یه فیلم ازم هست که پخشِ زمینِ دانشکدهم و دارم میخندم، اونقدر که اشک تو چشمهام جمع شده. بحث دلقکهای پرخطر بود و من قبل از اون حرفش رو نشنیده بودم. تو یه تیکه از خواب دیشبم، همونطوری پخش زمینِ جایی بودم که به یاد نمیآرم، کنارِ آدمی که به یاد نمیآرم، و داشتم گریه میکردم. با تمام وجود، از ته دل. از اون گریهها که فقط تو قبرستون میبینی. یه عکس تو دستم بود، یا شاید یه صفحه از کتابی، چیزی؟ یادم نمیآد، فقط یه برگهی کاغذی تو ذهنمه. تو خواب هم دلم آروم شده بود حتی. عجیبه، نه؟
مثل وحشیها زندگی میکنم. اون روز بچهها درباره مورد بچهی وحشی ارائه دادن تو کلاس، the feral child. وحشتناک بود، دلخراش و ناجور. قبلش به هشدار احتیاج داشت و ندادن. دلمون خون شد. ولی من فقط feralم. چیز وحشتناکی نیست. دیشب اینقدر حالم بد بود که آیه ترسید تنهام بذاره و نشست پیشم و اینقدر چرتوپرت گفتیم که بالاخره یه کم سرحالتر شدم. شب قبل از خواب یه کتاب شعر رو از اول تا آخر خوندم و خندیدم و پوزخند زدم و گاهی هم تلخند به گمانم. عاشق این کلمهی تلخندم، بهبه. حالا مثل روح تو دانشکدهای که از خلوتی شبیه جالیز شده و همه همدیگه رو از طبقات مختلف با داد و هوار صدا میکنن پرسه میزنم و درس میخونم و چیزهای ادایی میخورم. از خوندن انگیزش و هیجان خسته و بیزارم ولی باز بخش هیجانش رو ترجیح میدم. از غم میخونم و از تنظیم هیجانی. دور کلمات رو خط میکشم و البته زیرشون رو. خودش گفت آخه. خم میشم و تو گوشش میگم که وقتی این کارها رو میکنه، من هم میشینم فکر میکنم و برای خودم به نتایجی میرسم بالاخره و برمیگردم برم که دستم رو میگیره و نگهم میداره. میگه اینطوری نگو دربارهش، قراره باهم بریم سفر. میگم من که نمیآم، شما هرجا دوست داشتید برید. میگه نه دیگه، اگر تو نباشی که از دستش حرص بخوری که کیف نمیده. میگم دیگه برات آهنگ نمیفرستم اگر گوش نمیدی. میگه کی گفته؟ میگم برو بابا. میگه سرفه رو خوب وسط شعر جا داده بود. میگه ولی لیاقتش رو نداشتم به نظرم. میگه انتظار نداشتم برام آهنگ فارسی بفرستی. من فقط لبخند میزنم. چی بگم خب. لابد حق با توئه. هنوز سی تا تست از این فصل مونده و بعد هم دو فصل دیگه. باید برم حمام، با من کاری نداری؟

واقعا نفهمیدم چی شد
ولی خوب بود👍🏻
حالت بهتره؟!