من یه مدت خیلی به تلقین اعتقاد داشتم.
مثلا این که وقتی سردته، بگی چه گرمه، گرمت می شه.
یا مثلا وقتی مریضی، هی بگی حالم خوبه حالم خوبه و خوب بشی.
اما خب بعد دیدم جواب نمی ده.
البته تو بعضی موارد جواب می داد، خوبم جواب می داد.
مثلا وقتی که حالم خوب بود، اگه یه لحظه از ذهنم می گذشت که حالت تهوع دارم، سریع حالم بد می شد.
اما برعکسش هیچ وقت اتفاق نیفتاد.
یه روز، خواستم آزمایش کنم این نیروی تلقینو 
روی کی؟ خب واضحه، روی خواهر کوچیکم فائزه!
حالا چه طوری؟
خب توی پارکینگ مجتمع قبلی ما، یه جارو بود همیشه. فائزه اونو ورداشته بود و این ور اون ور می کرد. منم باهاش دعوا کردم و گفتم ببره جارو رو بذاره سر جاش. بعد این بچه هم رفت جارو رو گذاشت و وایساد کنارش. دسته جارو هنوز تو دستش بود. منم اومدم و گفتم: فائزه! نمی خوای جارو رو بذاری سر جاش؟
یه نگا به من کرد، یه نگا به جارو، گفت گذاشتم دیگه! منم خودمو زدم به اون راه و گفتم: نه نذاشتی! جارو که اینجا نیست! منم بلدم دستمو بگیرم تو هوا، انگاری که جارو دستمه.
خلاصه، یه چند دقیقه ای همین جوری بحث کردیم. هی از اون اصرار، از من انکار.
اولش به بینایی من شک کرده بودم اما این قدررر حرفمو تکرار کردم که حرفمو باور کرد!
همون موقع باید می رفتیم سوار ماشین می شدیم.
چند وقت بعد، فائزه گفت: آبجی یادته اون روز دیوونه شده بودم، فکر می کردم جارو دستمه ولی نبود؟!
منو می گی، 😅
آره، این شد که من تلقینو باور کردم!