بابای من آدم بامزه ایه.
بابای من، همچنین آدمی به شدت رکه.
بابای من، یه موقع هایی جوری ضدحال می زنه که تا سه روز دیگه حرف نمی زنی.
بابای من، گاهی خیلی فلسفی می شه.
اون روز، با کلی احساس دارم یکی از شعرای قیصر رو می خونم.
حالا حرفای بابامو که داخل پرانتزن دنبال کنید:
دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
"معلومه که می توان! آدم که نباید بنده نفس خودش باشه!" 
می توان آیا به دریا حکم کرد،
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
"دریا رو نمی دونم، اما رود رو می شه با سد مهار کرد، شاید دریا هم بشه."

و خلاصه یه مدت طولانی باهاش بحث می کنم که پدر من مگه شعر منطق سرش نمی شه، ولی کو گوش شنوا؟

پ.ن. شعر دستور زبان عشق از قیصر امین پور.