تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

قصه بی پایان

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیش کی نبود. زیر گنبد کبود، یه کره خاکی کوچولو بود. روی کره خاکی کوچولو، یه عالمه شهر کوچولو بود. توی یکی از این شهرای کوچولو، یه دخترعمو زندگی می کرد. دخترعمو، دو تا دخترعمو داشت و یه دخترعمه. دخترعمو، یه پسرعمو هم داشت که تو یه شهر کوچولوی دیگه زندگی می کرد. دخترعمو، از پسرعمو متنفر بود. پسرعمو هم سایه دخترعمو رو با تیر می زد. دخترعموها و دخترعمه ی دخترعمو، همیشه دستش می نداختن که آره، ما که می دونیم شما دو تا بزرگ که شدید عاشق هم می شید! اما دخترعمو، به حرفای اونا اهمیتی نمی داد. پیش خودش می گفت مگه مغز خر خوردم که عاشق اون قزمیت بشم؟ نه، امکان نداره! یه عالمه سال گذشت. دخترعمو و دخترعموهاش و دخترعمه ش و پسرعموش بزرگ شدن. دخترعمو یه روز به خودش اومد و دید که ای وای! همون چیزی که ازش می ترسید به سرش اومده! یهو دید که داره تو رویاهاش، خودش رو با پسرعمو می بینه! دید که دلش واسه ش تنگ می شه. دید که ناراحته. آخه می دونی؟ پسرعمو هم بزرگ شده بود. دیگه با دخترا دزد و پلیس بازی نمی کرد. می شست کنار باباش. فقط سلام و احوال پرسی می کرد و حرف دیگه ای نمی زد. همه ش هم سرش پایین بود و به صورت دخترعمو نگاه نمی کرد. دخترعمو هیچی به کسی نگفت. نگفت که هروقت اسم پسرعمو میاد دلش یه جوری می شه. از چیزایی که تو دفتر خاطراتش می نوشت هم چیزی به کسی نگفت. گذشت و گذشت. پسرعمو دبیرستانی شد. پسرعمو کنکور داد. دخترعمو ناراحت بود. فکر می کرد که اگه پسرعمو بره دانشگاه، دیگه خیلییی دیر به دیر می بیندش. شایدم رفت و عاشق یکی دیگه شد. اما خب، چه می شد کرد؟ دعاهای دخترعمو جواب ندادن. پسرعمو دانشگاه قبول شد. رفت به یه شهرکوچولوی دیگه. به یه شهر کوچولوی دووور. پسرعمو بعد چند وقت، یه روز رفت خونه دخترعموشینا. بهتره بگم که رفت خونه عموشینا. داشت برای عموش تعریف می کرد. از زندگی تو یه شهر کوچولوی دیگه. از درس، از امتحان، وسط حرفاش، گفت که اون روز با دوستام رفته بودم کافی شاپ. گوشیش رو در آورد. یه عکسی رو به عمو و دخترعمو نشون داد. دخترعمو می خواست بزنه عکس قبلی و بعدی رو ببینه، پسرعمو نذاشت. دخترعمو به روی خودش نیاورد که روی میز توی عکس، فقط دو تا لیوان شیرموز بستنی بود. صدای توی سرش رو خفه کرد. همونی که می گفت: مگه نگفت با دوست "هاش"؟ پس چرا دو تا لیوانه فقط؟ به روی خودش نیاورد که گوشی پسرعمو برای اولین بار تو زندگیش، رمز داره، اونم یه رمز خیلی سخت که حتی وقتی پسرعمو جلوی خودش رمز رو زد، نتونست بفهمه چیه. بازم گذشت. همه رفته بودن خونه مادربزرگشون. دخترعمو بود و یکی از دخترعموهاش و دختر عمه ش. دختر عمه گفت که یه خبر داغ داره. دخترعمه گفت که حدس می زنه یه عروس جدید داره به خونواده اضافه می شه. دخترعمو اول نفهمید منظورش رو، اما بعد فهمید و سرش گیج رفت. تا آخر به حرفای دخترعمه گوش داد. دید حرفاش منطقیه. چت کردنای طولانی پسرعمو، رمزدار شدن گوشی ش، کافی شاپ، پروفایلاش که همه رنگ و بوی عاشق شدن داشتن. قلب دخترعمو خورد شد. گفت من می خوام برم دستشویی، اما وقتی برگشت، همه چشمای قرمزش رو دیدن. به روی خودش نیاورد که می بینه. نگاهای غمناک دخترعموش رو و نگاه پر از عذاب وجدان دخترعمه رو. خندید، خندید و انکار کرد.

