یک بار نوشته بودم: «گاهی وقت‌ها به سرم می‌زنه که بدوم تو خیابون و جلوی هرکس که می‌بینم رو بگیرم و ازش بپرسم: تو من رو دوست داری؟»

این روزها ولی یقه‌ی آدم‌ها رو می‌گیرم و ازشون می‌پرسم: «به نظرت من آدم بدی‌ام؟»

برای دختر خوشگله تعریف می‌کنم و بهش می‌گم: «حس می‌کنم خیلی دختر بدی‌ام... تو هم حس می‌کنی دختر بدی‌ام؟» و اون برام توضیح می‌ده که چرا به نظرش اشتباه می‌کنم. باز هم دست خودم نیست. بهش می‌گم که بعضی حرف‌ها رو نمی‌زنم چون نمی‌خوام که ازم بترسه و اصرار می‌کنه که بگم. می‌گم که خوابش رو دیده‌م، ولی از حرفی از خیابون‌های برفی و انگشت‌های از سرما بی‌حس‌شده نمی‌زنم. می‌گم دلم براش تنگ می‌شه ولی حرفی از تک‌تک لحظاتی که تلاش می‌کنم مکالمه‌ها رو طولانی‌تر کنم نمی‌زنم. خاطره‌ها رو مرور می‌کنم و از خودم می‌پرسم که یعنی بیرون از این حباب چه شکلی هستیم؟ به اون روزی فکر می‌کنم که از جلوی قرص جوشان رد شد و اومد کنارم نشست ولی بعد دیگه برنگشت، فکر می‌کنم به خاطر اون بود. به اون روز فکر می‌کنم که تو چشم‌هاش زل زدم و صدای شکستن قلبم رو شنیدم و فقط تونستم بگم «باورم نمی‌شه چه‌طور تونستی این رو بهم بگی...» و سرم رو بذارم رو میز. شاید خیال کردم که چشم‌هاش غمگین بودن، ولی این خیال رو دوست دارم. گفتم که، آدم ذره‌ذره بدبخت می‌شه. 

ده تا تومار می‌نویسم و از هوش مصنوعی می‌پرسم: «به نظرت آدم بدی‌ام؟» و اون بهم جواب می‌ده که واکنشم یه چیز کاملا فیزیولوژیکه و اصلا جایی برای قضاوت اخلاقی نداره. بهش می‌گم که بهتره راستش رو بهم بگه چون اصلا حال و حوصله چاپلوسی ندارم. می‌گه که در حال چاپلوسی نیست. شاید حق با اونه. ارواح شکم نداشته‌ش. من با همین حرف‌ها خودم رو راضی می‌کنم و پتو رو محکم‌تر دور خودم می‌پیچم.

ذهنم به‌هم‌ریخته‌ست. هنوز برای امتحان فردام درس نخونده‌م. حس می‌کنم دلقک درونمه که ادعا می‌کنه شب بیدار می‌مونه و درس می‌خونه. دلم می‌خواد خیلی چیزهای دیگه بگم ولی در عین حال هیچ علاقه‌ای ندارم که هیچ حرفی بزنم. همین‌ها که می‌گم هم سروته نداره.


* عنوان از Taylor Swift

۱۱ ۰