۱۰ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است.

همین الان یکی دیگه از سریال‌هایی که این چند روز درگیرشون بودم، تموم شد. The pitt. جالب بود، دوستش داشتم. نمی‌دونم چرا این‌قدر به فیلم‌ها و سریال‌های بیمارستانی علاقه دارم وقتی موقع انتخاب رشته تنها چیزی که بدون هیچ دردسر و فکر اضافه‌ای از گزینه‌هام حذفش کردم، تجربی بود.

کتاب نخونده‌م امروز. باید برم سراغش. تمام روز رو یا خوابم و یا دارم غذا می‌خورم و یا دارم تلاش می‌کنم به خواب و غذا فکر نکنم و شکست می‌خورم. راهی پیدا نمی‌کنم که به خودم انگیزه بدم. بابا می‌گه امیدوارم بعد از آزمون نیای بگی کاش فلان کار و بیسار کار رو کرده بودم. عزیزم، مطمئن باش که این حرف رو خواهم زد. 

فکرهای توی سرم هر لحظه بلندتر می‌شن. یهو ترسیدم. ترسیدم که نکنه از ترس ناامید شدن این‌قدر تو سر خودم تکرار کنم که دلت تو این داستان نیست که حتی اگر صراحتا خلافش رو بهم بگی، نتونم باور کنم. ترسیدم برات بنویسم «You can't stop thinking about her, huh؟» و واقعی بشه، برای همین ننوشتم.

می‌گه گاهی صبرت رو در مقابل خودم می‌بینم و تحسینت می‌کنم. جواب می‌دم که چه می‌شه کرد، انسان تحسین‌برانگیزی هستم کلا. ولی آره، صبرم خوبه. شاید هم ترس از دست دادن برخی افراد خاصه که باعثش می‌شه. نمی‌خوام ادای قربانی‌ها رو دربیارم. دو روزه که دارم بهش فکر می‌کنم و آدم‌هایی که تو گذشته رها کرده‌م، هرچند انگشت‌شمار، روی وجدانم سنگینی می‌کنن. پس آره، در مقابل تو، صبرم زیاده. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی. با خیال راحت بتازون. 

از دیدن پیامت خوشحال شدم حنا. دوست داشتی، باز هم بنویس. 

باز هم خوابم می‌آد. چشم‌هام همه‌ش انگار داره سیاهی می‌ره. ببخشید، سعی می‌کنم کم‌تر چرت‌وپرت بگم.

اگر کتاب شعر خوب تو طاقچه سراغ دارید، برام بنویسید لطفا.

باید دست از نوشتن بردارم. همه این کلمات حالم رو به‌هم می‌زنن. خوشحالم که رویای نویسنده شدن رو دفن کردم، اگرنه این لحظه‌ها و این‌همه ناتوانی حتی بیشتر قلبم رو می‌شکستن. دختر توی گوشم داره به ژاپنی درباره کلئوپاترا می‌خونه و من سه تا اشک دیگه رو قورت می‌دم و به خودم می‌گم که شاید باید هرچه زودتر رویای روان‌شناس شدن رو هم دفن کنم، قبل از این‌که بیشتر زجر بکشم. اه. چه چندش‌آور. حتی به زبون آوردن این لفظ هم برام خوشایند نیست. این دیگه چه رویاییه؟ قرار بود موفق شیم، انجامش بدیم و تو طبقه چهار یه اتاق برای خودمون دست‌وپا کنیم و تا آخر همون‌جا زندگی کنیم و بمیریم. حالا بهش پیام می‌دم که دلم شکلات داغ فندقی می‌خواد و دلم می‌خواد بمیرم و ته‌ش به این نتیجه می‌رسیم که لعنت به هردومون. هر وقت می‌گم حالم بده، می‌پرسه که اون کاری کرده یا نه. نمی‌فهمم چرا آدم‌ها فکر می‌کنن همه‌چیز زندگی‌م قراره به اون مربوط باشه. اون هم وقتی که پنج دقیقه یه بار عدد غم داره می‌ره بالا و حتی نمی‌تونم بهش بگم چرا. همین الان هم حتی. غم، ۵. پنج دقیقه بعد دوباره ازم بپرس. تا حالا تو این موقعیت نبوده‌م. شاید اون این‌جاست تا تقاص قلب‌هایی که شکستم رو پس بدم و بعد که رهام کرد، پاک شده باشم. من نمی‌خوام منفی‌بافی کنم، این واقعا واقع‌بینانه‌ترین حالتیه که به ذهنم می‌رسه. و اشکال نداره. عیبی نداره. ازش زنده می‌مونم. غم، ۶. ولی خب چه کار کنم؟ کاری از دستم برنمی‌آد، به دردی هم نمی‌خورم. کاش من تو بودم، کاش مثل تو بودم. گمونم زندگی برای تو راحت‌تر می‌گذره. من سریال‌های جدید تماشا می‌کنم و مردن دختربچه‌ای که افتاده بود توی استخر، تقریبا به گریه‌م می‌اندازه ولی فقط تقریبا. هی رد می‌شه و می‌گه بهتره درس بخونم ولی نمی‌شه. چهار روزه که این کتاب این وسط وله و هنوز یه فصل رو تموم نکرده‌م. غم، ۷. می‌گفت تو این اوضاع عادیه و من بهش خندیدم که آخه چه ربطی به اوضاع داره؟ همیشه همین بودیم. چند ساله. باید تمام این پست‌ها رو پاک کنم. چرا نمی‌تونم یک بار برای همیشه خودم رو دفن کنم و تموم؟ باید سعی کنم بخوابم، نه؟ بهم می‌گه باید کتاب‌هات رو بیای و خودت بچینی و می‌گم که باشه ولی واقعا... ولش کن. نمی‌دونم. خسته‌م. کاری باهام نداری؟ 

 یک. من پیش خودم حس می‌کنم تو زیادی ساده هستی و دلم برات می‌سوزه. می‌دونم که تو هم در بهترین حالت، درباره من همین نظر رو داری. اشکالی نداره، آدم‌ها آزادن عقاید مختلفی داشته باشن. 

دو. خواهرم فکر می‌کنه من زیادی ساده‌م. می‌گه بدون این‌که بخوام توجه جلب می‌کنم و خودم متوجه‌ش نیستم و نگرانمه چون اون بیرون پر از گرگه، گرگ‌هایی که من خوب نمی‌شناسمشون. تصور این‌همه گرگ که با دهن‌های آب‌افتاده تماشام می‌کنن، مضحکه. یاد اون روزی می‌افتم که یه نفر بهم گفت که فلانی داشت بدجوری نگاهت می‌کرد و من هم برای همین اون‌طور بهت گفتم که بشین. خنده‌داره که خواهرم هفت سال ازم کوچک‌تره و با این حال وسط گفتن این حرف‌ها بهم، گریه‌ش می‌گیره. بهش اطمینان می‌دم که آدم‌های خوب هم اون بیرون وجود دارن و من هم با هیچ گرگی در ارتباط نیستم. باور نمی‌کنه، به نظرش من تو تشخیص این چیزها زیاد به درد نمی‌خورم. بهش می‌گم که هرچیزی که خودم نفهمم رو دوست‌هام می‌فهمن و لازم نیست این‌قدر نگرانم باشه. 

سه. حرف زدن با مامان رو دوست دارم، به شرطی که موضوع ربطی به سیاست یا دین همچین چیزهایی نداشته باشه که خب پیدا کردن چنین موضوعی هم هر روز سخت‌تر و سخت‌تر می‌شه. گمونم حرف‌های موردعلاقه‌م، درباره چیزهای روزمره و عادیه. یا وقت‌هایی که درباره کتاب‌ها و بازار نشر و بعضی از مفاهیم انتزاعی و چیزهایی از این دست حرف می‌زنیم. باعث می‌شه حس کنم هنوز به‌هم وصلیم و این فکر بهم آرامش می‌ده. 