انکار کرد و خندید.
  • ۲ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۹ آذر ۹۷

    برنده اسکار دردناک ترین صحنه ای که تا به حال دیده ام

    زنی که به زور می خواد سوار ماشین شه.
    مردی که بیرون ماشین وایساده و بهش اجازه نمی ده و دو سه بسته مرغ بسته بندی شده دستشه.
    دختری که کنار ماشینه و داره جیغ می زنه: مامانمو ول کن!
    مردی که داره به راننده می گه سوارش نکن، این دزده!
    مردی که هی به زن می گه دزد.
    زنی که با تقلای بیشتر خودش و دخترشو تو ماشین فرو می کنه.
    مردی که نمی ذاره در بسته شه.
    مردی که وقتی دقت می کنی، می بینی آرم افق کوروش رو لباسشه و یهو یه چیزایی دستگیرت می شه.
    زنی که احتمالا همکار مرده و یهو از راه می رسه و می گه ولش کن.
    می گه بذار بره.
    مردی که اصرار داره زن دزدی کرده و نباید بره.
    ماشینی که درش با بدبختی بسته می شه و می ره.
    زن همکاری که به مرد می گه: مگه نمی بینی؟ مردم ندارن! بذار بره!
  • ۰ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷

    نامه ای به خانوم "عین"

    خب خب خب، مرسی خانوم "عین"، امیدوارم به هرچی می خوای برسی، امیدوارم که خیر دنیا و آخرت رو ببینی، ایشالا که به زمین گرم جزایر هاوایی بخوری به حق علی!
    ازت از صمیم قلب تشکر می کنم که معدل بیست من رو با اون نوزده و نیم کذایی ت نابود کردی!
    الان خوشحالی؟
    حس بهتری نسبت به زندگی خودت داری؟
    ایشالا که همون طوری که هممممه بیستای من رو نادیده گرفتی و همون یه بار که درس نخونده بودم و نیم نمره کم آوردم رو صاف پرت کردی وسط کارنامه.... اصلا دیگه نمی دونم چی بگم که خدا رو خوش بیاد! ایشالا خدا خودش جزات رو بهت بده.
    پارسالم از دست مطالعات و یه خانوم "عین" دیگه عذاب کشیدم، امسال مطالعات جدید و خانوم "عین" جدید. به گند زدن به کارنامه های من ادامه بدید، راحت باشید تو رو خدا، منزل خودتونه!

    پ.ن. شاید الان فکر کنید که من آدم خیلی لوسی هستم که به خاطر نوزده و نیم دارم حرص می خورم، خودمم همین حس رو دارم، ولی خدایی زورم اومد! من می تونستم خیلی راحت بیست شم، اگه ایشون کارنامه مو نابود نکرده بود!!

    پ.ن.دو. هنوز زنگ نزدن. اگه کلا زنگ نزدن، شاید اومدم گفتم چی بودن و کی بودن و اینا، اگرم زنگ زدن که شونصد درصد میام می گم. فقط تو رو خدا دعا کنید زنگ بزننن!!!
  • ۰ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۷ آذر ۹۷

    sad beautiful tragic

    good girls
    hopeful they'll be
    and longly will wait

    Taylor Swift
    sad beautiful tragic
  • ۱ عجب!
  • ۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۷ آذر ۹۷

    همه_دان

    همیشه این شهر هوای عجیبی دارد.
    همیشه مرا پرت می کند به دوران کودکی، دوران خیلی خیلی کودکی.
    آن استخر بزرگ توی حیاط، مرغ دانی جلوی در، اتاق های فسقلی ای که تنها سایه هایی مبهم ازشان به یاد دارم، و از همه بیشتر، بوی حریره بادام که انگار با آن شهر عجین شده.
    همیشه در هوای همیشه خنک این شهر همیشه دل انگیز، حس می کنم گمشده ای دارم. حس می کنم نیمی از من به اینجا تعلق دارد. حس می کنم دوستش دارم و از آن سو، حس می کنم آن طور که باید و شاید آن حس خوبی که ازش انتظار دارم را نمی دهد.
    انگار تا ابد، کوچه خیابان های این شهر و مردمش و درختانش و همه و همه، با غم کوچ دو تا از زیباترین آدم های زندگی ام آمیخته شده.
    انگار هرجا که قدم می گذارم، صورت میلیحه خانم و حاج آقا را می بینم.
    حاج آقا که نشسته و دارد روزنامه می خواند، شاید هم دارد از تلویزیون بزرگ قدیمی شان چیزی تماشا می کند و ظرفی میوه هم کنار دستش است.
    میلیحه خانمی که من را روی طاقچه نشانده و دارد برایم حریره بادام درست می کند، میلیحه خانمی که مرا به مغازه برده و همراه شیر، برایم بستنی خریده.
    من و مامان و بابا، که توی هال کنارشان نشسته ایم و داریم آب انار می گیریم که بخوریم.
    یاد باد آن روزگاران، یاد باد.
    پ.ن. عجب آش شلم شوربایی شد. وقتی دلت قلم را بگیرد انگار نمی تواند روی یک خط راست حرکت کند. هی از این ور، می پرد به آن ور.
  • ۰ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۴ آذر ۹۷

    یک عدد فیل گرسنه

    مامان برام یه شلوار گرفته. می‌گه خوبه اندازه ش؟ می‌گم آره الان خوبه، اما سال دیگه بهم تنگ می‌شه. بابا می گه سال دیگه چیه؟ با این وضعی که تو شکمت باز شده، این شلوار دو ماهم دووم نمیاره! چپ چپ نگاش می‌کنم، می‌گه چیه؟ من یه موقعایی سر شام یه خورده خودمو تکون می‌دم که فکر نکنی مُردم، بیای منم بخوری! 
     پ. ن. نظراتونو تایید می کنم، الان نمی شه متاسفانه.
  • ۱ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲ آذر ۹۷