همین الان یکی دیگه از سریالهایی که این چند روز درگیرشون بودم، تموم شد. The pitt. جالب بود، دوستش داشتم. نمیدونم چرا اینقدر به فیلمها و سریالهای بیمارستانی علاقه دارم وقتی موقع انتخاب رشته تنها چیزی که بدون هیچ دردسر و فکر اضافهای از گزینههام حذفش کردم، تجربی بود.
کتاب نخوندهم امروز. باید برم سراغش. تمام روز رو یا خوابم و یا دارم غذا میخورم و یا دارم تلاش میکنم به خواب و غذا فکر نکنم و شکست میخورم. راهی پیدا نمیکنم که به خودم انگیزه بدم. بابا میگه امیدوارم بعد از آزمون نیای بگی کاش فلان کار و بیسار کار رو کرده بودم. عزیزم، مطمئن باش که این حرف رو خواهم زد.
فکرهای توی سرم هر لحظه بلندتر میشن. یهو ترسیدم. ترسیدم که نکنه از ترس ناامید شدن اینقدر تو سر خودم تکرار کنم که دلت تو این داستان نیست که حتی اگر صراحتا خلافش رو بهم بگی، نتونم باور کنم. ترسیدم برات بنویسم «You can't stop thinking about her, huh؟» و واقعی بشه، برای همین ننوشتم.
میگه گاهی صبرت رو در مقابل خودم میبینم و تحسینت میکنم. جواب میدم که چه میشه کرد، انسان تحسینبرانگیزی هستم کلا. ولی آره، صبرم خوبه. شاید هم ترس از دست دادن برخی افراد خاصه که باعثش میشه. نمیخوام ادای قربانیها رو دربیارم. دو روزه که دارم بهش فکر میکنم و آدمهایی که تو گذشته رها کردهم، هرچند انگشتشمار، روی وجدانم سنگینی میکنن. پس آره، در مقابل تو، صبرم زیاده. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی. با خیال راحت بتازون.
از دیدن پیامت خوشحال شدم حنا. دوست داشتی، باز هم بنویس.
باز هم خوابم میآد. چشمهام همهش انگار داره سیاهی میره. ببخشید، سعی میکنم کمتر چرتوپرت بگم.
اگر کتاب شعر خوب تو طاقچه سراغ دارید، برام بنویسید لطفا.

اسکی روی شیروانیها، آکوردی برای صرف شام
آینه در آینه
کتاب شعرهای احمدرضا احمدی
خودم از گروس عبدالملکیان نخوندم تا حالا ولی دیدم هست.
دیگه یادم نمیاد. اون معروفها همهشون هستن دیده بودم.