تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

عوارض جانبی افسردگی، یا صرفا بزرگ شدن

داستان از اونجایی شروع می‌شه که بالاخره بعد ازسه ماه برنامه‌ریزی و عقب افتادن برنامه به خاطر سفر، مامانت می‌گه که خب دیگه خونه‌ایم، می‌تونی اینژ رو دعوت کنی. و یهو به خودت میای و می‌بینی که کوچک‌ترین علاقه‌ای به دعوت کردنش نداری، با اینکه خیلی دوسش داری.

یا شاید از قبلش، وقتی که بعد از ظهر تو روستا از خواب بیدار می‌شی و صدای دستگاه هم‌زن رو می‌شنوی و بوی خمیر رو حس می‌کنی. و یاد دو سال پیش می‌افتی که تو همین شرایط احتمالا می‌دوییدی بری یه چنگی به خمیر بزنی و بعدا به یه نون خمیر و سوخته و داغون اشاره کنی و بگی من پختمش. یاد پنج سال پیش می‌افتی که از عجله نون پختن خوردی به پنجره و سرت شکست و چهار تا بخیه خورد. ولی الان، هیچی. حتی حس نداری که بلند شی و بری یه انگشت به خمیر بزنی و به جاش چشمات رو می‌بندی و سعی می‌کنی یه کم دیگه بخوابی.

یا شاید از قبل‌ترش، وقتی که بابا با ذوق می‌گه داریم می‌ریم فلان جا مسافرت. و هرچی تلاش می‌کنی، هرچی تو اعماق وجودت رو می‌گردی، اون شوقی که باید رو حس نمی‌کنی. دیگه مثل دو سال پیش نیست که شب قبل از حرکت از هیجان خوابت نبره و تا صبح رویابافی کنی. دیگه وقتی می‌رسید به یه بنای تاریخی، مثل اون موقع ذوق‌زده نمی‌شی و بعدا چیزی برای کسی تعریف نمی‌کنی. طبیعت و قلعه‌های باستانی و مکانای زیارتی دیگه شگفت‌زده‌ت نمی‌کنن و همه‌ش به این فکر می‌کنی که کاش الان هدفونت پیشت بود و بهت گیر نمی‌دادن که ای بابا... در آر اونو از تو گوشت! و از الان عزا گرفتی برای دو هفته بعد که قراره برید مشهد. و تنها استثناء همه این حس‌ها، دریاست که هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنی دلت قیلی ویلی می‌ره و یه حس عجیبی بهت دست می‌ده. فقط آبه که هنوز وقتی می‌باره باعث می‌شه که دوباره دو ساله بشی و جلوی چشم همه مدرسه بپری تو چاله‌های آب. 

آره، احتمالا از همین‌جاست که می‌فهمی دیگه اون آدم سابق نیستی. نمی‌دونی تاثیر چند ماه افسردگیه، یا فقط داری بزرگ می‌شی. به این فکر می‌کنی که اون روزا تموم شدن، اما تاثیری که روت گذاشتن احتمالا هرگز از بین نمی‌ره. تو آدم این‌قدر زود تغییر کردن نبودی. تو آدم بزرگ شدن نبودی. تو همیشه دختر دیوونه‌ی جمع بودی که پیشنهادای عجیب غریب می‌دادی. همونی که می‌گفت بیاید پنج تایی همزمان از جامون بلند شیم، همزمان قدم برداریم. همونی که وقتی کارای همزمان رو می‌دید ذوق می‌کرد و غش‌غش می‌خندید. همونی که از پله‌ها ورجه‌وورجه‌ای می‌اومد پایی و همیشه اینژ سرش رو تکون می‌داد و می‌گفت آخرش همین جوری خودت رو به کشتن می‌دی. ولی تو اهمیتی نمی دادی، چون تنها کسی بودی که می تونستی اون جوری و با اون سرعت از پله ها بیای پایین. هنوز هم هستی.

اشتباه نکنید، به هیچ‌وجه غمگین نیستی. ناراحت نیستی، فقط دیگه نمی‌تونی از چیزایی که قبلا دیوانه‌ت می‌کردن لذت ببری. هنوزم خوشحال می‌شی، اما دیگه نه اون جوری با اون چیزا.

خیلی حس عجیبیه، خیلی. 

  • ۶ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۶ شهریور ۹۸

    Lover

    وقتی که آلبوم اصلی، نه نسخه لیک‌شده اومد بیرون، خونه نبودم. وقتی برگشتم دیدمش و گفتم ایول! بریم تو کارش.

    هعی، بگذریم از این‌که کلا به نظرم خیلی آلبوم قشنگیه. 

    از اونجایی که ترک سه و پنج قبلا به عنوان سینگل منتشر شده بودن و شنیده بودمشون، یک و دو و چهار و شش و هفت رو دانلود کردم که گوش بدم.

    بد نبودن، قشنگ بودن. 

    رسید به ترک هفت. 

    همین که شروع شد فهمیدم که باید بره توی پلی‌لیست ...feel موزیک‌پلیرم. همون پلی‌لیستی که همه‌ش رو باهم گوش نمی‌دم، چون اوردوز می‌کنم. و هیچ‌کس همه‌ش رو نداره، یا حداقل از من نگرفته به جز عین دخترعمو. اونم چون حوصله نداشتم تک‌ به تک آهنگایی که می‌خواست رو انتخاب کنم و کل فولدر رو براش ریختم. جای نگرانی نیست، اون که نمی‌دونه کدوم آهنگا توی اون پلی‌لیست هستن.

    داشتم می‌گفتم، ترک هفت.

    Miss Americana and the heartbreak prince

    اسمش خیلی طولانیه، نه؟

    هعی.

    این همه نوشتم که بگم برید آلبوم رو گوش کنید، این ترک رو بیشتر از همه. چون واقعا محشره. اصلا... خدایا، من خیلی زیاد دوستش دارم. ریتمش، متنش، همه‌چی‌ش.

     

     

    Miss Americana and the heartbreak prince

    + برای کسایی که نمی‌دونن، Lover آلبوم جدید تیلر سوئیفته.

    + می‌خواستم آهنگای موردعلاقه‌م رو بگم، و دیدم به جز همین که با روانم بازی می‌کنه و از همه بیشتر دوسش دارم، بقیه‌شون رو یه اندازه دوست دارم. پس اونایی که کمتر دوستشون داشتم:

    False god

    You need to calm down

    The archer

    + جالب اینه که از چهار تا سینگلی که منتشر شد، دو تاشون بین سه تا آهنگ غیرموردعلاقه من بودن. :/

  • ۱۰ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۴ شهریور ۹۸

    آوازهای غمگین اردوگاه

    خب، نمی دونم چرا از دیروز صبح نوشتن این پست رو عقب انداختم.

    راستش حدود ده روز بود که دستم به خوندن هیچ کتابی نمی رفت و داشتم می مردم از عذاب وجدان نگاه کردن به کوه کتابای جدید روی میز و کتابای امانتی کنار تخت. تا این که دیروز، در پی یک اقدام انقلابی، همین کتابی که می خوام درموردش بگم رو تموم کردم، ده صفحه از "کویر" رو خوندم، "قندعسل*" رو شروع و تموم کردم و الان هم "متشکرم؛ از ته دل" رو شروع کردم و احتمال قوی امروز تمومش می کنم و دوباره می شینم سر کویر. بعله، نمی خونم، نمی خونم، یهو می افتم رو کتابا و دروشون می کنم!

    غرض از مزاحمت،

    چند وقت پیش دوری بهم کتابی امانت داد به نام "آوازهای غمگین اردوگاه". نویسنده ش آقای شرمن الکسیه، نویسنده "خاطرات صد درصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت". چند بار کتاب رو باز کردم که بخونم، اما نشد. هم به خاطر مصادفت با همون ده روز و هم به خاطر اینکه فکر می کردم قراره کتاب حوصله سربری باشه. اما بالاخره به هر سختی ای بود، چند صفحه ش رو خوندم و بالاخره توجهم رو جلب کرد و دیگه نذاشتمش زمین. پنجاه صفحه اول یک هفته طول کشید، اما دویست و پنجاه صفحه بعدی چند ساعت.

