یک. من پیش خودم حس میکنم تو زیادی ساده هستی و دلم برات میسوزه. میدونم که تو هم در بهترین حالت، درباره من همین نظر رو داری. اشکالی نداره، آدمها آزادن عقاید مختلفی داشته باشن.
دو. خواهرم فکر میکنه من زیادی سادهم. میگه بدون اینکه بخوام توجه جلب میکنم و خودم متوجهش نیستم و نگرانمه چون اون بیرون پر از گرگه، گرگهایی که من خوب نمیشناسمشون. تصور اینهمه گرگ که با دهنهای آبافتاده تماشام میکنن، مضحکه. یاد اون روزی میافتم که یه نفر بهم گفت که فلانی داشت بدجوری نگاهت میکرد و من هم برای همین اونطور بهت گفتم که بشین. خندهداره که خواهرم هفت سال ازم کوچکتره و با این حال وسط گفتن این حرفها بهم، گریهش میگیره. بهش اطمینان میدم که آدمهای خوب هم اون بیرون وجود دارن و من هم با هیچ گرگی در ارتباط نیستم. باور نمیکنه، به نظرش من تو تشخیص این چیزها زیاد به درد نمیخورم. بهش میگم که هرچیزی که خودم نفهمم رو دوستهام میفهمن و لازم نیست اینقدر نگرانم باشه.
سه. حرف زدن با مامان رو دوست دارم، به شرطی که موضوع ربطی به سیاست یا دین همچین چیزهایی نداشته باشه که خب پیدا کردن چنین موضوعی هم هر روز سختتر و سختتر میشه. گمونم حرفهای موردعلاقهم، درباره چیزهای روزمره و عادیه. یا وقتهایی که درباره کتابها و بازار نشر و بعضی از مفاهیم انتزاعی و چیزهایی از این دست حرف میزنیم. باعث میشه حس کنم هنوز بههم وصلیم و این فکر بهم آرامش میده.
چهار. کاش اینقدر که نگران امتحان میانهی فلانی و امتحان مدیریت مالی فلانی و پایاننامهی فلانی و آزمون جامع فلانی و معدل ترم یک فلانی بودم، به کنکور خودم هم فکر میکردم. نمیفهمم چرا دارم اینطوری میکنم. هیچ دانشگاهی قرار نیست به خاطر روزی پنجتا کتاب خوندن من رو به خودش راه بده، نمیدونم چرا مفهومی به این سادگی رو نمیتونم درک کنم.
الان به واسطهی پست هلن، رفتم و دوباره یه نگاهی به اون یادداشتی که درباره کنکور کارشناسی نوشته بودم انداختم. خدای من، به نسبت خودم چهقدر درس خونده بودم! تو تمام این مدت این ته ذهنم بود (و راستش کمابیش هست) که من شانسی و الابختکی دانشگاه قبول شدم ولی انگار واقعا یک کارهایی کرده بودم. نمیدونم بعد از تموم شدن امسال و پشتسر گذاشتن این کنکور، قراره چه حرفهایی برای زدن داشته باشم. قلبم درد گرفت با نوشتن این جملهها. آدمها با این غم و غصه چه کار میکنن؟
پنج. به خاطر اشتباه فروشنده توی ثبت سفارش، موقع کاغذ دیواری کردن خونه، کلا یه رول کم اومده. حدس میزنی مربوط به کجاست؟ آفرین، دیوار اتاق من.
شش. از اینکه اونهمه بیدار مونده بودم و از اینکه بهش فکر میکردم، در حد مرگ عصبانی و منزجر بودم. به زور خودم رو خوابوندم.
هفت. با خودم گفتم این ایدهی سفر به سوئیس هم خیلی چیز بدی نیست. مگه چهقدر گرون میتونه باشه؟ یعنی اگر تمام عصاره زندگیم رو بچلونم، پول یه بلیت از توش درنمیآد؟ فقط یه طرفه دیگه. بلیتها رو چک کردم. درنمیآد.
هشت. بهم میگه «حالا من هم اینهمه کار کردهم تو این مدت، زن!» و از خوندنش حس خوبی میگیرم. انگار که باهم دوستیم. این جوریه که دوستهام رو خطاب قرار میدم.
نه. خواب دیشبم یه فیلم کامل بود. با فیلمنامهی منسجم و بازیگرهای درست و حسابی و جلوههای ویژه و همهچیز. حیف که جزئیاتش رو به یاد نمیآرم، ولی پیام اصلیش وطنپرستی انگلیسی بود و اینکه هرچی مشکل و درد و مرض روحی و روانیه، از آمریکا به انگلیس سرایت کرده.
ده.
_ قلبت داره میکوبه.
_ آره، یک جورهایی وظیفهشه.
_ سریعتر شد.
_ هوم...
_ حالا حتی بیشتر.
نوشته شده در شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۵۴ ب.ظ
توسط سُولْوِیْگ 🌻
|
۴
نظر