تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

daredevil

فکر می کنم یکی از نقاط قوت من که نتیجه شب نخوابیدنا و فکر کردنای زیاده، اینه که واقعا دیگه از مرگم نمی ترسم.
چرا، هنوز یه خورده دلهوره دارم که نماز قضاهام اون دنیا یقه مو بگیرن، یا دروغایی که گاهی گفتم و چیزای دیگه، اما به جز اینا واقعا دیگه برام فرقی نمی کنه که بمیرم یا زنده بمونم. در راستای همین موضوع، دارم نماز قضاها رو می خونم و سعی می کنم دیگه نذارم قضا بشن.
یادمه یه مدت هر شب قبل خواب، کلی گریه می کردم و از خدا فقط می خواستم که بمیرم، چون نه جرئت و حماقت کافی برای خودکشی رو داشتم و نه دلم می خواست گند بزنم به اون دنیام، برای همین فقط از خود خدا می خواستم که خودش راحتم کنه، اطرافیانمم راحت کنه.
هنوز هم مرگ ناراحتم می کنه، اما مرگ خودم نه. وقتی به مرگ خودم فکر می کنم، می خندم، اما با مرگ یکی از شخصیت های یه کتاب دویست صفحه ای، یا یه فیلم دو ساعته ممکنه بشینم یک ساعت تمام گریه کنم و غصه بخورم.
نمی دونم از کی این احساس بیخود و بی مصرف بودن به سراغم اومده، این حس که وقتی یه آدمی هیچ فایده ای برای آدمای دیگه نداشته باشه، همون بهتر که بمیره و الکی اکسیژن حروم نکنه. یا وقتی که حس کنه دیگه قشنگیای دنیا چنان جذابیتی براش ندارن و می تونه خیلی راحت ازشون جدا بشه.
یادمه یه بار که داشتیم از قم برمی گشتیم تهران، دیدیم که اتوبان خیلی شلوغه در نتیجه از جاده قدیم اومدیم. از شانس ما اون شب یه بارون و تندباد  وحشتناک راه افتاد. جاده قدیم هم که نور درست و حسابی نداره و پر از ماشین سنگینه. اون شب من واقعا مرگ رو جلوی چشمام دیدم، ماشین قشنگ این ور اون ور می شد و من همه ش منتظر بودم یا سر بخوریم، یا یه چیز دیگه و کلا بمیرم. فائزه که خواب بود، من و مامان هم هرچی دعا و صلوات و اینا بلد بودیم خوندیم اما بابا همه ش می خندید و می گفت: بچه ها آروم باشید، فوقش می میریم دیگه، قضیه اون قدرا هم بغرنج نیست!
من بعد از اون شب به این فکر افتادم که بابا واقعا راست می گفت. به قول شرلاک: استرس مردن هر روز زندگی تو خراب می کنه، مرگ فوقش یکی شونو.

پ.ن. همین الان فهمیدم که یکی از دوستای مامانم سرطان گرفته. تو رو خدا براش دعا کنید، دو تا بچه هم داره!

پ.ن.دو. عنوان برگرفته از اسم یه فیلمه، به معنی بی باک، بی پروا.
  • ۱ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۲ دی ۹۷

    مهر خواهرانه

    فائزه بیچاره بدجوری سرما خورده.
    و این اولین بار تو طول زندگیمونه که من از مریض شدنش ناراحت شدم و غصه خوردم.
    نمی دونم چرا، چرا الان یهویی حس خواهرانه م گل کرده و حسابی لی لی به لالاش می ذارم.

    پ.ن. دیروز بساط استوژیت چیده بود، با کلی حوصله و منظم که من و مادرجون و حاج آقا که اومدیم خونه بشینه باهامون بازی کنه. وقتی دیدم این قدر حالش بد شده که حتی نمی تونه از جاش بلند شه، واقعا داشت گریه م می گرفت.

    پ.ن.دو. بازم داشت گریه م می گرفت وقتی تو مطب دکتر با اون چشمای اشکیش داشت به مامان می گفت: مامان، تو رو خدا بگو آمپول نده، خواهش!
  • ۱ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۰ دی ۹۷

    سولویگ خودخواه

    می دونم که شاید خودخواهی باشه، اما گاهی وقتی به این فکر می کنم که کسای دیگه ای هم، کسایی که من ازشون خوشم نمیاد، توی یه گوشه از این شهر یا توی یه گوشه از این دنیا، مشغول گوش دادن به آهنگی باشن که من خیلی دوسش دارم و باهاش هزار تا خاطره دارم، یه حس عجیب توام از ناراحتی و دلگیری و عصبانیت شدید بهم دست می ده. وقتی فکر می کنم که الان فلانی، داره فلان کتاب رو می خونه، دلم می خواد برم بزنمش و بگم: نخونش! تو نباید این کتاب رو بخونی، چون لایقش نیستی، چون ارزشش رو اون طور که من می فهمم نمی فهمی. برای همین بود که بعد از معرفی آبشار یخ توی کانال و توی اون ویدیو، در حد مرگ پشیمون شدم، یا بعد از این که به یکی دو تا از بچه ها پیشنهاد دادم بخوننش. با خودم گفتم همچین کتابی، همون بهتر که گمنام بمونه، همون بهتر که کمتر کسی بخوندش، این طوری لااقل کسی می خوندش که قدرش رو بدونه، که مسخره ش نکنه، که از خوندنش لذت ببره و به جون نویسنده ش دعا کنه. در همین راستا، "ع" رو تحسین می کنم که "و کسی نماند جز ما" رو به من امانت داد که بخونمش، چون اگه من بودم این کار رو نمی کردم، چون مطمئن نبودم که طرف مقابلم لیاقت خوندنشو داشته باشه.
    یا مثلا وقتی به یکی از بچه ها گفتم که بره آهنگ hometown رو گوش کنه و اون برگشت گفت این چرت و پرتا چیه که گوش می دی، چنان بهم برخورد که دوست داشتم برم با دستای خودم خفه ش کنم. یا با یه راه بهتر بکشمش، مثلا یه عالمه از آهنگای مرلین منسن رو با اسم خواننده های محبوبش براش بفرستم که گوششون بده و خودش تصمیم به خودکشی بگیره. این طوری دست منم به خونش آلوده نمی شه، تمیز و مرتب.
    می دونم که همه این حرفا، اند خودپسندیه، که من لیاقت خوندن فلان کتاب و گوش دادن به فلان آهنگ رو دارم، اما فلانی نداره چون من ازش خوشم نمیاد، اما هر کاری می کنم، نمی تونم جلوی این حس رو بگیرم. این حس که خوندن بعضی چیزا و شنیدن یه چیزای دیگه، لیاقت می خواد. می دونم که من کسی نیستم که تعیین کنم کی این لیاقت رو داره و کی نداره، اما خب، احتیاط شرط عقله، حداقل به هر کس و ناکسی پیشنهادشون نمی کنیم تا درصد آدمایی که بدون داشتن جوهره ش می رن سراغشون، کمتر بشه، چه عیبی داره یه کوچولو گمنام بمونن؟ بهتر از اینه که مثل بعضی آشغالا دم دست همه باشن. اصلا همین بهتر که این جوری بمونن، اون وقت وقتی تو خیابون یکی رو می بینی که داره این کتاب رو می خونه، یا تو پلی لیست یکی فلان آهنگو می بینی، یه لبخند از ته دل میاد رو لبت.

    پ.ن. حس می کنم یه کم از این شاخه به اون شاخه پریدم :)
  • ۰ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۹ دی ۹۷

    املا

    فکر کنم فقط بابای منه که تو املا به یه بچه کلاس دومی، از اسم هایی مثل "عبدالله"، "اصغر" و "کبری" استفاده می کنه و تازه انتظار داره بچه بیچاره درست بنویسدشون!
  • ۰ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۷ دی ۹۷

