تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

نصیحت جدید

جمله ای که می خواهم بگویم را به جملات قصار سولویگ اضافه کنید.
از من به شما نصیحت، هرگز، وقتی از چیزی مطمئن نیستید، درموردش رویاپردازی نکنید. 
ده ریزالتس ویل بی ترژیک.
  • ۰ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

    نامه سوم

    سلاااام بر هیک عزیزم!
    چه طوری؟
    مدتی می شد که برایت ننوشته بودم، حسابی دلم تنگ شده بود.
    خب، چه کارها می کنی؟
    من که کار خاصی نمی کنم.
    می دانی هیک جان، (راستی، تا حالا دقت کرده بودی چه قدر چسباندن جان به آخر اسمت سخت است؟) به نظرم مدرسه های بعد از ظهری، احمقانه ترین ایده نوع بشر بوده اند و هستند! اصلا زندگی آدم به کل مختل می شود. صبح که بیدار می شوی، تا به خودت بجنبی باید شال و کلاه کنی و بروی و شب هم تا به خودت بجنبی، باید بگیری کپه مرگت را بگذاری! (ببخشید، عصبی شدم.)
    آهان راستی، از مدرسه برایت بگویم. می دانی، آن یکی دو روز اول با چند تا از همین بچه های جدید می رفتیم زنگ تفریح. بعد من ازشان جدا شدم و همه زنگ تفریح های این مدت، حیاط متر کردم. امروز گفتم بگذار بروم ببینم چه کار می کنند اینها. آقا من دیگر سمتشان نمی روم! ببین، من با دوستان قدیمی ام، باهم شوخی هایی می کردیم، اما اینها دیگر از حد گذرانده اند، خیلی بی تربیت اند، اصلا خوشم نیامد.
    بگذار بوفه را بگویم! تا حالا نزدیک ضریح امام رضا پرس شده ای؟ صد رحمت به آن! بابا بوفه مدرسه ما جنگل است، باید بخوری تا خورده نشوی. خرید با اعمال شاقه به معنی واقعی کلمه.
    این حیاط متر کردن ها برای من خیلی پرفایده بوده. آخر می دانی هیک عزیزم، من از همان اول اول، هیچ وقت تنها نبوده ام، هیچ وقت. البته از لحاظ ظاهری و بصری. (اگر منظورم را نمی فهمی، آهنگ منفی یک جیز بند را گوش بده.) آره، داشتم می گفتم، همیشه آدم های زیادی دور و برم بوده اند. اما در این چند روز زنگ تفریح تکی، به یک نتیجه رسیده ام. آن هم این که تنهایی بیرونی و ناتنهایی درونی، از تنهایی درونی و ناتنهایی بیرونی کمی بهتر است. امیدوارم منظورم را گرفته باشی. من الان از درون تنها نیستم، درونم پر از خاطره است. نه صرفا خاطره مدرسه قبلی، نه، همه چیز. اما وقتی آدم ها دور و برت باشند دیگر نمی رسی به خاطراتت فکر کنی. قطعا که بودن با آدم ها خیلی لذت بخش است، اما این وضع هم خالی از لطف نیست. آهان، به یک حقیقت دیگر هم دست یافته ام. وقتی تنهایی، زینگ تفریح ها خیلییییی طولانی ترند.
    دیگر چه بگویم؟ حرف هایم تمام شدند. البته فعلا.
    تا نامه بعد، به خدا می سپارمت.
    دوستدارت، 
    سولویگ.
  • ۱ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷

    احتکار

    مامان جون من تو همین هفته یا شاید هفته بعد، پنج روز روضه داره. همیشه هم آخر روضه یه چیزی می دن به مهمونا. یه بار کیک، یه بار بیسکوییت، یه بار حلوا...خلاصه، امسال می خوان بیسکوییت بدن. مامان جون داشت تعریف می کرد که رفته فروشگاه و خب طبعا یه عالمه بیسکوییت برداشته. بعد تو صف صندوق، یه خانوم کنارش وایساده بوده، هی به این سبد خرید نگاه می کرده، نوچ نوچ می کرده. مامان جون هم بعد از یه ذره دیگه اعصابش خورد می شه، به خانومه می گه: عزیز اول ببین من برای چی اینا رو خریدم، بعد نوچ نوچ کن! من روضه دارم، آخه برای چی باید بیسکوییت احتکار کنم؟ که شب و روز بشینیم بیسکوییت بخوریم؟

    پ.ن. أین قدر این محتکرا زیاد شدن که مردم دیگه به همه شک دارن.
  • ۰ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

    سوزن، جوالدوز و شباهت های لعنتی

    چند وقت پیش، اینجا یه حرفایی زدم. چیزایی راجع به دوست داشتن درد و بلا بلا. می گن یه سوزن به خودت بزن، یه جوالدوز به دیگران. حالا، همه دیروز، این من بودم که تنهایی تو حیاط قدم می زدم و از عذابی که می کشیدم لذت می بردم.
    نمی دونم چرا همه مدرسه ها و همه بچه ها باید این قدر شبیه هم باشند که هر طرف رو نگاه کنم یاد قبلا بیفتم و اذیت شم. حتی اسمای مستعارشونم شبیه همه. گرچه، بچه های اینجا زیاد خلاق نیستن، بچه های ما خیلی بهتر بودن. مثلا اینا هم دیگه رو حسن و کاظم و اصغر و اینا صدا می کنن. بچه های ما؟ خب دقیق یادم نیست، ولی یه چیزهایی تو مایه های کاظم سگ پز و اصغر پا خروس و چه می دونم از این چیزا بود.
    اصلا انگار این آدما از یه کره دیگه اومدن، یه کره ای که برای من خیلیییی ناشناخته س.
    دلم می خواد برگردم.
    پ.ن. ببخشید دیگه، قراره تا یه مدتی این ناله های من رو تحمل کنید، جای دیگه ای نیست که بتونم به زبون بیارمشون.
    پ.ن.دو. همه ش حس می کنم یه وضعیت موقتیه و قراره برگردم عفاف، تو کتم نمی ره که اینجا موندگار شم.
    پ.ن.سه. مواظب باشید. من هیچ وقت نمی دونستم که با حرکاتم چه قدر ناخواسته مردم رو آزار دادم. من آدم حسودی نیستم، اما هر بار که نگام به دوستیاشون می خورد انگار یکی داشت با ناخونای بلندش قلبم رو خراش می داد.
  • ۰ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷

    Impossible

    Tell them I was happy
    And my heart is broken
    All my scars are open
    Tell them what I hoped would
    Be
    IMPOSSIBLE

    Impossible
    James Arthur
  • ۴ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۳ مهر ۹۷

