تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۸ ثبت شده است

گفت‌وگونویسی

اصلاحیه:

_سلام آقای باقری، خسته نباشید
_به، سلام خانم معلم! خوب هستی؟
_بله خدا رو شکر. اومده بودم یه دونه روسری بگیرم.
_خب بفرما، چه مدلی می‌خوای؟
_مجلسی می‌خواستم، رنگ روشن. کرم، صورتی، سفید...
_بفرما، این یکی رو دارم، نود و پنج. این یکی صد و بیست. این صورتیه هم خیلی خنکه، به درد این روزای جهنمی می‌خوره، هوف! صد و پونزده.
_چه‌قدر قیمتا رفتن بالا! تا همین چند وقت پیش همینا هشتاد تومن بودن.
_بالاخره آدم باید خرج زندگی‌شو از یه جا در بیاره، تو این دوره زمونه که همه‌چی گرون شده.
_اختیار دارید، شما که وضعتون خوبه. دو تا خونه دارید، ماشین دارید. همین خونه‌ای که اجاره دادید خودش یه منبع درآمده.
_ای بابا، منبع درآمد کجا بود؟ مستاجر هم مستاجرای قدیم. این روزا دیگه مستاجرا نمی‌گن که بالاخره یه صاحبخونه‌ای داریم، اون بدبختم خرج داره برای خودش!
_اختیار دارید آقای باقری؛ چرا تیکه می‌ندازید؟ خب اگه گرونیه برای ما هم گرونیه، اونم با این حقوق معلمی که به هیچ‌جا نمی‌رسه. پس‌انداز این پنج سال من هیچم نیست.
_پنج سال؟ خب دیر شروع کردی دختر. خواهرزاده‌ی من از همون موقع فارغ‌التحصیلی‌ش شروع کرد، از بیست‌ودو سالگی. تو هم نباید معطل می‌کردی.
_خب من هم معطل نکردم، از همون موقع شروع کردم.
_که این‌طور، من فکر می‌کردم سی سالته. یعنی سه سال معطلی و اینا...
_اختیار دارید، من بیست‌وهفت سالمه. فکر می‌کردم بدونید، همون زمان قولنامه خونه گفته بودم.
_نه بابا، دیگه پیر شدم دختر. پنجاه سال که کم چیزی نیست، اونم عمری که نصفش به سروکله زدن با مشتری بگذره. حافظه‌م مثل قدیم کار نمی‌کنه.
_عجب... بالاخره چه می‌شه کرد، زندگی سختیای خودش رو داره. پس من همون کرمی‌ه رو برمی‌دارم اگه ممکنه. اجاره رو هم تا شب براتون کارت به کارت می‌کنم
_اگه قبول کرده بودی...
_چیزی گفتید؟
_داشتم می‌گفتم اگه زن پسرم شده بودی الان دیگه این بدبختیا رو نداشتی برای اجاره و اینا.
_اختیار دارید، قبل از این‌که من بخوام جواب منفی‌م رو اعلام کنم خانم خودتون گفتن که ما عروس نی قلیون نمی‌خوایم.
_خب البته این رو که بد نگفته.
_آقای باقری، من نی قلیون نیستم! شما خانوادتا یه کم اورسایز هستید.
_اورسایز کجا بود؟ ما استخون‌بندی‌مون درشته! پسرم به اون ماهی، به اون ورزشکاری. هعی، بی‌خیالش دیگه، گذشته‌ها گذشته؛ این شانس هم از دست تو پرید. کرمی‌ه رو می‌خواستی دیگه؟
_بله. فقط لطفا اونی که تو ویترینه رو می‌دید لطفا؟ پیشخانتون یه کم لک شده... 


+واقعیت اینه که من تا این سن، تا حالا کلاس داستان‌نویسی نرفته بودم. بچه‌تر که بودم کارگاه می‌رفتم، اما کلاس عناصر داستان نه. حالا چند وقته که هر هفته سه‌شنبه‌ها، فائزه رو می‌ذاریم خونه خاله و مهدی رو برمی‌داریم و با مامان می‌ریم کلاس. تمرین این جلسه، گفت‌وگو‌نویسی بود. قرار بود که یه گفت‌وگو ینویسیم و بدون اضافه کردن هیچ چیزی، یه سری ویژگی رو توی دو طرف مشخص کنیم.

ویژگی‌های مدنظر، اینا بودن:

یک نفر کاسب (شغل نامشخص که در متن باید معلوم بشه)، پنجاه ساله، مرد، چاق، گرمایی، کثیف، طلبکار از نفر دوم. 

یک نفر معلم، جنسیت دلخواه، بیست‌وهفت ساله، لاغر، بدهکار به نفر اول. 

خوب شده؟

مامان می‌گه لحن معلمه شبیه معلما نیست، خیلی پرروئه. :/

نمی‌دونم چی کارش کنم و پذیرای پیشنهادات شما هستم. 

+همون جلسه اول که داشتیم می‌رفتیم، مهدی برگشته می‌گه: حالا خاله مطمئنی استادش درست و حسابیه؟ بیخود نباشه؟

استادش مامانه.

+بعد از دو جلسه که یه چیزی رو جا انداخته بودم و می‌خواستم از جزوه مهدی برش دارم، با این صحنه مواجه شدم تو دفترش. کپ کردم. می‌شینه تو کلاس گرافیک کار می‌کنه رو جزوه‌ش و هشتاد رنگ خودکار استفاده می‌کنه. اون وقت این جزوه منه. یه لحظه از خودم خجالت کشیدم. 

  • ۱۱ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱۰ دی ۹۸

    Narrated for you

    There's gotta be a reason that I'm here on earth
    Gotta be a reason for the dust and the dirt
    The changing of the seasons never change my hurt
    ?So what's it worth, what's it worth
     Worth another shot of whiskey and another sip of gin
    Another drop of poison that is slowly sinkin' in
    If we're going down together, better take another hit
    We won't be here forever so let's make the best of it

    Gotta be a reason
    Alec Benjamin 

    +ازتون خواهش می‌کنم که برید کل آلبوم narrated for you رو گوش بدید.
    این‌قدر خوبه، این‌قدر قشنگه، این‌قدر عالیه که کلمات واقعا توصیفش نمی‌کنن. 
    الان بیشتر از یه هفته‌ست که یه سره دارم گوشش می‌دم و سیر نشدم. 
    آفرین، برید گوش بدید بیاید بگید کدوم ترکا رو بیشتر از همه دوست داشتید. من اگه بخوام رتبه‌بندی کنم:
    Let me down slowly
    Water fountain
    Outrunning Karma
    Boy in the bubble
    If I killed someone for you
    Swim
    If we got each other
    Gotta be a reason
    Annabelle's homework
    Steve
    Death of a hero
    1994
    +می‌تونید کل آلبوم رو از اینجا دانلود کنید.
    +بچه‌تر که بودم، یه آهنگی بود به اسم I built a friend. خیلی دوستش داشتم. چند وقت پیش متوجه شدم که اون هم مال الک بنجامین بوده. اونم خیلی نازه، از اینجا بشنوید. 
  • ۱۲ عجب!
  • ۲۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۶ دی ۹۸

    IMPOSTER

    و خب می‌دونی؟ من هر لحظه حس می‌کنم دارم به خودم دروغ می‌گم. وقتی یه لحظه می‌گم که وای، تو چه‌قدر شبیه فلانی هستی، همون صداهه هست که بگه حرف مفت نزن، دروغ نگو. وقتی می‌گم تو اصل اصلی، تو خودتی دختر! باز هم صداهه هست که بگه دروغ می‌گی. حتی همین الان که دارم این رو می‌نویسم، صداهه داره می‌گه هیس، هیچی نگو. کم سر خودت و بقیه رو گول بمال.

    و خب می‌دونی؟ عملا هیچی راضی‌ش نمی‌کنه، هیچی، هیچی. اگه بگم هست، می‌گه دروغ می‌گی و اگه بگم نیست همون حرف خودش رو تکرار می‌کنه. 

    و خب می‌دونی؟ دیس هول ثینگ ساکس! چون واقعا دیگه نمی‌تونم حتی با خودم حرف بزنم. آهنگ zero و jumpsuit نان‌استاپ تو مغزم پلی می‌شن و با جفتشون به طرز عجیبی دارم همذات‌پنداری می‌کنم. می‌گم که می‌دونم، آره، من می‌دونم که صِفر بودن چه حسی داره. می‌دونم این‌که حس کنی برای هیچ‌چیزی خوب نیستی و به هیچ دردی نمی‌خوری چه‌جوریه، همه رو می‌دونم. و از اون‌ور دلم می‌خواد همراه تایلر عربده بزنم و بگم که چه‌طور از همه‌چیز متنفرم.

    و خب می‌دونی؟ تو همین لحظات هم صداهه داره داد می‌زنه که دروغ نگو، دروغ نگو.

    و خب می‌دونی؟ من می‌ترسم، من خیلی می‌ترسم. من از اون روزی می‌ترسم که برگردم عقب، اینا رو بخونم و بگم: عجب! پس این‌طوری شروع شد. این‌جوری شد که برای همیشه از خودت متنفر شدی. 

    +نظرات بسته‌ن، صرفا جهت رفع حالت الزام. من همواره شنوای حرف شما هستم.

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۵ دی ۹۸

    One step at a time

    دیگه نمی‌تونم تحملشون کنم، واقعا نمی‌تونم. دارم عقل نداشته‌م رو از دست می‌دم. 

    +دیشب بعد از مدت‌ها یه کابوس دیدم. از خواب پریدم. نه با جیغ و داد، این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاده. اما از خواب پریدم. 
    کابوس می‌دیدم، اما ترسناک نبودن، غم‌انگیز بودن. باعث می‌شدن بعدش گریه‌م بگیره، یا تا چند روز ذهنم درگیرشون باشه. اما این دیشبیه ترسناک بود، خیلی ترسناک.
    فقط می‌دونم که دیگه حاضر نیستم تنها سوار آسانسور بشم.
  • ۱۲ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲ دی ۹۸