آدما آرزوهای بزرگی دارن، اولش. 

آرزوهای خیلی خیلی بزرگ. 

بعد هی دست می‌ندازن و هی تلاش می‌کنن واسه رسیدن به آرزوهاشون. براشون مهم نیست که آرزوهاشون دست‌نیافتنی‌ان. براشون مهم نیست که همه دارن دست‌کم می‌گیرنشون و بهشون می‌خندن.

آدما به خودشون و همتشون اعتماد دارن، اولش. 

بعد که هی تلاش کردن و دیدن نشد، می‌گن فدای سرم. آرزوها رو کوچیک می‌کنن. کوچیک و کوچیک‌تر. اون‌قدر کوچیک که دیگه می‌شه بهشون رسید. اما اون‌قدر کوچیک که دیگه دلشون نمی‌خواد برای رسیدن بهشون تلاش کنن. 

آدما خسته می‌شن، آخرش. 

بی‌خیال می‌شن. آره. 

بعد می‌بینن نشستن یه گوشه و دارن با خودشون فکر می‌کنن که: اصلا همینی که دارم مگه چشه؟

+مفهوم بود که منظورم از آدما، خودمم؟

مورد خاصی جلوی چشمم نیست، اما هرچی فکر می‌کنم ته‌ش همین بوده. می‌ترسم ده سال دیگه هم بدون این‌که به هیچ چیزی رسیده باشم، بشینم یه گوشه و بگم: اصلا همینی که دارم چشه مگه؟

می‌بینم که اول سال، با خودم می‌گفتم که امسال همه درسامو خوب خوب می‌خونم، چون همه بلااستثناء می‌گن که برای کنکور باید از دهم شروع کنی. می‌گفتم که برای المپیاد می‌خونم، معدلم بیست می‌شه، تست می‌زنم. هزار تا وعده وعید.

حالا نشستم سرجام، برای المپیاد خیلی خیلی کم خوندم، تقریبا هیچ. به این امید که حالا سال دیگه هم وقت داری، چه عجله‌ایه.

امتحانام رو تا الان خوب دادم، درسام رو نسبتا خوندم و تقریبا کامل بلدم. تا اینجای کار از خودم ناراضی نیستم. اما نگاه می‌کنم به هشت درس تاریخ که فردا امتحان دارم و هر درس دست‌کم ده صفحه‌ست و من از همه این نود صفحه، دو صفحه خوندم. دو صفحه. و به خودم دلداری می‌دم که حالا یه امتحان رو هم خراب کردی به جایی برنمی‌خوره. 

 

پ. ن. دیگه اگر اسم علوم سیاسی رو آوردم، بیاید بزنید پس گردنم که برم دهنم رو آب بکشم. من به دور از سیاست، دور از اخبار نابودیای دنیا_از جمله آتیش‌سوزیا و توفان‌ها و تیراندازی‌ها_و همه این مزخرفات حال بهتری دارم. خوب‌ترم. دیشب اخبار ندیدم که الان راحت نشستم سرجام. پیامای گروه عفاف رو هم دیگه نمی‌خونم، تموم شد. با من درمورد این‌جور چیزا حرف نزنید، حداقل تا اطلاع ثانوی اعصابم رو از سر راه نیاوردم.