تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

نامه هفدهم

سلام هیک عزیزم

حالت چه طور است؟

من؟ خوبم. واکسنم را زده ام و دستم کمی درد می کند، اما به جز آن خوب خوبم.

خب، می دانی، نوشتن این نامه حس خیلی خیلی عجیبی دارد. خودت می دانی چرا. شاید هم نمی دانی. به هر حال، حس عجیبی ست.

داشتم به این فکر می کردم که چرا بلد نیستم عین آدم با آدم ها صحبت کنم. نگاهی به رفتار خودم کردم. اول بگویم که، ترجیح می دهم با مردم تلفنی حرف بزنم تا اینکه رو در رو، و چت کردن را همیشه ی خدا به تلفنی حرف زدن ترجیح می دهم. اصلا به جز یکی دو نفر از دوستان با هیچ کس نمی توانم تلفنی صحبت کنم. هیچ دلیل خاصی هم ندارم که چرا فقط با همین تعداد محدود می توانم. شاید باورت نشود، ولی با کارلا در این نه سال سرجمع نیم ساعت هم تلفنی حرف نزده ام، اما در هفته ی اخیر چهل دقیقه با کوردیلیا تلفنی صحبت کرده ام. نمی دانم چرا. از چت گذشته، نوشتن متنی که بدانم طرف بعدا قرار است بخواند حتی برایم راحت تر است. حتی فکر ک کردم دیدم در مکالمات رو در رو، ترجیح می دهم به چشمان یا صورت طرف مقابل نگاه نکنم. دوست دارم به طرف دیگری نگاه کنم و حرفم را بزنم، یا به حرف دیگران گوش بدهم. همین کار را هم می کردم، تا چند سال پیش که سر همین قضیه با دخترعمه دعوایم شد و فهمیدم بعضی ها واقعا بهشان بر می خورد.

بله، اینها را گفتم که بدانی چرا دارم این را می نویسم.

راستش الان دو هفته است که می خواهم برایت بنویسم، اما تا صفحه را باز می کنم یک سری خاطره و تصویر محو جلوی چشمم را می گیرد و... نمی دانم، یکهو همه چیزهایی که می خواستم بگویم از ذهنم پاک می شود. علی الحساب، یک سری از همان پرت و پلاها را برایت می نوسم.

یادت است آن روز که دیدمت؟ اولین بار نبود که می دیدمت. اما اولین بار بود که این مدلی می دیدمت. ازم توضیح نخواه، من بلد نیستم. هرچه قدر هم آدم رمانتیکی باشم و عاشق عاشقانه ها، خودم از کوزه شکسته آب می خورم. 

بله، از صبح منتظرت بودم. آن کارلای ورپریده هم بود. البته او تو را ندیده بود و هی می رفت و می آمد و می پرسید: نیومد؟ کو؟ اونه؟

فک کنم حول و حوش ظهر بود که آمدی، یادت است؟ من دیدم که آمدی تو، اما خجالت کشیدم که همان اول بیایم و سلام کنم. یکهو مثلا تصادفی بهت رسیدم و گفتم سلام! یک چیزی بگویم هیک؟ صورتت را وقتی گفتی سلللااام!! هرگز یادم نمی رود.

ظهرش هم که با یک نفر دیگر آمدی و گفتی:  ما می خوایم بریم نماز، شما هم میاید؟ را یادم نمی رود.

تا خود عصر، چشمم هرچند دقیقه دنبالت می گشت و همین که می دیدمت، سرم را می انداختم پایین و دوباره ده دقیقه بعد، روز از نو روزی از نو. 

وقتی داشتی با یک نفر حرف می زدی و داشتم زیرچشمی نگاهت می کردم، کارلا نگاهم کرد و گفت: می خوام برم باهاش حرف بزنم. سرم را مشغول کردم و گفتم: می خوای چی بگی حالا؟ خیلی راحت گفت: می خوام برم بگم سولویگ دوست داره. چپ چپ نگاهش کردم و خندیدم. اما می دانی، توی دلم گفتم که ای کاش این کار را می کردی کارلا. 

حتی می دانی هیک؟ تا همین چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که ای کاش شماره یکی از دوستان یا آشناهایت را داشتم و از طریق آنها به یک جوابی می رسیدم. خل شده بودم. خودم را با کارلا اشتباه گرفته بودم، انگار نه انگار که من همانی ام که نمی تواند با غریبه ها و حتی آشناها پشت تلفن حرف بزند! بعد عقلم می آمد سر جایش و می گفتم اولا که تو نمی توانستی این کار را بکنی و دوما، شاید خودش خوشش نمی آمد.

یادت است که آمدی و آبشار یخ را دادی دستم و گفتی: خانم سولویگ، سولویگ؟ و همان موقع توی دلم گفتم ممنون هیک، اما زبانم فقط گفت ممنون.

ساعت پنج شش بود که می خواستم بروم خانه. آن پیکسل اسکلتی را دادی بهم، و من گفتم این یکی سوزنش کنده شده، من جای شما بودم برش نمی داشتم و تو گفتی پس همین که سوزنش جدا شده را بر می دارم.

