اونجا ایستاده بودی. عصبانی بودی، تمام شب رو عصبانی بودی. توی لباسهایی که مطمئنم هرگز تن نمیکنی... دختری که اون وسط ایستاده بود، من نبودم ولی من بودم. داشتم به روبروم نگاه میکردم ولی میدونستم که پشتسرم، تو هر لحظه بیشتر بههم میریزی. برگشتم به سمتت و دستت رو گرفتم. حتی لبخند نزدی، ولی وقتی میچرخیدیم، میدونستم که خیالت راحت شده. چشمهات رو خوب یادمه، همونها که میگفتی دوست نداری ببینمشون. الان چی؟ میخندی، گمونم میخندی. فکر کردن بهش غمگینم میکنه، بیشتر از چیزی که بتونم بهت توضیح بدم. موقع خوندن اون جملات هم خندهم میگیره و هم گریه. میگی که یه لغزش فرویدی نبوده و باورت میکنم، حداقل گمونم که میکنم؛ ولی از این چیزی که بهش تبدیل شدهم خوشم نمیآد. از اینی که پشت تلفنها و پنجرهها به انتظار میشینه، عصبانیام. نسخهی قبلی رو هم دوست نداشتم، چه برسه به... میدونم این آدمهایی که میگم دوستشون دارم، نمیتونستن قبولش کنن، نمیتونستن قبولم کنن. همهی حرفهایی که میزنن و قلبم رو به هزار تیکه تقسیم میکنن، چیزهایی که مطمئنم اگر یک درصدش رو من میگفتم، اونها تو حذف کردن من از زندگیشون لحظهای تردید نمیکردن... مشکل از منه، مگه نه؟ همیشه منم که زیادی دوست دارم، منم که زیادی میترسم. اون ابایی نداره که من رو از زندگیش بندازه بیرون و دیگه اسمم رو هم نیاره، ولی من تغییر لحنش رو هم تاب نمیآرم. اون در رو بهم نشون میده و میگه: «بفرمایید!» و من... من باز بهش لبخند میزنم. آره، راست میگی، مشکل از منه.
"اون ابایی نداره که من رو از زندگیش بندازه بیرون و دیگه اسمم رو هم نیاره، ولی من تغییر لحنش رو هم تاب نمیآرم."
:)))
پ.ن: هربار که ستارهی روشن اینجا رو میبینم وجودم هم روشن میشه. خوشحالم که تند تند این اتفاق میافته.
آره خلاصه. :)
پ.ن: بوس بهت. من هم با هر بار دیدن نظرهات همینم واقعا. ولی خب با دیدن ستاره روشنت هر بار سر به بیابان میذارم، چون از ستاره سهیل هم نادرتره.
"همهی حرفهایی که میزنن و قلبم رو به هزار تیکه تقسیم میکنن، چیزهایی که مطمئنم اگر یک درصدش رو من میگفتم، اونها تو حذف کردن من از زندگیشون لحظهای تردید نمیکردن.."
A toast to the people who not only accept our "too much" but also love it