بهش می‌گم می‌خوام برم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که یو کی بهتره یا اسکاندیناوی و ژاپن هم که به خرجش نمی‌ره هرچی می‌گم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که کینگدام یا کینگدِم و اصلا یه چیزی این وسطه بابا گیر نده. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که تو بالاخره داری کنکور می‌خونی یا که می‌خوای بری یا که بالاخره چه غلطی می‌خوای بکنی. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم و زیر لب می‌گه دیر شد و دلم می‌خواد دستش رو بگیرم ولی نمی‌گیرم و فقط می‌گم می‌خوای شب بمونی و لعنت به من که حتی جایی ندارم که مال خودم باشه که بتونم به کسی تعارف کنم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم و می‌گه می‌رم و بهش زنگ می‌زنم و جواب نمی‌ده و دلم تیکه‌تیکه می‌شه تا زنگ بزنه و بگه رسیده. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که بهش بگم از انتشار یأس متنفرم و از منتشرینش هم و راستش این روزها از همه و همه، از زمین و زمان. ولی جوونی خوبی رو زندگی کردیم، قبول داری؟ با همه‌ی کثافت‌هاش، ما بودیم و این زندگی بود و... چی دارم می‌گم. 

ده ساعت بحث بیهوده کردیم و نگفتم هنوز می‌خوام برم، نه یو کی و نه اسکاندیناوی و نه ژاپن. نگفتم شاید اگر بغلم می‌کرد الان بالاخره این اشک‌ها جاری می‌شدن بعد از دو ماه. نگفتم که تو رو خدا، تو رو خدا بذار برم. 

۱۵ ۰