    ماجرا با سرخپوستی به اسم توماس آتیش به پا کن شروع می شه که یه مردی به اسم رابرت جانسون رو می بره پیش بزرگ مادر. رابرت جانسون گیتاریسته، اما با هر بار گیتار زدن زخمی می شه و درد می کشه، چون با شیطان معامله کرده. شنیده که بزرگ مادر می تونه کمکش کنه و توماس هم اون رو پیش بزرگ مادر می بره. اما گیتار رابرت جانسون، توی ماشین توماس جا می مونه.

    نمی خوام خیلی زیاد توضیح بدم، چون بعدش نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و داستان به این قشنگی رو اسپویل نکنم. فقط این رو بدونید که توماس به همراه چند نفر دیگه، تصمیم می گیرن یه بند راک اند رول راه بندازن و معروف و پولدار بشن.

    ولی خب، چیزی که من می خواستم درموردش حرف بزنم اصلا این نبود.

    تو کل داستان، درمورد تصور "سفیدها" درمورد سرخپوستا حرف می زنه. که سرخپوستا وحشی و بی تمدنن و...

    خیلی جالبه، نه؟

    به ما می گن کاشف قاره آمریکا کریستف کلمب بود. اون قاره ای رو کشف کرد که آدمای زیادی از قبل اونجا زندگی می کردن، نمی دونم چه طور می شه اسم این حرکت رو اکتشاف گذاشت.

    از اون جالبتر اینه که بعد بومیا رو به بردگی گرفتن، کشتن و بعضیاشون رو از خونه شون بیرون کردن، و حالا به نقطه ای رسیدیم که بومیان اون منطقه تبدیل به اقلیتی شدن که کمتر کسی دید مثبتی بهشون داره.

    داستان فقط به آمریکا ختم می شه؟ نه!

    اروپاییا آفریقا رو هم به همین روز انداختن، آسیای جنوب غربی* و شرق آسیا و شبه جزیره هند و غیره و غیره رو هم. و حالا همون سفیدایی که آمریکا رو تصرف کردن، کل دنیا رو دارن به صلابه می کشن. تو رسانه هاشون غیرسفیدپوست ها رو وحشی و بی تمدن نشون می دن. درمورد آسیای جنوب غربی و مسلمونا که اصلا حرف نمی زنم، گرچه ما تو چشم اونا اصلا آسیایی محسوب نمی شیم و وقتی می گن آسیایی، منظورشون آسیای شرقیه. ما خاورمیانه ایم!

    حس می کنم حرفام شعاریه، اما واقعا نمی دونم چه طور ممکنه کسی، یا دولتی بتونه با این همه جنایت قسر در بره و تازه همه رو هم متهم به جنایت بکنه و زندگی رو براشون سخت.

    آمریکا سپاه ایران رو تحریم کرد، به خاطر تروریست بودن. اجازه بدید، داعش رو آمریکا به وجود آورد. طالبان رو. آمریکا به ویتنام حمله کرد و اون همه جنگ و تهش هم هیچی به هیچی. به عراق حمله کرد، به سوریه. با ایران هم که درگیر جنگ سیاسی اقتصادیه، اون قرارداد عدم استفاده از موشکای هسته ای با روسیه رو هم که شکست و می گاد ست مرسی آن آس، وگرنه به زودی پودر می شیم با این وضعیت.

    به جز قدرت طلبی، به نظرم بخش زیادی از این اتفاقات به نژادپرستی هم مربوط می شه. آمریکایی ها برای ما امریکن دریم و یوتوپیا رو به تصویر کشیدن، جایی که همه با هم برابرن و همه می تونن هرچی که بخوان باشن. اون وقت خودشون این چنین نژادپرستانه و وحشیانه با همه دنیا برخورد می کنن. به ما به خاطر نداشتن قانون برابری همجنسگرایان خرده می گیرن و خودشون نسل کشی مسلمونا تو بوسنی رو راه می اندازن. وطن فروشا هم راحت نشستن سرجاشون و از پشت میکروفوناشون به ما می گن که قیام کنیم، که اوضاع همین جوری نمی مونه. و حالا کار به جایی رسیده که من همکلاسی هایی دارم که می گن من ترجیح می دادم یه بوته خار تو بیابونای آمریکا باشم ولی ایرانی نباشم.

    اشتباه نکنید، من به هیچ وجه آدم وطن پرستی نیستم، از اینایی که می گن جان من فدای خاک پاک میهنم و... ولی احترام قائلم برای کشوری که من رو بزرگ کرده. برای مردمی که من با پول مالیات اونا درس خوندم و زندگی کردم.

    توی فیلم جسیکا جونز، یه پسری بود به اسم روبین. حرفای قشنگی می زد (گرچه آخرش مرد)، یه بار گفت: همه ما یه کم نژادپرست هستیم، فقط نباید بر اساس اون عمل کنیم.

    راست می گفت، ما خودمون هم همچین علیه سلام نیستیم.

    اون روز که رفته بودیم پارک، یه دختر و پسر افغان با سر و روی خاکی و خونی اومدن به نگهبان پارک گفتن که یه نفر گرفته ما رو زده و گفته برگردید کشور خودتون. درصورتی که اگه همین آدما اروپایی یا آمریکایی بودن، چنان می ذاشتیمشون رو سرمون و حلوا حلواشون می کردیم که نگو و نپرس!

    چه قدر پراکنده حرف زدم. انگار این حرفا عقده شده بود و مونده بود سر دلم.

    دلم گرفته. دلم گرفته از بچه هایی که سنگ همچین آدمایی رو به سینه می زنن. دلم گرفته از اونایی که اون همه خیانتی که قاجار و تا حدی پهلوی در حق ما کردن رو یادشون رفته و هی می گن تو این چهل سال، تو این چهل سال. آره، وضعمون الان ایده آل نیست، خیلی هم سخته شرایط. همه چی گرونه، اختلاس گرا زیاد شدن، می دونم. باید خیلی اصلاحات ایجاد بشه تو قانون و تو رفتار مردم و غیره، اما چه طور می تونید بگید دوست دارید برگردید به دوره قاجار و پهلوی؟ خدا شاهده هربار که تاریخ این دوره ها رو می خونم گریه م می گیره از این همه ذلیل بودنمون تو اون دوره. از اون همه خیانت و از اون همه چپاول انگلیس و روسیه. حداقل الان اون قدر ذلیل نیستیم. برید تاریخ رو بخونید، وضعیت ایران تو دوره جنگ جهانی اول و دوم رو، باور کنید شما هم گریه تون می گیره از این همه بدبختی. از اونایی که لهستانیا رو آوردن به کشور ما و هم اونا رو آواره کردن و هم مردم ما رو مبتلا به تیفوس و تیفوئید. از اردواگهای آمریکایی که وقتی مردم آرد نداشتن برای خودشون نون بپزن و قحطی شده بود، نون سفید رو تو سطل زباله می انداختن و پسربچه ای رو که می خواست یه تیکه کوچیک از اون نون ها رو برداره کشتن. لااقل الان می تونیم از خودمون دفاع کنیم. لااقل می تونیم بریم مدرسه، بدون اینکه حتی یه لحظه به این فکر کنیم که ممکنه یه نفر با مسلسل بیاد تو کلاسمون و همه رو بگیره زیر رگبار.

    چند وقتی می شه که سعی می کنم از بحثای سیاسی فاصله بگیرم، چون ته ش کسی قانع نمی شه و فقط جنگ اعصابه، اما فکر می کنم علاوه بر همه چیزایی که باید تغییر بکنن، ما هم باید چشمامون رو بازتر کنیم و حواسمون رو جمع تر.


    *نخندید بهم، هرکسی هرازچندگاهی باید کتاب کودک هم بخونه!

    *سعی کنیم به جای خاورمیانه، از همین اصطلاح آسیای جنوب غربی استفاده کنیم.

    + ریویوی من از کتاب در گودریدز.

  • ۹ عجب!
  • ۱۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۳ شهریور ۹۸