ما آدما، درست برعکس اون چیزی که نشون می دیم از درد خوشمون می آد.
از غصه، زخم، خون، غم، یا همه این چیزا.
تا حالا دقت کردین؟
وقتی یکی زخمی می شه، همه دورش جمع می شن تا زخمشو ببینن. حتی با این که خیلی چندششون می شه.
یا مثلا چرا فیلما و کتابای تراژیک این قدرررر پرطرفدارن؟ چرا خیلیا (از جمله خودم) عاشق پایانای تلخ و شخصیتای منفی هستیم؟
چرا آهنگای غم انگیزی گوش می دیم که اگه حالمون یه خورده بده، بدتر بشه؟
واقعا چرا؟
ما موجودات دورویی هستیم.
وانمود می کنیم که دوست داریم تو آسایش زندگی کنیم.
بدون ترس، بدون درد، غم یا رنج.
اما رفتارامون دقیقا نقطه مقابل این طرز تفکر هستن.
فیلمای ترسناکی می بینیم که اگه نبینیمشون هیچ اتفاقی واسمون نمی افته. کتابایی می خونیم که چیزی بهمون اضافه نمی کنن.
نمی دونم، شاید این خصلت انسانه، که تو آسایش دووم نمیاره. باید حتما چیزی باشه که نگرانش کنه، که آزارش بده.
حتی اگه تو بهترین شرایط زندگی کنه، دنبال چیزایی می گرده که این شرایط خوب رو خدشه دار کنه.
مثل کاپیتان راجرز که نمی تونست بدون جنگ زندگی کنه.
یا مثل جان واتسون که نبود استرس و تنش روانی، باعث می شد کابوس ببینه. 

پ.ن. ایده اولیه این متن که الان یکی از باورهامه، مربوط به کتاب اتاق تاریک، نوشته محمد بکایی ه.