اون شب فائزه یه خورده تو تاریکی نشسته بود. اومد پیشم و گفت: آبجی می ترسم، حس می کنم یکی داره نگام می کنه.
همون لحظه، همه داستانای ترسناکی که خونده بودم اومدن تو ذهنم. همونایی که می گن بچه ها روحا و موجودات ماورایی رو می بینن و اینا. داشتم قالب تهی می کردم! حالا برای آروم کردن فائزه و خودم می گم: چیزی نیست عزیزم، بیا پیش من بخواب.
ولی خدا شاهده قلبم داش تند تند می زد.