چهار. کاش این‌قدر که نگران امتحان میانه‌ی فلانی و امتحان مدیریت مالی فلانی و پایان‌نامه‌ی فلانی و آزمون جامع فلانی و معدل ترم یک فلانی بودم، به کنکور خودم هم فکر می‌کردم. نمی‌فهمم چرا دارم این‌طوری می‌کنم. هیچ دانشگاهی قرار نیست به خاطر روزی پنج‌تا کتاب خوندن من رو به خودش راه بده، نمی‌دونم چرا مفهومی به این سادگی رو نمی‌تونم درک کنم. 

الان به واسطه‌ی پست هلن، رفتم و دوباره یه نگاهی به اون یادداشتی که درباره کنکور کارشناسی نوشته بودم انداختم. خدای من، به نسبت خودم چه‌قدر درس خونده بودم! تو تمام این مدت این ته ذهنم بود (و راستش کمابیش هست) که من شانسی و الابختکی دانشگاه قبول شدم ولی انگار واقعا یک کارهایی کرده بودم. نمی‌دونم بعد از تموم شدن امسال و پشت‌سر گذاشتن این کنکور، قراره چه حرف‌هایی برای زدن داشته باشم. قلبم درد گرفت با نوشتن این جمله‌ها. آدم‌ها با این غم و غصه چه کار می‌کنن؟ 

پنج. به خاطر اشتباه فروشنده توی ثبت سفارش، موقع کاغذ دیواری کردن خونه، کلا یه رول کم اومده. حدس می‌زنی مربوط به کجاست؟ آفرین، دیوار اتاق من. 

شش. از این‌که اون‌همه بیدار مونده بودم و از این‌که بهش فکر می‌کردم، در حد مرگ عصبانی و منزجر بودم. به زور خودم رو خوابوندم. 

هفت. با خودم گفتم این ایده‌ی سفر به سوئیس هم خیلی چیز بدی نیست. مگه چه‌قدر گرون می‌تونه باشه؟ یعنی اگر تمام عصاره زندگی‌م رو بچلونم، پول یه بلیت از توش درنمی‌آد؟ فقط یه طرفه دیگه. بلیت‌ها رو چک کردم. درنمی‌آد.

هشت. بهم می‌گه «حالا من هم این‌همه کار کرده‌م تو این مدت، زن!» و از خوندنش حس خوبی می‌گیرم. انگار که باهم دوستیم. این جوریه که دوست‌هام رو خطاب قرار می‌دم. 

نه. خواب دیشبم یه فیلم کامل بود. با فیلمنامه‌ی منسجم و بازیگرهای درست و حسابی و جلوه‌های ویژه و همه‌چیز. حیف که جزئیاتش رو به‌ یاد نمی‌آرم، ولی پیام اصلی‌ش وطن‌پرستی انگلیسی بود و این‌که هرچی مشکل و درد و مرض روحی و روانیه، از آمریکا به انگلیس سرایت کرده. 

ده. 

_ قلبت داره می‌کوبه. 

_ آره، یک جورهایی وظیفه‌شه. 

_ سریع‌تر شد. 

_ هوم... 

_ حالا حتی بیشتر. 

عکس‌های قدیمی رو نگاه می‌کنی و دلت پر می‌کشه. احتمالا گریه می‌کردی اگر می‌تونستی ولی حالا می‌خندی. نی‌نی‌ها رو بغل می‌کنی و درباره فیلم و سریال حرف می‌زنی و خاطرات قدیمی رو زنده می‌کنید و مزه‌ی شیرینی زیر زبونت پخش می‌شه و یه روز دیگه هم می‌گذره و درس نمی‌خونی. داری چه کار می‌کنی؟ یک ساعت و نیم پای تلفنی و بهت می‌گه که هدیه‌ت زنده نگه‌ش داشته و می‌گی که جلد بعد رو باید باهم بخونیم. می‌گه من همون موقع هم حس می‌کردم یه فاحشه‌م و تو زبونت رو گاز می‌گیری تا بهش نگی که تازه کجاش رو دیده‌ی عزیزم، نمی‌تونی تصور کنی که آدم چه‌قدر زود به هرزگی عادت می‌کنه. می‌گه من جنون تولید محتوا دارم و نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و گمونم عاقبت یه بچه‌ی وراج بدون مشکلات روانی و شخصیتی همین می‌شه. می‌گه تو دوست‌دختر فسقلی پرحرف موردعلاقه پسر ایرانی هستی و هردو می‌خندید. می‌گه تو بچه‌ی موردعلاقه مامان‌ها هستی گمونم از این‌که همه‌چیز رو می‌خوری و سرت رو تکون می‌دی. می‌گه پسرها اگر از کسی خوششون بیاد اون‌قدر تابلوان که عالم و آدم می‌فهمن و بشکن می‌زنی که دیدی، پس این فرضیه ملغی‌ست که می‌خنده و می‌گه نه، اون فقط کارش رو بهتر بلده. آره، اون کارش رو بهتر بلده، ولی دیگه نه در این حد. خودت می‌دونی که من هنوز بیدارم و ببخشید که همه‌ش دارم نق می‌زنم و خدا رو شکر که این‌ها رو نمی‌شنوی ولی ای‌کاش قبل از نیمه‌شب‌ها هم به یادم می‌افتادی.

این حرف‌ها فقط به درد قرقره کردن می‌خوره، نه که به زبون آوردن. گفتم که، عادت کردن خیلی هم سخت نیست. 

بهش می‌گم اصلا چرا این‌ها رو داری و می‌خنده. بعد فکر می‌کنم که مگه چه‌قدر فرق بینمونه؟ من هم این کلمات رو برجسته کرده‌م و بین این صفحات نشانگر گذاشته‌م و هی می‌خونم و می‌خونم و سیر نمی‌شم. دست خودم نیست که برای عاشقانه‌ها له‌له می‌زنم، که هر شب شعر می‌خونم به این امید که دوباره چیزی رو توی وجودم بیدار کنن، چیزی که انگار یه گودال زیر زمین کنده و اون‌جا دراز کشیده و تا وقتی زمستون تموم نشه هم نخواهم فهمید که توی لونه‌شه یا برای خودش قبر کنده. ثانیه‌ها و دقیقه‌ها سریع می‌گذرن. اختلالات اضطرابی روی صفحه وول می‌خورن و هرچی دنبالشون می‌دوم، تو دست‌هام موندگار نمی‌شن. گلوم می‌سوزه و روزی ده‌تا چای می‌خورم. من تحت فشار و تو شرایط بحران کار می‌کنم، می‌دونی؟ جون به جونم کنی دختر بابامم ولی نمی‌دونم چرا به جز چشم‌هاش، فقط ویژگی‌های منفی‌ش رو به ارث برده‌م. چرا امید اون رو ندارم؟ سر سفره می‌فهمم که این‌ها همه‌ش حرفه و من هم مثل تو، در نهایت به کسی جز خودم اهمیت نمی‌دم. بعد با نخودها و لوبیاها عزاداری می‌کنیم و باز هم چای می‌خوریم و باز هم از پشت تلفن دست دراز می‌کنم تا بگیرمش، ولی اون سریع‌تره. می‌دوه و یه دکمه از پیرهنش تو دستم جا می‌مونه. به دکمه نگاه می‌کنم و تو گوشش زمزمه می‌کنم: «تو به‌جای هردومون گریه کن، باشه؟» و دکمه هم می‌زنه زیر گریه و کم‌کم آب می‌شه تا وقتی که چیزی ازش نمی‌مونه. بخاری رو روشن می‌کنم و می‌دونم چیزی نمونده که این گاز همه‌مون رو به کشتن بده، ولی باز گلوم درد می‌کنه و این بار روی سر ناخن‌گیر دست می‌کشم تا دست‌کم یه کاری کرده باشم. هرچند که ناخن‌هام رو دیگه نمی‌گیرم چون نگه‌شون داشته‌م برای روز مبادا. برای ببرها و برای جنگل‌های سبز و برای پیرهن‌ها... فوبی‌های اختصاصی و اضطراب فراگیر حالا با جیغ و داد روی صفحه دنبال هم می‌دون. ازم می‌خوان criteriaی هرکدوم رو از حفظ بگم تا ساکت مثل بچه‌های خوب یه گوشه بشینن. برای فوبیای خون و زخم و سوزن، باید ضربان رو بالا ببریم. خون که سربالا بره، چلچله‌ها ابوعطا می‌خونن. شب‌های روستا سردترن و قورباغه‌ها اون موقع خوب‌تر می‌خوابن. این گوشه هم برای خودش یه جزیره‌ی دورافتاده شده.

اون‌جا ایستاده بودی. عصبانی بودی، تمام شب رو عصبانی بودی. توی لباس‌هایی که مطمئنم هرگز تن نمی‌کنی... دختری که اون وسط ایستاده بود، من نبودم ولی من بودم. داشتم به روبروم نگاه می‌کردم ولی می‌دونستم که پشت‌سرم، تو هر لحظه بیشتر به‌هم می‌ریزی. برگشتم به سمتت و دستت رو گرفتم. حتی لبخند نزدی، ولی وقتی می‌چرخیدیم، می‌دونستم که خیالت راحت شده. چشم‌هات رو خوب یادمه، همون‌ها که می‌گفتی دوست نداری ببینمشون. الان چی؟ می‌خندی، گمونم می‌خندی. فکر کردن بهش غمگینم می‌کنه، بیشتر از چیزی که بتونم بهت توضیح بدم. موقع خوندن اون جملات هم خنده‌م می‌گیره و هم گریه. می‌گی که یه لغزش فرویدی نبوده و باورت می‌کنم، حداقل گمونم که می‌کنم؛ ولی از این چیزی که بهش تبدیل شده‌م خوشم نمی‌آد. از اینی که پشت تلفن‌ها و پنجره‌ها به انتظار می‌شینه، عصبانی‌ام. نسخه‌ی قبلی رو هم دوست نداشتم، چه برسه به... می‌دونم این آدم‌هایی که می‌گم دوستشون دارم، نمی‌تونستن قبولش کنن، نمی‌تونستن قبولم کنن. همه‌ی حرف‌هایی که می‌زنن و قلبم رو به هزار تیکه تقسیم می‌کنن، چیزهایی که مطمئنم اگر یک‌ درصدش رو من می‌گفتم، اون‌ها تو حذف کردن من از زندگی‌شون لحظه‌ای تردید نمی‌کردن... مشکل از منه، مگه نه؟ همیشه منم که زیادی دوست دارم، منم که زیادی می‌ترسم. اون ابایی نداره که من رو از زندگی‌ش بندازه بیرون و دیگه اسمم رو هم نیاره، ولی من تغییر لحنش رو هم تاب نمی‌آرم. اون در رو بهم نشون می‌ده و می‌گه: «بفرمایید!» و من... من باز بهش لبخند می‌زنم. آره، راست می‌گی، مشکل از منه. 

ازش می‌پرسم که بعد از خوندنش چه حسی داشته. جواب می‌ده که غم. چیزی نمی‌گم. آخه می‌دونی، اشتباه می‌کنی. من خودم این رو انتخاب کردم. تو تمام اون چهل دقیقه‌ای که از پنجره بیرون رو تماشا می‌کردم و قلبم تو دهنم بود و جدی‌جدی داشتم لباس مشکی‌هام رو تو ذهنم بالا و پایین می‌کردم، فهمیدم که پشیمون نیستم و فهمیدم اگر کاری جز این کرده بودم، پشیمون می‌بودم و گمونم فعلا همین کافیه. من تمام این مسیر رو از روی عقل و منطق جلو رفتم و تو تمام شب‌هایی که قلبم از اول می‌شکست و اشک‌های پشیمونی راهشون رو به گلوم باز می‌کردن، به خودم گفتم که اشکال نداره. به خودم گفتم که درست می‌شه، به خودم گفتم که من کار درست رو کرده‌م. که می‌گذره و یادم می‌ره. آره، گذشت، ولی این عمر من بود که تو این پشیمونی‌ها گذشت. هیچی هم یادم نرفته. مگه چند سالمه؟ چند سال دیگه رو باید خرج پشیمونی و عذاب کنم، از ترس این‌که شاید پنج سال و ده سال دیگه پشیمون بشم؟ خب به جهنم. اومدیم و اصلا پنج سال دیگه رو ندیدم. این چیزیه که می‌خوام از زندگی‌م باقی بمونه؟ فقط پشیمونی؟ فقط تصمیمات محتاطانه‌ای که از ترس آینده گرفتم؟ نمی‌خوام. مگه نمی‌گفتی می‌خواستی جوونی کنی؟ خب بفرما. این گوی و این هم میدان. جوونی کن تا ببینیم به کجا می‌رسی. می‌دونم درک نمی‌کنن. می‌گه الان خوشحالم و حالم خوبه. می‌فهممش. من هم به نسبت خودم، هرچند که ظرفیت آدم‌ها باهم فرق می‌کنه. وقتی بهش می‌گم که حتما خدا خودش درک می‌کنه که چی شد که کم آوردیم و حتما ظرفیتمون اون‌قدر نبوده که بتونیم بیشتر از این تو این دنیا دووم بیاریم، می‌گه باید ظرفیتت رو بالا ببری. مطمئن نیستم... نمی‌دونم. هرچی هست فعلا زندگی ما همینه و جلو می‌ریم. پریشب تا صبح خواب هدهد رو دیدم. ترسناک بود چون چهره‌ش همون بود ولی رفتارهاش هیچ ربطی به هدهدی که می‌شناسیم نداشت. جوری که با همه حرف می‌زد و اون‌قدر عیان داشت تلاش می‌کرد توجه‌ش رو جلب کنه... انگار یه آدم دیگه تو جلدش فرو رفته بود. بهش چی می‌گفتن؟ هذیان کاپ‌گراس این بود یا برعکسش؟ حال ندارم برم کتاب رو ببینم. دیشب هم تا صبح خواب اون رو دیدم و خواب بچه‌ها رو. چیزهای عجیب و غریب. تو تخم‌مرغ‌های من رو برداشتی؟ این حتی ذرت هم نداره. داشتن تو دانشکده برای یه تئاتر جدید تمرین می‌کردن. از رو کتاب the secret history دانا تارت. بهشون گفتم بابا این خیلی زیاده! جالبه که توش نقش چندانی نداشتم ولی واقعا به نظر می‌رسه که تبدیل به یکی از core memoryهام شده. همه‌چیز رو جمع کردم تو یه کوله و یه ساک. بابا پشت تلفن دو سه بار پرسید که کجایی و کجایِ بیرونی و فلان. ته‌ش دیگه گفت واقعا نگران شده‌م، چرا این‌طوری جواب می‌دی و من گفتم خب ول کن دیگه مرد حسابی بالاخره یه جایی هستم. سریع گفت باشه بابا جان، خیره ان‌شاء‌الله. مواظب خودت باش. از این‌که این‌قدر سریع نشونه‌ها رو می‌گیره و از این‌که این‌قدر بهم اعتماد داره خیلی حس خوبی دارم. از حق نگذریم خودم هم بهانه‌ای برای نگرانی به کسی نداده‌م. آسه رفته‌م و آسه اومده‌م، نه خلافی نه چیزی. ولی باز هم قشنگه. دلم غنج می‌ره هر بار که وسط حرفم می‌فهمه و سریع می‌گه آهان باشه، خیره ان‌شاء‌الله. خیر شمایید عزیزم، بقیه‌ رو بی‌خیال. 


* I'm still young, wasting my youth

I'll grow up next summer

_ drunk face, Machine Gun Kelly

چرا داری غصه می‌خوری؟ من رو نگاه، هوش، یعنی هماهنگ شدن با شرایط و بردن بهترین استفاده. باهوشانه عمل کن، خب؟ خوندن بلد نیستید شما؟ فقط می‌خوام دست‌هام رو بشورم بابا، فقط یه لحظه‌ست. به نظرم این هم بهت می‌آد. عجب، که این‌طور؟ حالا به این زودی بلیت نمی‌گرفتی، یه کاری‌ش می‌کردیم. مثلا چه کار؟ اون پیرزن هم تنهاست بالاخره... عجب، که این‌طور؟ تو ۲۳ بار به من زنگ زدی؟ آره. چرا؟ چی شده بود؟ ترسیدم. از چی؟ نمی‌دونم. ترسیدم. چی تو ذهنت گذشت؟ نمی‌دونم. نپرس ازم. گاردهات همه بالان. گاردهای من؟ یه نگاه به خودت بنداز، کی داره به کی می‌گه! خب آره، من بودن سخته. می‌دونم. همیشه دوری، از همه دوری. نزدیک شدن بهت خیلی سخته. من رو نگاه، عینهو شیشه می‌مونم. همه اون‌طرفم رو می‌بینن. تو نه. شاید حق با توئه. شاید؟ عجب، که این‌طور؟ جلوی این نه. نمی‌خوام. اشتباهش رو متوجه شدی؟ فرق present perfect معمولی با نوع continuous این‌جا مشخص می‌شه. می‌شه لطفا این جمله رو برام بلند بخونید؟ می‌خوام بشنومش. لعنت بهت. دیگه با من از این بازی‌ها نکنی‌ها، می‌دونی که شکست نمی‌خورم. لعنت بهت. چرا ساحره؟ قدرت خاصت چیه؟ آینده رو پیش‌بینی می‌کنم. عجب، که این‌طور؟ من سال دیگه این موقع کجام؟ اون‌طوری که نه. همه‌چیز رو نمی‌دونم. مثلا چی می‌دونی؟ مثلا ما چه‌طوری می‌شیم؟ گوشش دادی؟ همون بود. نمی‌دونم چی باید بگم. بایدی در کار نیست. نه، یعنی نمی‌دونم که... مهم نیست. لازم نیست چیزی بگی. یه لحظه بیا. چشم‌هات رو ببند. این رو دارم جلوجلو می‌دم، چون نمی‌دونم اون موقع باشم یا نه. چیز خاصی نیست، ببخشید. این خیلی قشنگه. حتما خیلی وقت گرفته... نه واقعا. موهات رو هم همین‌طور می‌بافی؟ آره. منم بلدم. نمی‌خوام بپرسم از کجا. می‌تونی بپرسی. مطمئن نیستم که بخوام جوابش رو بدونم. عجب، که این‌طور؟ از کجا بلدی؟ مامانم یادم داده. جدی ممنونم. نمی‌دونم چه‌طور بگم که بفهمی. تا حالا جلوی در دانشگاه کسی رو بغل نکرده‌م. یاد اون شب افتادم که با بچه‌ها پیاده رفتیم این مسیر رو. اصلا یادشونه؟ نمی‌دونم. تو قلب من هنوز یه حفره به شکل دوستیِ ازدست‌رفته‌ی اون‌ها وجود داره و نمی‌دونم کی قراره خوب بشه. هر بار یادآوری‌ش درد داره. اون شب از جلوی همین در رد شدیم. منِ تازه‌وارد، منی که هنوز سال‌ها با این دانشگاه کار داشت. گفتم ببینید کی گفتم، بالاخره یه شب من یه نفر رو پیدا می‌کنم و می‌بوسمش از غم جلوی درب دانشگاه. وای قلبم درد می‌گیره خب. مواظب خودت باش. مواظب روح و روانت هم. چیزی هم ازش مونده؟ باید ازت بپرسم، یادت باشه. 

یه فیلم ازم هست که پخشِ زمینِ دانشکده‌م و دارم می‌خندم، اون‌قدر که اشک تو چشم‌هام جمع شده. بحث دلقک‌های پرخطر بود و من قبل از اون حرفش رو نشنیده بودم. تو یه تیکه از خواب دیشبم، همون‌طوری پخش زمینِ جایی بودم که به یاد نمی‌آرم، کنارِ آدمی که به یاد نمی‌آرم، و داشتم گریه می‌کردم. با تمام وجود، از ته دل. از اون گریه‌ها که فقط تو قبرستون می‌بینی. یه عکس تو دستم بود، یا شاید یه صفحه از کتابی، چیزی؟ یادم نمی‌آد، فقط یه برگه‌ی کاغذی تو ذهنمه. تو خواب هم دلم آروم شده بود حتی. عجیبه، نه؟

