امروز، وقتی برای نمی دونم چندمین بار داشتم boss baby  رو می دیدم، حتی یه لحظه هم بغض از تو گلوم نرفت.
نمی دونم چرا، اما فکر کنم خدا می خواسته بهم بگه خاک تو سرت با اون نظریه ت! عشق بین این دو تا بچه رو ببین که داره خفه ت می کنه.
خلاصه این که، حالا دیگه عشق وجود داره واسم. واسه همه وجود داره. فقط یه موقعایی که انگار از همه دنیا خسته ایم، سعی می کنیم انکارش کنیم. مثل بچگیامون که تا یه کم مامان بابامون باهامون مخالفت می کردن، می نشستیم و برای خودمون داستان می ساختیم که در اصل ما بچه یه زوج پولداریم و اینا ما رو دزدیدن و بالاخره یه روز پدر و مادر واقعیمون پیدامون می کنن.
وقتی بهش فکر می کنم، می بینم من عاشق خیلیام. مامان، بابا، دوستام، دخرعمه هام و دخترخاله هام و دخترعموهام و پسرخاله هام و دایی م و مامان بزرگام و بابابزرگام و خلاصه همه.
چی شد که فکر کردم اینا واقعی نیست؟