    خود_سانسوری

    داشتم فکر می کردم.
    من اصولا زیاد فکر می کنم.
    نه این که آدم فیلسوفی باشم، فقط فکر کردن رو خیلی دوست دارم. گاهی می شینم و نیم ساعت به پشمک فکر می کنم. (نه اون پشمکی که شما فکر می کنید، یه پشمک دیگه.)
    داشتم می گفتم، تو همین فکر کردنا بود که به یه نتیجه ای رسیدم. بذار از اول تعریف کنم.
    من آدم خاصی ام، یعنی سلیقه خاصی دارم. چه تو غذا و نوشیدنی و...، چه تو فیلم و کتاب و موسیقی، و یه سری چیزای دیگه.
    همین جوری داشتم به مزایا و معایب این خاص بودن فکر می کردم. بعد، به این فکر کردم که یعنی اطرافیانم هم همین نظر رو راجع به من دارن؟ خب، درمورد خوراکیا، قطعا. اما در مورد بقیه چیزا... خب فقط یه عده خیلی محدود شاید...دقیقا همین جا بود که با وحشت به یه حقیقت رسیدم. من دچار خود_سانسوری ام. آره، چون اون چیزایی که نخواستم رو هرگز به زبون نیاوردم، چون می ترسیدم نظر بقیه در موردم عوض بشه. چون اجازه دادم نظر بقیه، من رو از خودم بیزار کنه و بهم احساس گناه بده.
    وقتی فیلم تاوان (atonement) رو دیدم و ازش خوشم نیومد، با این که اون همه جایزه برده بود و همه بچه ها تو مدرسه تعریفش رو می کردن، از خودم بدم اومد.
    وقتی "فروشنده" رو دیدم و به این نتیجه رسیدم که هیییچ چیز خاصی نداره، این رو به هیچ کس نگفتم، چون ترسیدم فکر کنن هیچی سرم نمی شه.
    وقتی "دریا پشت ایستگاه قطار است" که نویسنده های بزرگ تعریف و تبلیغش می کردند، اصلا به دلم ننشست و گفتم که حتما ایراد از منه.
    وقتی تو کل زندگی م، نتونستم با آثار رولد دال کنار بیام، خودم رو سرزنش کردم.
    وقتی کلاس شیشم بودم و سافت راک گوش می کردم و دایی گفت: "سولویگ، این آهنگا رو گوش نده، خوب نیستن." احساس گناه کردم.
    وقتی بعدترش رپ گوش کردم و همه از اطراف بهم هجوم آوردن، گذاشتمش کنار چون گفتم لابد همه راست می گن.
    اگه بخوام به نوشتن این "وقتی" ها ادامه بدم، می تونم یه کتاب بنویسم، اما دیگه بسه.
    من تبدیل شده بودم به آدمی که همه عقایدش رو برای خودش نگه می داره، و بعضی ها رو به زور ازش می گیرن. من، جرئت به زبون آوردن نظرم رو نداشتم. با خودم می گفتم: "فکرش رو بکن، بچه ها چی فکر می کنن؟ دختر فرهیخته کتاب خون کلاس، چیزی از آثار رولد دال سرش نمی شه! نوچ، نوچ، نوچ."
    اما از وقتی که تونستم این ایراد رو شناسایی کنم، دارم رو خودم کار می کنم. دارم تمرین می کنم که بتونم بدون ترس، چیزی که تو فکرمه رو به زبون بیارم.
    امیدوارم بتونم، واقعا امیدوارم، گرچه می دونم که قراره خیلی برام سخت باشه.
  • ۰ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲ مهر ۹۷

    نامه دوم

    سلام هیک عزیزم.
    چه طوری؟
    من؟ 
    من خوب نیستم.
    امروز در مدرسه، همه مدت داشتم به بچه ها و مدرسه پارسال فکر می کردم.
    جان من نصیحت نکن، اجازه بده امروز را هم ناراحت باشم، قول می دهم بی خیال شوم، به زودی.
    می دانی، خیلی دلم می خواست جای یکی از آن بچه هایی باشم که دوستانشان را بعد از سه، چهار ماه می دیدند و جیغ کشان به سمت هم دیگر می رفتند. راستش را بخواهی تصوری که از روز اول کلاس نهم داشتم، زمین تا آسمان با چیزی که امروز دیدم تفاوت داشت. قرار بود چیزی مثل روز اول هشتم باشد، اما صمیمانه تر، چون آشناتر بودم. قرار بود ارشد مدرسه باشم و از بالای دماغم به هفتمی های ریزه میزه نگاه کنم و افه بیایم، اما خب... نشد. عیبی ندارد هیک جان، من می سازم.
    آدمی از سختی ها ساخته می شود دیگر، نه؟
    باز هم برایت می نویسم، الان حالم خیلی مساعد نیست.
    تا بعد.
    ارادتمند،
    سولویگ
  • ۲ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱ مهر ۹۷