با توجه به این که امروز تقریبا سالگرد یه این اتفاقیه که می خوام براتون تعریف کنم، می خوام یه چیزی واستون تعریف کنم.
آقا من اصالتا قمی ام، ولی الان تهران زندگی می کنم، اما خب قم هم وطنمه دیگه.
پارسال همین موقعا بود، روزای آخر ماه رمصون.
ما صبح زود راه افتادیم اومدیم قم، زبون روزه. منم گیج خواب از تو ماشین پیاده شدم. بعد خونه مامان بزرگمینا، تو سرازیریه، و بابام یه جوری پارک کرده بود که جاذبه زمین، می خواس در رو ببنده. منم همیشه وقتی که می خوام در ماشین رو ببندم، دستمو می ذارم رو بدنه ماشین، و در رو هل می دم.
اون موقع، چون هم گیج خواب بودم، هم یه کم ضعف کرده بودم، به جای این که دستم رو بذارم رو بدنه ماشین، گذاشتمش همون جایی که در بسته می شه و بعد درو محکم هل دادم و چون سرازیری هم بود زودی محکم بسته شد. یهو من ناله م بلند شد که: "آی، آی، انگشتم موند لای در." اگه بدونید چه دردی کشیدم تا با بدبختی در رو باز کردم و انگشت بیچاره م رو نجات دادم!
انگشت شصتم قشششنگ له شده بود و پوستش کنده شده بود.
خو اخه در ماشین سنگینه بابا!
هیچی دیگه منم ضعف کردم و دراز به دراز، غش کردم وسط پیاده رو. یه حال بدی بود، سرم گیج گیج می رفت و اینا. بعد با صدای گریه مامانم چشمامو باز کردم. تا چند ثانیه اول یادم نمی اومد چی شده، فکر می کردم یه بلایی سر خواهرم اومده که مامانم داره گریه می کنه. هنوزم داغ بودم درد انگشتمو نمی فهمیدم. بعد بابام سریع بغلم کرد ببردم تو خونه. منم تو همون حال عجیب غریبم که مامانمم داش گریه می کرد، هی می گفتم مامان گریه نکن، فائزه که خوبه، چیزی ش نشده که، چرا گریه می کنی؟
خلاصه، رفتیم تو خونه، من تازه هوشیار شده. انگشتم یه جوووری درد می کرد که داشتم زمینو گاز می زدم. دیگه عسل مالیدیم و پانسمانش کردیم و یه کم بهتر شد.
ولی تا یه مدت طولانی درد می کشیدم، بعدم که ناخونم افتاد.

پ.ن. بعدا بهم گفتن که وقتی غش کردم، به حالت تشنج یه ذره لرزیدم، بعد مامانم فکر کرده تشنج کردم، برای همین داشته گریه می کرده.
بمیرم واسه دل نازکش!