابران و ذوق می کنن.
درسته با چیزای کوچیک هم ناراحت می شن، اما بازم زودی یادشون می ره.
باید رو کودک درونم بیشتر کار کنم :)