مثل وحشی‌ها زندگی می‌کنم. اون روز بچه‌ها درباره مورد بچه‌ی وحشی ارائه دادن تو کلاس، the feral child. وحشتناک بود، دلخراش و ناجور. قبلش به هشدار احتیاج داشت و ندادن. دلمون خون شد. ولی من فقط feralم. چیز وحشتناکی نیست. دیشب این‌قدر حالم بد بود که آیه ترسید تنهام بذاره و نشست پیشم و این‌قدر چرت‌وپرت گفتیم که بالاخره یه کم سرحال‌تر شدم. شب قبل از خواب یه کتاب شعر رو از اول تا آخر خوندم و خندیدم و پوزخند زدم و گاهی هم تلخند به گمانم. عاشق این کلمه‌ی تلخندم، به‌به. حالا مثل روح تو دانشکده‌ای که از خلوتی شبیه جالیز شده و همه هم‌دیگه رو از طبقات مختلف با داد و هوار صدا می‌کنن پرسه می‌زنم و درس می‌خونم و چیزهای ادایی می‌خورم. از خوندن انگیزش و هیجان خسته و بیزارم ولی باز بخش هیجانش رو ترجیح می‌دم. از غم می‌خونم و از تنظیم هیجانی. دور کلمات رو خط می‌کشم و البته زیرشون رو. خودش گفت آخه. خم می‌شم و تو گوشش می‌گم که وقتی این کارها رو می‌کنه، من هم می‌شینم فکر می‌کنم و برای خودم به نتایجی می‌رسم بالاخره و برمی‌گردم برم که دستم رو می‌گیره و نگه‌م می‌داره. می‌گه این‌طوری نگو درباره‌ش، قراره باهم بریم سفر. می‌گم من که نمی‌آم، شما هرجا دوست داشتید برید. می‌گه نه دیگه، اگر تو نباشی که از دستش حرص بخوری که کیف نمی‌ده. می‌گم دیگه برات آهنگ نمی‌فرستم اگر گوش نمی‌دی. می‌گه کی گفته؟ می‌گم برو بابا. می‌گه سرفه رو خوب وسط شعر جا داده بود. می‌گه ولی لیاقتش رو نداشتم به نظرم. می‌گه انتظار نداشتم برام آهنگ فارسی بفرستی. من فقط لبخند می‌زنم. چی بگم خب. لابد حق با توئه. هنوز سی تا تست از این فصل مونده و بعد هم دو فصل دیگه. باید برم حمام، با من کاری نداری؟ 

بهش می‌گم می‌خوام برم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که یو کی بهتره یا اسکاندیناوی و ژاپن هم که به خرجش نمی‌ره هرچی می‌گم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که کینگدام یا کینگدِم و اصلا یه چیزی این وسطه بابا گیر نده. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که تو بالاخره داری کنکور می‌خونی یا که می‌خوای بری یا که بالاخره چه غلطی می‌خوای بکنی. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم و زیر لب می‌گه دیر شد و دلم می‌خواد دستش رو بگیرم ولی نمی‌گیرم و فقط می‌گم می‌خوای شب بمونی و لعنت به من که حتی جایی ندارم که مال خودم باشه که بتونم به کسی تعارف کنم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم و می‌گه می‌رم و بهش زنگ می‌زنم و جواب نمی‌ده و دلم تیکه‌تیکه می‌شه تا زنگ بزنه و بگه رسیده. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که بهش بگم از انتشار یأس متنفرم و از منتشرینش هم و راستش این روزها از همه و همه، از زمین و زمان. ولی جوونی خوبی رو زندگی کردیم، قبول داری؟ با همه‌ی کثافت‌هاش، ما بودیم و این زندگی بود و... چی دارم می‌گم. 

ده ساعت بحث بیهوده کردیم و نگفتم هنوز می‌خوام برم، نه یو کی و نه اسکاندیناوی و نه ژاپن. نگفتم شاید اگر بغلم می‌کرد الان بالاخره این اشک‌ها جاری می‌شدن بعد از دو ماه. نگفتم که تو رو خدا، تو رو خدا بذار برم.