این را به هیچ کس نگفتم. به خودت هم هرگز مستقیم نخواهم گفت، هرچند که شاید چیز خاصی به نظر نیاید. ولی همه آن یک ساعتی که توی ماشین بودم، دستم توی جیبم بود و اسکلت را محکم توی مشتم گرفته بودم و لبخند می زدم.

خیلی حرف زدم، سرت را درد آوردم.

باز هم برایت می نویسم، فعلا.

دوستدارت

سولویگ 

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۳ مرداد ۹۸

    چند سال پیش بود؟

    به نام خدا

    چند سال پیش بود؟

    یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پونزده سال پیش. 

    یه دختری پاشو گذاشت تو این دنیا. 

    چند سال بعد از اون بود؟

    یک، دو، سه، چهار، پنج، شش سال بعدش. 

    اون دختره پا شد رفت کلاس ژیمناستیک. حواسش به تمریناش بود و دختری که از اون ور کلاس با چندش نگاهش می‌کرد رو نمی‌دید. نمی‌دونست دختره داره تو سرش می‌گه اییییی، این چه‌قدر لوسه! وقتی داشت تو مدرسه ثبت‌نام می‌کرد نمی‌دونست قراره هم‌مدرسه‌ای همون دختر باشه. نمی‌دونست که اون دختر قراره یه روزی بهترین دوستش بشه.

    چند سال شده الان؟

    یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه سال شده الان. 

    نه ساله که باهام موندی. حتی وقتی همه دوستام ولم کردن و بی"وفا" که مثلا دوست صمیمی‌م بود برگشت و باوقاحت گفت: فلانی جای تو رو برام پر کرده سولویگ. همه‌شون دونه دونه رفتن، کم‌رنگ شدن، اما تو موندی. تو همه روزای اون تابستون بعد از جابه‌جایی‌مون، تو همه روزای تابستون امسال، به این فکر می‌کردم که کاش کنارم بودی. 

    شاید این جدایی‌ای که بینمون افتاد به نفعمون شد. ارزش این دوستی رو فهمیدیم. قبلشو یادته؟ حتی زنگ تفریحا رو باهم نمی‌رفتیم. اما الان اگه ولمون کنن نمی‌خوایم جدا شیم از هم.

    از همین‌جا می‌گم که خیلیی دوسِت دارم، چون بلد نیستم رو در رو بگمش. ده برابر، صد برابر همه اونایی که ولم کردن دوسِت دارم.

    از همینجا بغلت می‌کنم، چون این رو هم بلد نیستم رو در رو. 

    چند سال؟

    یک، دو، سه، ده، بیست، سی، صد، هرچند سال دیگه که باشم، امیدوارم تو هم باشی تو زندگی‌م. منم باشم تو زندگی‌ت.

    تولدت مبارک کارلا. شاد باشی رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها. 

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۲ مرداد ۹۸

    این شهر، این خونه، این آدما...

    + این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.

    + دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت، برعکس دفعه اول بعد از اسباب‌کشی که دیدمش و کلی گریه کردم.

    + می‌گه بری لباسا رو پهن کنی رو پشت بوم. می‌گم باشه. می‌گه یه روسری هم بپوش. می‌گم اون بالا که دید نداره. می‌گه حالا بپوش. دارم می‌رم بالا، یه خرده هم اوقاتم تلخه و نمی‌دونم چرا. می‌گه بیا اینجا. می‌گم بله؟ می‌گه منو دوست داری؟ می‌گم آره. می‌گه بوسم کن. بوسش می‌کنم. می‌گه من می‌دونم ما آدمای بداخلاقی هستیم، تحملمون کن. تو آدم بزرگی هستی. چشمامو می‌چرخونم و می‌خندم. می‌گه چرا این جوری نگاه می‌کنی؟ می‌گم داری هندونه الکی می‌دی زیر بغلم. می‌گه نه باور کن، تو خیلی خانومی. دستشو می‌ذاره رو شونه‌م و می‌گه عاقبت به خیر شی بابا.

    اون روز هم بین راه رفت بستنی بخره، با یه سی‌دی برگشت. دیدم روش نوشته فول‌آلبوم‌های محسن چاوشی. با اینکه می‌دونم خودش از چاوشی متنفره. برای من خریده بودش.

    همین حرفا و کاراش اگه نبود، تا الان ده بار از خونه فرار کرده بودم و سر ازته جوب درآورده بودم.

  • ۷ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۰ مرداد ۹۸

    نیازمندی‌ها (فانتزی شماره هفده)

    یه دوست لازم دارم. دختر باشه. بیست و شیش هفت ساله. ترجیحا پولدار باشه، نبود هم نبود حالا. مجرد باشه و تنها زندگی کنه، یا فوقش با مادرش مثلا. دختر باخدا و پاکی هم باشه. 

    آهان، مشکلی هم نداشته باشه که من این سه سال باقی‌مونده رو برم پیشش زندگی کنم. 

    قدیمیا یه چیزی حالی‌شون بوده که گفتن دوری و دوستی. 