    نامه نهم

    سلام بر هیک عزیز، حالت چه طور است؟
    خوب و خوش و سلامتی؟ حالت چه طور است؟ (هرگونه شباهتی اتفاقی ست.)
    الان چند وقتی می شود که می خواهم برایت نامه بنویسم، اما خب نشد.
    اجازه بده تعریف کنم چه شد که نشد.
    اول آن شب توی تخت بودم و می خواستم بخوابم. بعد حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم کمی با تبلت ور بروم. بعد یکهو سر و کله مامان پیدا شد و گفت: "سولویییگ؟؟!! آفرین، آفرین، که تا ساعت دوازده شب بیداری،آفرین!" بعله هیک جان، می دانی من خیلی اعصابم به هم ریخت، چون خب قاعدتا نمی خواستم مامان چیزی بفهمد. بعدش هم نمی دانم، با خودم لج کردم یا چی، تا ساعت دو بیدار ماندم و بازی کردم. صبح هم بهم اطلاع دادند که تا دو روز حق استفاده از هیچ گونه وسیله ای از قبیل موبایل، کامپیوتر، تبلت و غیره را ندارم. این شد که این نامه دو روز عقب افتاد. روز بعد از تنبیه هم امتحان دینی داشتم و عین چی داشتم درس می خواندم. وای که چه قدر من از این درس بدم می آید! هر سال درس هایش عین پارسال است، بدجوری درس بیخودی ست هیک، بدجوری.
    دیروز هم که می خواستم نامه ات را بنویسم، رفتم آزمایش خون دادم. یک چیز را می دانی؟ من از این آدم های شجاعی نیستم که با لبخند بنشینم و نگاهم کنم که چه طور خونم را توی شیشه می کنند، دقیقا برعکس، عین چی می ترسم. اصلا یک ترس و اضطراب غیرعادی، طوری که به چشم هایم اعتماد نداشتم که بسته بمانند و نبینند و به بابا گفتم با دستش جلوی چشمم را بگیرد. بعد که تمام شد همه ش منتظر بودم غش کنم و بیفتم، آخر می دانی، سابقه اش را دارم. اما خب، غش نکردم.
    بعد هم رفتیم خانه خاله اینها و تا عصر ماندیم و من کلا به اینترنت دسترسی نداشتم.
    می دانی هیک، یک چیز خیلی مسخره این است که من این همه آسمان ریسمان بافتم که بگویم چرا نامه را برایت ننوشتم، اما حالا حتی یادم نمی آید که می خواستم توی نامه چه بگویم! می بینی با چه آدم خنگ و کم حافظه ای سر و کار داری؟
    ههععیی، پس فعلا!
    همچنان منتظر نامه ای از سویت،
    سولویگ

    پ.ن. می دانی هیک، من حتی تا چند وقت پیش با خودم عهد کرده بودم که قید ازدواج را بزنم، چون قبلش باید آزمایش خون بدهی!
  • ۱ عجب!
  • ۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۷ دی ۹۷

    شرب خمر

    یکی از چیزایی که من رو به معنای واقعی کلمه مست می کنه و رسما هوش از سرم می پرونه، بادمجونه. اصلا خیلی چیز خوبیه این لعنتی!!
    مخصوصا وقتی داره سرخ می شه، حتی اگه همین الانش تا خرخره غذا خورده باشم، احساس ضعف و گرسنگی می کنم.
    یادمه یه بار سه روز متوالی، صبحانه، ناهار، شام بادمجون خوردم، و اصلا هم اذیت نشدم و بسی هم لذت بردم!
    باورم نمی شه که وقتی بچه بودم ازش بدم میومد و بهش لب نمی زدم.
    فکر کنم شما هم با من موافقید که یکی از دوست داشتنی ترین شکل های بادمجون، کشک بادمجونه، که از بدبختی من، بابا دوسش نداره و مامانم خیلی کم درستش می کنه. برای همین وقتی کشک بادمجون داشته باشیم، من نه تنها مثل وحشیای آمازونی حمله می کنم به غذا، بلکه با یه تیکه بزرگ نون، یه ذره ی کوچولو کشک بادمجون بر می دارم که دیر تموم شه. بعله، همچین دیوونه ای هستم من! 

    پ.ن. مدیونید فکر کنید دارم اینا رو تحت تاثیر بوی بادمجون سرخ شده ای که توی خونه پیچیده و کنترل مغزم رو به دست گرفته می نویسم!

    پ.ن.دو. فردا امتحان ادبیات دارم و تازه امشب شروع کردم به خوندن، خدا کمکم کنه.

    پ.ن.سه. ولی خدایی این چند روز که لنگ رو لنگ انداختم و فقط کتاب خوندم و با گوشی ور رفتم و اینا، بدجوری بهم مزه داده و نمی ذاره از جام پاشم برم سراغ درس و مشقم.
  • ۰ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲ دی ۹۷