تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

seven years old

once I was seven years old
my mama told me
go, make yourself some friends or you'll be lonely
once I was seven years old

7 years old
Lukas Graham

p.s. she never knew some friends are going to be the main reason of my loneliness.
  • ۱ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۵ شهریور ۹۷

    خدا رحم کنه!

    داشتم قابلمه ها رو از توی آبچکون بر می داشت که بچینم تو کابینت. همزمان داشتم خیلی خوشحال واسه خودم استرسد اوت گوش می کردم و تو آینه ی هود باهاش لب می زدم و مسخره بازی در میاوردم. یهو برگشتم دیدم بابا پشت سرمه. سریع برگشتم این ور اون ورو نگاه کردم که یعنی من که کاری نمی کردم! 
    شنیدم که بابا می گه خدا رحم کنه. یه لحظه ترسیدم. گفتم چی شده؟ مثل من سرشو این ور اون ور کرد و بعدشم به نشانه تاسف سری تکون داد.
    یعنی من دیوونه این کارای بابامم.

    پ.ن. به این نتیجه رسیدم که بخش لینک دوستان وبلاگم جای تعارف تیکه پاره کردن نیست و ترجیح می دم وبلاگایی که واقعا به دردم می خورن یا سرگرمم می کنن رو اونجا ببینم. در نتیجه پاکسازیشون کردم، شما هم اگه دوست دارید منو از تو لینکاتون بردارید ناراحت نمی شم:)
  • ۱ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

    فانتزی شماره چهار

    شده حداقل یه بار، وقتی فروشنده در جواب "چه قدر شد؟" گفت: قابل شما رو نداره، خریدامو بزنم زیر بغلم و بیام بیرون.
  • ۳ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷

    عذاب

    تا کی قراره تو عادت های غذایی هم دیگه دخالت کنیم؟
    چرا من هرررر وقت که میام قم، باید به خاطر خوردن یه پیاله ماست بازخواست بشم؟
    می دونم که به خاطر خودم می گن، اما به خدا خسته شدم!
    آقا اصلا من دلم می خواد رماتیسم بگیرم!
    این استخونا که قراره تو قبر بپوسه، بذار من زندگیمو بکنم!
  • ۰ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷

    قناعت

    از کرامات و فضایل سولویگ، می توان به قناعت فراوان اشاره کرد.
    وی قادر است چهل روز تمام را تنها با مقداری نان و ماست، یا دوغ سر کند و از زندگی بسی هم لذت ببرد.

    پ.ن. حالا اگه خواستید بهش غذای لاکچری و خفن بدید، کله جوش و آب دوغ خیار هم گزینه های خوبی ن.
  • ۰ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۵ شهریور ۹۷

    سامرتایم سدنس

    همون روز که رفته بودیم شمال، تو آب بودم داشتم همین جوری می رفتم جلو. دختر عموم گفت سولویگ نرو جلوتر، خطرناکه، اما من حسابی فاز آهنگ summer time sadness لانا دل ری رو گرفته بودم. اونجاش که می گه:I know if I go, I'll die happy tonight
    برگشتم با یه لبخند ملیح گفتم: من از مرگ ترسی ندارم.
    همون لحظه یه موج گنده اومد و من رفتم زیرش. وقتی اومدم بالا، همون جوری که آب شور دریا رو تف می کردم، دستمو به سمت دختر عموم دراز کرده بودم و داد می کشیدم کمک! کمک! من نمی خوام بمیرم!
    یه لحظه واقعا ترسیدم خدایی. اونم بدتر از من، داشت داد می زد: بابا، عمو، سولویگ داره غرق می شه، کمممممک!!!!

    پ.ن. حالا من که چیزیم نشد، اما بابام خیلی شیک اومده به سمتمون، می گه: بچه ها مراقب باشید. ما هیچ کدوممون چیزی بلد نیستیم، یه ذره برید جلو کاری نمی تونیم بکنیم، به جز فاتحه خوندن.
  • ۱ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷

    من بی خیال همه...

    اون روز، تصمیم گرفتیم بریم شمال. یه سفر یه روزه.
    صبح که داشتیم راه می افتادیم، با خودم تصمیم گرفتم که شده برای همون یه روز، اهمیتی ندم که تو چشم بقیه چه جوری ام و درباره م چه فکری می کنن.
    تو راه، سرمو از پنجره کردم بیرون و با تمام وجود تو تک تک تونلا جیغ زدم. اون قدر جیغ و ویغ کردیم و با دختر عموم انواع و اقسام آهنگا رو بند بلند هوار زدیم، که آخراش صدام اصلا در نمی اومد.
    به دریا که رسیدیم، حتی صبر نکردم مامانم بیاد که یه لباس سبک بپوشم، با همون شلوار لی رفتم تو آب، بی خیال روسری ای که خیس می شه و هیکلی که پر شن می شه و آدمایی که احتمالا با خودشون می گن این چه قدر ندید بدیده.
    خلاصه این که اون سفر، یکی از بهترین سفرایی بود که تو تمام زندگیم تجربه ش کرده بودم.
  • ۰ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