  • ۱۰ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۹ مرداد ۹۸

    مثبت مثبت مثبت مثبت...

    +تبلت رو جا گذاشتم تهران. اگه می‌دونستم قراره ایییین همه بمونیم خب برمی‌گشتم میاوردمش!

    +دارم از بی‌حوصلگی می. می. رم.!

    +همین که گوشی رو برمی‌دارم داد و بیداد راه می‌ندازن. خب شما بفرمایید من الان دقیقا چه غلطی بکنم؟

    +کارلا هم که رفته زنجان، نیست بریم ببینیمش دلمون وا شه!

    +امین و مهدی دارن می‌رن مشهد. و هی از خودم می‌پرسم که ارزششو داشت که به جای اقیانوس آرام رفتی نمایشگاه؟ و هی به خودم جواب می‌دم که آره، داشت!

    +این قدر بی‌حال و بی‌حوصله‌م، اومدم بگم زیرقابلامه‌ای، گفتم زیبراقلامه‌ای. و نیم ساعت یه سره داشتم می‌خندیدم به خوشمزگی خودم. :/

    +هی کتابای دخترعمه رو باز می‌کنم بخونم، دو خط می‌خونم ول می‌کنم. اه. 

  • ۷ عجب!
  • ۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۸ مرداد ۹۸

    ?What if I told you I like you

    What if our tomorrow means that we are here together?
    What if we are taking chances just to lose it all?
    Am I really crazy thinkin' 'bout this all together?
    What if I've been missing, the writing on the wall?

    What if
    Johnny Orlando ft. Mackanzie Zigler

    + اون روز که داشتم کتابامو جمع می‌کردم، تیکه پاره‌های این آهنگو تو نصفشون دیدم.
    Passenger خواننده باکلاسیه، من وسعم به همین مکنزی و جانی اورلاندو می‌رسید. :)) 
  • ۸ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۷ مرداد ۹۸

    مزایای آلودگی صوتی

    خوبیِ اون همه سر و صدایی که تو رنگین کمان هست اینه که می‌تونی با صدای بلند بخونی:

    I crashed my car into the bridge, I watched I let it burn

    I threw your shit into a bag, and pushed it down the stairs

    I DON'T CARE, I LOVE IT! 

    و هیچ‌کس هم نمی‌فهمه. 

    +واقعا قم این رنگین‌کمان رو نداشت مردم بیچاره چه می‌کردن؟ پارک هفتاد و دو تن و دورشهر هم که بسته شده. مونده یه قم و یه رنگین‌کمان! 

    +خدا رو شکر دیگه کسی پیشنهاد سینما شیش بعدی رو هم نداد😐😂. 

  • ۷ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۶ مرداد ۹۸

    دستاوردهای سفر

    از این سفر درس گرفتم. نه درسایی که قبلا نگرفته بودم، اما این همه نتیجه‌گیری گهربار در یک سفر چند روزه؟ واعجبا!

    یک، دخترک دیوانه، ترکی رو یاد بگیر! ترکی رو یاد بگیر که وقتی همه تو جمع دارن قهقهه می‌زنن لبخندای احمقانه نزنی و آویزون فافا نشی که: چی دارن می‌گن؟

    دو، به تو ربطی نداره. لازم نیست بری به عمو بگی اون پرستویی که تو تلگرامه، پرستو نیست. چی کاره حسنی اصلا؟ 

    سه، توی سرت کاه رو کوه نکن. هر فکر مسخره‌ای رو اون قدر گنده نکن که اشکت رو در بیاره و خواب رو از چشمت بگیره. گلوتو درد بیاره از بغضای بی‌معنی.

    چهار، هر حرفی رو هرجا نزن. هر حرفی رو هرجا نزن. هر حرفی رو هرجا نزن. 

    پنج، کتابای ادبیات دخترعمه رو ازش گرفتم. بازم دمش گرم، گفت بقیه رم بعدا بهم می‌ده. 

    شش، خوشحال باش، تو معتاد نیستی به گوشی! معتاد فافاست که یه سره می‌گه شارژ شارژ شارژ، بسته!

    هفت، هر حرفی رو هرجا نزن. 

    هشت، زیر قولت نزن. وقتی نگاه می‌کنی به آسمونی که برگا دورشو گرفتن، هر فکری نباید به سر کوفتی‌ت بزنه. 

    نه، هر کاری می‌کنی و هرجایی که می‌ری، این تنبلی‌تو بذار کنار. چرا باید به مردم بهونه بدی که پشت سرت حرف بزنی؟

    ده، به حرفای فافا اعتماد نکن. آره، می‌خواد با "پرستو" حرف بزنه که هی سر شارژ جز می‌زنه!

    یازده، از این به بعد خواستی موهاتو کوتاه کنی، باید با همه افراد خاندان از بزرگ تا کوچیک مشورت کنی. حالا خوبه که آبی‌شون نکردی، وگرنه چه تیکه‌ها که نمی‌شنیدی!

    دوازده، هر حرفی رو هرجا نزن. 

    *تماشاگر در حال حاضر صد تا دنبال‌کننده داره. D:

  • ۹ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۵ مرداد ۹۸