مسخره س که نمی تونم اعتقادام رو حفظ کنم؟
من خیلی دوست دارم که خیلی چیزا رو بپذیرم. دوست دارم باورشون کنم، اما حرفایی که می شنوم نمی ذارن.
من از اونایی نیستم که محجبه باشم، چون مامانم محجبه س. از اونایی نیستم که همه چیزو باور کنم، چون از وقتی به دنیا اومدم یه عده تو گوشم خوندنشون.
بر خلاف ظاهرم، توی کلاس دینی من جزء معدود بچه هاییم که سعی می کنم معلم رو به چالش بکشم. حالا بماند که هیچ وقت، هیچ وقت جواب قانع کننده ای ازشون نمی گیرم.
من خیلی می پرسم، در مورد همه چیز.
اما یه موقعایی به جایی می رسم که حرف هیچ کس تو کتم نمی ره.
با خودم می گم از کجا معلوم؟
شاید همه ما اشتباه می کنیم. اصلا شاید ما همه بخشی از یه اشتباه بزرگیم.
ولی مسخره اینه که هیچ کس اشتباهشو قبول نمی کنه، حتی خود من هم خیلی وقتا اشتباهاتمو نمی پذیرم.
بعضی وقتا از این همه تکبری که تک تکمون داریم به ستوه میام.
چرا هیچ کس به خودش زحمت نمی ده که یه ذره به حرفام فکر که، بعد تندی ردشون کنه؟
چرا هر وقت میام حرف بزنم، همه گاردشونو میارن بالا که به پیر، به پیغمبر، تو داری اشتباه می کنی.
باز این خوبه، یه عده به صرافت می افتن که از تو گندابی که دارم توش غرق می شم (!) نجاتم بدن.
یادمه یه بار، به یکی از آشناها که همسن و سال خودمه، گفتم فلانی، اگه من یه روز مسیحی بشم، عکس العمل تو چیه؟
می دونی چی گفت؟
گفت حتی شوخیشم قشنگ نیست.
حالا راستش واقعا یادم نمیاد به کی این حرفو زدم، ولی یادمه جا خوردم.
به نظرم اون قدرا هم وحشتناک نیست.
بالاخره اونم دین خداس، درسته به نظر شخص من، دین تحریف شده ایه، ولی می شه با قرآنی که تحریف نشده تطبیقش داد. سخته، اما چیزی نیست که حتی حرف زدن ازش اشکال داشته باشه.
همین تفاوتاس که گاهی باعث می شه حس کنم تنهام.
انگار این وسط گیر افتادم.
نه رومی رومی، نه زنگی زنگی.
و مسخره تر از همه، انگار حتی یه نفرم نیست که مثل من فکر کنه!
آخه مگه می شه؟
این همه آدم و حتی یکی شون، تفکراتی حتی شبیه به من هم نداشته باشه؟
جل الخالق!