معلم نیامده بود. زنگ تفریح تمام شده بود و همه بچه ها در کلاس، منتظر معلم بودند. هرکس کاری می کرد. او روی طاقچه جلوی پنجره نشسته بود. پنجره، پشت سرش باز بود. برگشت و نگاهی به آن پایین کرد. با خود فکر کرد: "اگه الان من از اینجا پرت شم، چه اتفاقی می افته؟" بعد به خودش جواب داد: "خب، بذار ببینم... اول از همه لیلی یه جیغ بلند می کشه. با جیغش، همه کلاس ساکت می شن. آدمای ساختمون روبرویی هم اگه پشت پنجره یا تو بالکنشون باشن، میان و نگام می کنن، با تعجب. بعد، همه بچه ها به سمت پنجره هجوم میارن که ببینن چی شده. البته همه ی همه نه، یه عده با عجله می دون بیرون که ناظمی، معلمی، چیزی خبر کنن. بعدم یه گله آدم، کل مدرسه، همه جمع می شن این پایین تا جسد غرق خون و متلاشی من رو ببینن." 

با خودش فکر کرد، چرا امتحان نکنم؟ بگذار ببینم پیشگوی خوبی هستم یا نه. صدا زد: لیلی! لیلی که برگشت، فقط پاهایی را دید که به دنبال تنش از پنجره بیرون می رفتند. توی راه که داشت می رفت پایین، صدای جیغ لیلی و سکوت بچه ها را شنید. لبخندی زد و گفت: این اولیش! 
سرش را برگرداند و آدم های ساختمان روبرویی را دید. بعضی جیغ می زدند و عده ای شوک زده افتادنش را تماشا می کردند. _ این دومیش!
سرهای بچه ها را دید که باعجله و یکی پس از دیگری، پشت پنجره ظاهر می شدند. لبخندش بازتر شد: اینم سومی. می خواست جمعیت را ببیند. می خواست معلم ها و ناظم و مدیر و مردم کوچه را هم ببیند، اما وقت تنگ بود. زمین، داشت نزدیک تر می شد.
نزدیک تر 
نزدیک تر
نزدیک تر...