تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۸ مطلب با موضوع «چالش» ثبت شده است

اگر آدم بودی...

خب، یه چالش خیلی باحال، از اینجا شروع شده.

قراره بین دو الی شش آهنگ رو نام ببریم، و بگیم که اگر این آهنگ‌ها آدم یا مزه بودن، چی می‌شدن.

من تقریبا تمام پست‌هایی که بقیه از این چالش گذاشته بودن رو خوندم، و کلی هم فکر کردم تا بالاخره شیش تا آهنگ رو گلچین کردم. واقعا کار سختی بود!

البته با اجازه خودم، یه بخش "رنگ" هم بهش اضافه کرده‌م. :دی 

All too well_Taylor Swift

INFP

یه دختر پونزده ساله. موهای کوتاهش زیتونیه و پوست سفیدی داره. چشماش هم قهوه‌ای‌ان. خیلی خوشگله، اما خودش فکر می‌کنه این طور نیست. دستای قشنگی داره، اصلا اگر بهش نزدیک بشی، یکی از زیباترین ویژگی‌های ظاهری‌ش که نظرت رو جلب می‌کنه، دست‌هاش هستن. عاشق رنگ صورتی کم‌رنگه. وقتی بهش نگاه می‌کنی، نمی‌تونی تشخیص بدی چیزی که توی عمق چشم‌هاش دیده می‌شه، معصومیت خالصه یا یه شیطنت پنهان.

مزه‌ی... مزه‌ی بستنی عروسکی داره و پن‌کیک.

رنگش هم بنفش بادمجونیه و صورتی کم‌رنگ.

Dark paradise_Lana Del Rey

INTP

یه دختر بیست و چهار ساله. موهای قهوه‌ای پرپشت بلند و مواج داره و چشمای درشت مشکی‌ای که ته ته‌شون، یه غم خیلی عمیق هست. به قول یکی از بچه‌ها، هر صفتی به جز "زیبا" که بخوای برای ظاهرش به کار ببری ظلمه در حقش. خوشگل نیست، ناز نیست، بانمک نیست، جذاب نیست، فقط "زیبا"ست. تصویری که ازش تو ذهنمه، کنار یه دریای طوفانی روی ساحل صخره‌ایه. یه پیراهن بلند به رنگ سبز دریایی (خیلی دنبال اسم رنگی که تو ذهنم بود گشتم، این نزدیک‌ترین چیزی بود که پیدا کردم) تنشه و خب شما موهاش رو نمی‌بینید، چون روسری سرشه و باد با دنباله پیراهن و روسری‌ش بازی می‌کنه.

مزه‌ی پسته و شکلات تلخ. اصولا اکثر آهنگای لانا همین طعم شکلات تلخ رو دارن از نظر من، حداقل اونایی که شنیده‌م.

رنگش هم سبز دریاییه و خاکستری.

San Francisco_5 seconds of summer

ISFP

یه پسر هجده_نوزده ساله. عینک گردی می‌زنه که چشماش رو پنهان می‌کنه و موهای قهوه‌ای‌ش تقریبا فرن. همیشه یه دستبند چرمی دور مچش هست. عاشق کوه و کوهستانه، کلا عاشق طبیعته. دوست داره چشماش سبز تیره باشن، درست به رنگ جنگل، اما چشماش عسلی‌ان. منزوی نیست، اما معمولا ساکته. اگر کسی باهاش حرف بزنه طرف رو طرد نمی‌کنه، اما معمولا شروع‌کننده‌ی یه مکالمه نیست.

مزه‌ی چمن و خاک. (قبلا توضیح داده‌م که لازم نیست چیزی رو خورده باشیم تا طعمش رو بدونیم!)

رنگ سبز زنده و فندقی.

Can you hold me_NF (Ft. Britt Nicole)

ENFP

یه دختر شونزده ساله. موهای مشکی‌ش به شونه‌هاش می‌رسن. نمی‌تونی تشخیص بدی چشماش چه رنگی هستن، انگار که همه رنگا رو ریخته‌ن تو یه قوطی و هَمِش زده‌ن، همه رنگا رو می‌تونی توی چشماش ببینی. معمولا دور چشمش خط‌چشم مشکی می‌کشه و تو تصویری که ازش تو ذهن من هست، ریملش ریخته و زیر چشمش رو سیاه کرده. تو همه سال لباسای بافت می‌پوشه، بافتای ریز برای تابستون و بافتای درشت برای زمستون؛ اما توی خونه همیشه شلوارکای کوتاه پاش می‌کنه. عاشق کتاب خوندنه. تو یه لحظه‌هایی قوی‌ترین آدمیه که تو زندگی‌ت دیدی و گاهی چنان ضعف از خودش نشون می‌ده که نمی‌تونی باور کنی این همون آدمه. اصولا حد وسط نداره، یا خیلی شاده و یا خیلی غمگین.

مزه‌ی بستنی ذغالی و شکلات شیری.

رنگ آبی کم‌رنگ و سیاه.

Another love_Tom Odell

ENTP

یه پسر بیست و پنج ساله. موهای مشکی‌ش همیشه به‌هم‌ریخته به نظر می‌رسن و خودش هم اهمیت چندانی به مرتب کردنشون نمی‌ده. خیلی نیشخند می‌زنه، حتی وقتی که منظورش واقعا اون نیست. یه باندانای قرمز رنگ داره که گاهی دور مچش می‌پیچه و گاهی هم دور سرش می‌بنده. همیشه لباسای مشکی می‌پوشه، همیشه. نمی‌تونی رو چشماش تمرکز کنی، چون هیچ وقت آروم نمی‌گیرن. انگاری که مردمکاش همیشه دارن دودو می‌زنن.

مزه‌ی آب‌نبات نعنایی و گردو.

رنگ سفید و دودی.

Setting fires_Chainsmokers (Ft. Xylo)

ISTP

یه دختر بیست ساله. موهای بلند قرمز داره و چشماش آبی‌ان. هیچ‌کس جلودارش نیست و هر کاری که دلش بخواد انجام می‌ده. روحیه‌ش هم درست مثل موهاش، آتیشیه. همه فکر می‌کنن که اصلا معنی چیزی به اسم احساس رو نمی‌دونه و هیچ‌وقت نمی‌تونه کسی رو دوست داشته باشه یا حتی از کسی متنفر باشه، اما توی تنهایی خودش، خیلی خوب می‌دونه که دوست داشتن چیه و چه جوریه. اون فقط از ته ته قلبش، از این می‌ترسه که هیچ‌وقت هیچ‌کس جایی منتظرش نباشه، و هیچ‌وقت کسی اون رو دوست نداشته باشه.

مزه‌ی فلفل و آهن.

رنگ قرمز و آبی پررنگ.


اینم از این. چالش خیلی سخت و در عین حال خیلی جذابی بود و نوشتنش واقعا کیف داد. تشکر فراوان از نوبادی عزیز، که من رو به این چالش دعوت کرد. =)

من واقعا دوست دارم که همه‌تون توی این چالش شرکت کنید، جدی می‌گم. خیلی خیلی دوست دارم ببینم که شماها چه آهنگایی رو انتخاب می‌کنید و چه آدما و مزه‌هایی رو توشون می‌بینید. اما خب چالش سختیه، و خیلی‌ها هم این روزا درگیر امتحان و کنکور و غیره و غیره هستن، و حقیقتا دوست ندارم با آوردن اسم کسی تو معذوریت قرارش بدم. از اون طرف هم خیلیا مثل خود من هستن و اگر به اسم دعوت نشن، نمی‌نویسن. حالا تکلیف چیه؟ 

اگر دارید این پست رو می‌خونید، یعنی که دعوتید! حالا فوقش اینه که به چند نفرتون خصوصی پیام می‌دم و می‌گم که بنویسید اگر دوست داشتید. شمایی که اگر به من باشه دوست دارم بنویسید، خودتون این رو می‌دونید و خیلی اشتباه می‌کنید اگر فکر کنید که دعوت نشده‌اید و اینا. اوکی دوستان؟

راستی، به نظرتون کدوم یکی از این آدما، شبیه من هستن؟ اصلا هیچ کدومشون بود که بخونیدش و بگید "عه، چه قدر به خود سولویگ نزدیکه!"؟


پ.ن.یک. تلاش کردم لینکای دانلود همه‌شون به یه سایت برسن، اما اصلا موفق نبودم. :/

پ.ن.دو. سن فرنسیسکو باید جای جالبی باشه‌ها، هم این آهنگ فایو ساس، هم یکی از آهنگای نایل.. جفتشونم قشنگن واقعا.

پ.ن.سه. من یه عالمه عکس دارم که دوست دارم ازشون تو پست‌هام استفاده کنم، اما چون از پروفایل و وبلاگ مردم برشون داشته‌م، می‌ترسم خود طرف ببینه و ناراحت بشه. مشکل کار اینجاست که الان درمورد خیلی‌هاشون، یادم نمیاد که خودم پیداشون کرده‌م یا از وبلاگ مردم دزدیده‌م. اینه که عملا نمی‌تونم از هیچ‌کدوم از عکسای قشنگم استفاده کنم. :/

  • ۱۲ عجب!
  • ۲۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۴ خرداد ۹۹

    گریزی به سوی کتاب

    این پست رو هلن چند روز پیش گذاشته بود و من رو هم به چالش دعوت کرده بود، اما نمی‌دونم چرا پست رو کلا ندیده بودم و ستاره‌ش هم برام روشن نشده بود!

    قراره چند تا از کتابای خوبی که این اواخر خوندیم رو معرفی کنیم. 

    اگر بخوام کتابایی که این اواخر مشغول خوندنشون بودم رو نام ببرم، باید بگم: مبانی نقشه‌خوانی، آب‌وهوای ایران، ژئومورفولوژی دینامیک و برنامه‌ریزی شهرهای جدید. =)

    پس می‌ریم برای دوران پیش از اینا... 

    مطلقا تقریبا

    خیلی خیلی کتاب قشنگی بود!

    از لیزا گراف قبلا کتاب چتر تابستان رو خونده بودم و از خوندن اون هم خیلی لذت بردم. به همین خاطر هم با دیدن اسم نویسنده، تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم.

    علاوه بر اون، اولین کتابی بود که از طاقچه خوندم و حسابی ذوق داشتم که همه بخشای موردعلاقه‌م رو هایلایت کنم و علامت بزنم. :دی

    داستان پسریه به اسم آلبی، که خیلی توی مدرسه مشکل داره و به همین خاطر هم تحقیر می‌شه. چند تا مدرسه عوض کرده و امیدواره تو این جدیده بتونه دووم بیاره. یه پرستار براش می‌گیرن، به اسم کالیستا که خیلی ماه و همه‌چیز تمومه. و حالا ماجراهایی که پیش میاد و...

    داشتم به دوستم می‌گفتم که کالیستا آدمیه که گاهی آرزو می‌کنم کاش بودم. آدمی که هرچی هم بشه ادامه می‌ده، پر از انرژی مثبته و برای خودش یه رنگین‌کمونه و این رو به بقیه هم انتقال می‌ده.

    اون گفت ولی کالیستا برای من آدمیه که دوست دارم تو زندگی‌م داشته باشم. امیدوارم کالیستات رو پیدا کنی... =)

    اینم چند تا از بخشای موردعلاقه‌م. =))


    شهرهای گمشده

    داستان یه دختر ایرانیه که توی آمریکا زندگی می‌کنه و برای یه سرویس... یه جورایی جاسوسی کار می‌کنه.

    راستش من تا آخر کتاب نتونستم متوجه بشم که بالاخره این دختر مسلمونه یا نه، گوشی‌ش اذان می‌گفت، خودش نماز می‌خوند، اما از اون‌ور هم براش مهم نبود که... اینو نمی‌گم، اسپویل میشه داستان.

    کتاب خیلی سیاسی بود، من یه سری جاهاش رو کلا نفهمیدم.

    مامان گفت تو چه جوری این رو این قدر سریع تموم کردی؟ این فصل دو روزه من رو مشغول کرده. گفتم کاری نداره که، من خیلی توی اون فصل کنکاش نکردم که دقیق دقیق بفهممش. دو تا فصل رو همین طوری یه کم سرسری خوندم، اما بقیه‌ش به نظرم روون بود.

    یکی از چیزایی که درموردش دوست داشتم، این بود که اسم تک تک مکان‌هایی که محیا_همون دختری که شخصیت اصلیه_یا اطرافیانش به اونجا می‌رفتن رو آورده بود. من جزئیات دست و پاگیر رو دوست ندارم، اما چه درمورد کتاب‌های تالیفی و چه ترجمه‌ی رئال، خوشم میاد که اسم مکان‌ها گفته بشه. این طوری خیلی بیشتر خودم رو به شخصیت‌ها نزدیک حس می‌کنم، انگار که دارم کنارشون راه می‌رم.

    در کل داستان رو دوست داشتم، جالب بود.

    و...

    بخشی ازش انتخاب نکردم.


    این مرد از همان موقع بوی مرگ می‌داد

    شاید ریویویی که برای این کتاب تو گودریدز نوشتم رو خونده باشید.

    به نظرم داستان جذابی بود، با تغییر مداوم راوی، زاویه دید، مکان و زمان. اولاش گیج‌کننده بود، اما خیلی هم جذاب.

    داستان دختر یه سرهنگ زمان پهلویه که برخلاف خواسته خانواده‌ش با یه پسر آس و پاس آبادانی ازدواج می‌کنه و بعد از یه مدت می‌فهمه که تو چه هچلی افتاده.

    یکی از نکات جذابش این بود که خود نویسنده هم توی داستان حضور داشت!

    این هم رگه‌هایی از سیاست داشت، اما خب بیشتر بحث سر سیاست‌های همون زمان پهلوی بود. حالا گارد نگیرید که فکر کنید مخالفه و اینا حتما، یه سری شون وطن‌پرست دوآتیشه بودن و سرسپرده سر تا ته خاندان پهلوی.

    از این کتاب هم بخش خاصی رو انتخاب نکردم.


    ناتور دشت

    دیگه این کتاب که به توضیح احتیاج نداره...

    من با ترس و لرز رفتم سراغش، اما ازش خوشم اومد. جالب بود به نظرم.

    تازه تمومش کرده بودم و گذاشته بودمش تو کتابخونه که دیدم رو میزه، و بعد کاشف به عمل اومد که مامان می‌خواد بشینه بخوندش! خدا رو شکر که نخونده هنوز، اصلا دلم نمی‌خواست... می‌دونی خب مثل این می‌مونه که بشینی با مامانت فیلم سانسورنشده ببینی. این پسره هولدن هم که نه دهنش چاک و بست داشت و نه رفتارش به آدمیزاد رفته بود. واقعا همینم مونده بود.

    این کتاب هم ایضا. بعضی اظهارنظرهای هولدن رو دوست داشتم، اما خب...


    I was here

    داستان دختریه به اسم کودی که برای یه مدت طولانی با یه دختر دیگه به اسم مگ دوسته. خیلی باهم صمیمی‌ان و کودی فکر می‌کنه همه‌چیز رو درمود مگ می‌دونه، تا اینکه مگ تنهایی توی متل یه شیشه ماده شوینده خیلی کمیاب و قوی رو سر می‌کشه و خلاصه تمام.

    اینجاست که کودی شروع می‌کنه به گشتن و یواش‌یواش می‌فهمه که هیچ‌چیز درمورد بهترین دوستش نمی دونسته.

    من رو به فکر واداشت.

    واقعا چه‌قدر آدمایی که فکر می‌کنیم می‌شناسیم رو می‌شناسیم؟

    گاهی شاید هیچی.

    کتاب جالبی بود، ازش خوشم اومد.


    راشومون

    بعد از دیدن بانگو، این کتاب رو با دوری از کتابخونه مدرسه دزدیدیم. حالا دزدی هم که نه، یواشکی برداشتیم. اصلا آقا برداشتیم! خب تقصیر ما چیه که کتابخونه مدرسه نه در و پیکر داره و نه کتابدار؟

    آره خلاصه، به سختی نصفش رو خوندم و بعدش دیگه نتونستم. مدل من نبود، من با این سبک حال نمی‌کنم. گذاشتمش کنار و دیگه نخوندم.

    ولی یکی دو تا از داستاناش رو خیلی دوست داشتم.

    یه داستان داشت، پرده دوزخ. خیلی وحشیانه بود، اما جالب هم بود.

    پرده دوزخ درمورد یه نقاش خیلی ماهره که دختری داره که خیلی دوستش داره. یه روز پادشاه به این نقاش می‌گه یه پرده از دوزخ نقاشی کنه و نتیجه کار، پرده‌ای می شه که هر بیننده‌ای رو به خودش میخکوب می‌کنه و تنش رو می‌لرزونه. پرنده‌های گوشتخوار، آدمای درحال سوختن... یواش‌یواش که داستان رو می‌خونی، می‌فهمی که اون نقاش چه طور از شاگردای بیچاره‌ش به عنوان مدل استفاده کرده. مثلا یه پرنده گوشتخوار رو انداخته دنبال یکی از شاگرداش و خیلی ریلکس از این صحنه‌ها اتود زده. پایان داستان دلخراش‌ترین و وحشتناک‌ترین بخششه، که نمی‌دونی الان بگی "آهان، حقته!" یا بگی "وای، الهی بمیرم...". 

    یکی از چیزایی که درمورد نثر آکوتاگاوا دوست نداشتم، این نگاه تمسخرآمیزش نسبت به مسیحیت بود. نمی دونم، آزارم داد.


    خب، اگر من رو ول کنید، دونه به دونه کتابایی که تا الان خوندم رو اینجا تشریح می‌کنم! اما خب دیگه بسه، هم من کار و زندگی دارم و هم شما.

    ممنون از هلن بابت دعوتش، و شماهایی که این پست رو می‌خونید هم دعوتید که بنویسید! =)

  • ۷ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۵ فروردين ۹۹

    ١٠ کاری که قبل از مرگم باید انجام بدم...

    یک. همه کتاب‌هایی که می‌خوام رو بخونم. 

    دو. کاندید ریاست جمهوری بشم. =)) 

    سه. یه روزی بالاخره از خودم مطمئن بشم، به خودم نگاه کنم و بگم که آهان، تو رسیدی، تو تونستی! دیگه لازم نیست جوش بزنی، لازم نیست استرس داشته باشی! (بعید می‌دونم بشه... اصلا کسی هست که همچین روزی رو تو زندگی‌ش ببینه؟ اگه هست که خوش به حالش...) 

    چهار. یه کتاب‌فروشی بزنم. 

    پنج. یه دختر نوجوون از پرورشگاه بیارم. و اگر تا اون موقع آدم شده بودم و رابطه‌م با بچه‌های بالای سه سال و زیر دوازده سال خوب شده بود... چند تا بچه کوچیک و نوزاد. 

    شش. یه کتاب بنویسم. اون‌قدرا برام مهم نیست که چاپ بشه، یا مورد تقدیر و تحسین و غیره قرار بگیره. صد البته خوشحال می‌شم اگر این اتفاق بیفته، اما مهم‌تر از اون برام اینه که بالاخره تمومش کنم و چیزی باشه که خودم پیش خودم، بهش افتخار کنم و چند وقت که از نوشتنش گذشت، با خوندنش از خودم بدم نیاد. 

    هفت. فرانسوی، ترکی و عربی رو یاد بگیرم و یاد بگیرم که ساز بزنم. 

    هشت. یه جوری بمیرم که دیگه نماز قضا نداشته باشم اون موقع... 

    نه. مترجم یا/و مدرس یه زبان خارجی بشم. 

    ده. تا وقتی زنده‌م، پر شدن جای علامتای سوالش رو با اعداد نبینم. (توضیح بیشتری ارائه نمی‌شه) 


    ممنون از رفیق نیمه‌راه برای دعوتش. =)

    واقعا نمی‌خوام معذوریت ایجاد کنم برای کسی به طور خاص، پس همین که این پست رو دارید می‌خونید یعنی دعوتید، بسم‌الله! 

  • ۱۵ عجب!
  • ۲۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۷ فروردين ۹۹

    هشت لبخند نودوهشت، در اولین صبح نودونه

    _عید نودوهشت، کلش. 

    _بودن اسکای. اون بچه‌ی خوردنی و ناز! 

    _نمایشگاه کتاب. 

    _شونزده تیر. 

    _قبول شدن تو آزمونا، این‌که تونستم به خودم ثابت کنم که واقعا می‌شه. 

    _روز اول سال دهم. 

    _خوندن کتابای جدید، کتابایی که مدت‌ها بود می‌خواستم بخونم. و تا حدی هدف‌دار کردن مطالعه‌م_تا حدی!_و خوندن کتابایی با حال و هوای متفاوت. 

    _انیمه دیدن. یه چند تا انیمه ناز و قشنگ دیدم امسال... 


    اینم هشت تا. نصفشون رو قبلا گفته بودم، نصفشون هم واضح نبودن. شما به بزرگی خودتون ببخشید. =))

    چالش از اینجا و توسط شارمین شروع شده. ممنون از هلن برای دعوت من. 

    هرکسی که این پست رو می‌خونه، دعوته که بنویسه. بسم‌الله! =) 

  • ۱۳ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱ فروردين ۹۹

    از اینجا به آمفی‌تئاتر مخروبه

    موموی عزیزم، سلام. 

    امیدوارم حالت خوب باشه. 

    اینجا همه دارن برای شخصیت‌های خیالی دوست‌داشتنی‌شون نامه می‌نویسن و من از بین خیل عظیم دوستان خیالی‌م، تو رو انتخاب کردم.

    می‌دونی، اول داشتم حساب می‌کردم که ببینم الان چند سالته، اما عد یه چیزی یادم اومد: مومو هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شه. مومو نباید بزرگ بشه. مومو همیشه همون دختر کوچولوی کوچولو، توی اون کت بزرگ بزرگ باقی می‌مونه.

    مومو،یه بار یه نفر گفت که من شبیه توئم. قیافه‌م رو گفت. نمی‌دونم اخلاقم هم مثل توئه، یا نه. بعید می‌دونم. 

    مومو، عالیجنابان خاکستری احاطه‌مون کردن. راهی برای بیرون رفتن نمونده. هیش‌کی نمی‌بینه این روزا رو مومو جان. هیش‌کی وقتی که داره رو نمی‌بینه. مومو، عالیجنابا همه‌جا هستن. یه وقتایی که دقیق دقیق دقیق نگاه می‌کنم، می‌بینمشون که دارن توی خونه‌مون راه می‌ذن و تو دفترشون یه چیزایی می‌نویسن. می‌دونم که همه زمانایی که کم میارم، همه وقتایی که به کارام نمی‌رسم، همه و همه تقصیر این خاکستریای لعنتی‌ان، اما تو بگو مومو، چه کار کنم؟ من از بچگی با عالیجنابا بزرگ شدم. هیچ‌وقت یاد نگرفتم هلشون بدم اون طرف و سرشون داد بزنم. یاد نگرفتم که کتکشون بزنم و از زندگی‌م بندازمشون بیرون. نتونستم مومو، هیچ‌وقت نتونستم.

    می‌شه بیای کمکمون؟ بچه‌های شهر حوصله‌شون سر رفته. بچه‌های دنیا حوصله‌شون سر رفته. تو خونه زندونی شدن واسه خاطر یه بلای آسمونی که کسی نمی‌دونه از کجا سروکله‌ی نحسش پیدا شده. می‌شه با لشکر بچه‌هات و با لاک‌پشتت بیای و نجاتمون بدی؟

    یا شایدم لازم نباشه بیای. می‌شه بری سراغ همون گل خوشگل پروفسور؟

    ما بهت نیاز داریم مومو. از آمفی‌تئاتر بیا بیرون. 


    دوستدارت

    سولویگ. 

    پی‌نوشت: آدرسم را ضمیمه نامه کرده‌ام، اگر تصمیم گرفتی بیایی.


    مومو، شخصیت اصلی کتابیه به همین اسم. یه کلیپ هم چند وقت پیش ساخته بودیم برای معرفی این کتاب، صدای منه روش. از اینجا می‌تونید ببینیدش. 

    ممنونم از فاطمه عزیز، برای دعوت من به این چالش. =)
    چالش از اینجا، و توسط گل‌آقا آغاز شده. 
    اینجانب، دعوت می‌کنم از: آناهیتا، استیو، هلن، پرنیان و دختر دماغ‌گوجه‌ای برای شرکت در این چالش، اگر: دوست دارن بنویسن، و دعوت نشدن.
    و همچنین دعوت می‌کنم از هرکسی که این پست رو می‌خونه، اگر: دوست داره که بنویسه. =)
  • ۸ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۴ اسفند ۹۸

    نامه‌ای به گذشته

    سلام سولویگ جان!

    احساس می‌کنم حرفای اول نامه، الان هیچ معنی‌ای نداره. من خوب می‌دونم که تو کجایی، و چه‌طوری. تو هم منو می‌شناسی. من دارم از آینده‌ت برات نامه می‌نویسم. نامه‌ای از طرف سولویگ پونزده ساله. و می‌دونم که این رو هم باور می‌کنی. تو همون بچه زودباوری هستی که ساعت‌ها زیر پتو، بی‌حرکت منتظر می‌شه که عروسکات از جا بلند شن و راه برن. می‌دونم که باهاشون حرف می‌زنی و التماسشون می‌کنی. می‌دونم که مدام تهِ کمد رو فشار می‌دی تا مطمئن بشی که پشتش دیواره، نه سرزمین جادویی نارنیا. نامه‌ای از آینده که چیز چندان عجیبی نیست، هست؟

    خب، بذار برات بگم. بی‌خیال سال‌های قبل، سولویگ کلاس چهارمی. بی‌خیال مسخره‌بازیایی که سال اول و دوم درآوردی، خب بچه بودی و نفهم. بی‌خیال همه اون‌وقتایی که سال سوم کارلا رو ول کردی و رفتی سراغ بی"وفا"، غافل از این‌که آخرش کارلائه که برات می‌مونه. آره داشتم می‌گفتم. ذوق نکن که با کارلا افتادی تو یه کلاس، به دو هفته نمی‌کشه که مدرسه‌شو عوض می‌کنه. ولی اون روز، وقتی ازش جدا شدی، گریه نکن. همین جداییا بعدا دوستی‌تونو محکم‌تر می‌کنه. بهت قول می‌دم. تابستون که شد، اون روز که مامان زنگ زد به مدرسه که بگه لطفا سولویگ رو بندازید تو کلاس خانم نون، جلوشو بگیر. هرطور که می‌تونی، اصلا برو تلفن رو از برق بکش! مطمئن باش از این کارت پشیمون نمی‌شی، حتی اگه با مامان دعوات بشه سر این موضوع. اگه بیفتی تو اون کلاس، با اون معلم، چنان رُسی ازت می‌کشه و چنان نفرتی بهت تزریق می‌کنه که تا پنج سال بعد هم که بهش فکر می‌کنی، ازش بدت میاد و هر بار این نفرت تازه‌تر می‌شه. چون من می‌شناسمت. شاید ببخشی، اما هرگز فراموش نمی‌کنی. در این مورد خاص هم که... کلا نمی‌بخشی‌ش. حداقل نه تا پنج سال بعد. روز آخر سال پنجم، هرچی دوست داری گریه کن، اما بعدش دیگه نه. باور کن که اون آدما، ارزششو ندارن. آدمی که اوایل سال ششم زنگ می‌زنه بهت و می‌گه دوست جدیدی که پیدا کرده، قشنگ جای تو رو براش پر کرده. اونم در حالی که تو همه تابستون رو گریه کردی به خاطرش و اعتیادت به غم و درد، دقیقا از همونجا تشدید می‌شه. برای کارلا هم گریه نکن. حداقل نه زیاد. باور کن همه اینا به نفعتون می‌شه بعدا.

    تو کلاس ششم، لازم نیست با کسی به جز روژینا دوست بشی. بقیه وقتتو کتاب بخون، باور کن این‌جوری بهتره. جدی می‌گم. نمازاتو بخون، جون هرکی دوست داری. من هنوزم که هنوزه دارم جور کم‌کاریای سال ششم و هفتم تو رو می‌کشم! تازه تیزهوشان و نمونه هم قبول می‌شی. خلاصه اینکه نگران نباش.

    سال هفتم، سال خوبیه. قدرشو بدون. از حضور معلمات بیشترین استفاده رو ببر، مخصوصننن معلم دینی و علوم و عربی و ادبیاتت. سال بعد چنان معلمای بیخودی تو همین درسا نصیبت می‌شه که نگو و نپرس. 

    سال هشتم... از این سال هم استفاده‌تو ببر. خوب خواهد بود کارت. از دست معلم مطالعاتت حرص نخور. لازم نیست به خاطر نمره پایین مطالعات وسط پیلوت بزنی زیر گریه. آخه تو کی این‌قدر بچه بودی؟ هان؟ بذار بهت هشدار بدم، از اینجا به بعدش سخته. خیلی هم سخته. یه تابستون وحشتناک و یه سال تحصیلی وحشتناک‌تر. ولی تو قوی هستی. می‌دونم که می‌شکنی، می‌دونم که گریه می‌کنی، می‌دونم که می‌ترسی و از اون طرف هم تو شک دست و پا می‌زنی، اما دووم بیار. خدا رو چه دیدی؟ شاید آینده سختیای بیشتری برات آماده کرده بود. منم نمی‌دونم! بی‌خیال آنتن مضحک کلاس و بچه‌های اون‌طرف شو. اصلا از همون روز اول برو بشین طرف پنجره. بچه‌های این‌طرف... هعی.

    بذار بهت بگم یه چیزی رو، تابستون قبل دهمت، همه سختیای تابستون قبل رو جبران می‌کنه. باور کن. باور کن. توکلت به خدا باشه دختر جان، آینده شاید سیاه به نظر برسه و تار، اما تو از سر می‌گذرونی‌ش. تو می‌تونی. باید بتونی.


    به امید دیدار...؟ 

    سولویگ


    +با تشکر از وبلاگ سکوت، برای راه‌اندازی چالش. و تشکر از پرنیان، برای دعوت کردن من بهش. =)

    +چند نفر تو ذهنم بودن که مطمئنم تا حالا دعوت شدن، از طرفی نمی‌خوام معذوریت ایجاد کنم. 

    اگر دعوت نشدید و دوست دارید، از leor و راسپینا دعوت می‌کنم که توی این چالش شرکت کنید. 

  • ۹ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۵ مهر ۹۸

    پویش درخواست از بیان برای توسعه خدمات وبلاگ

    خب خب خب، نه اینکه من آدم سازگاری باشم و هرچی که بود بپذیرمش، اما برای پیدا کردن ایرادهایی که اذیتم می‌کنن توی وبلاگ‌نویسی در بیان، خیلی باید فکر می‌کردم. مخصوصا از اونجایی که من یه آدم حرفه‌ای نیستم که بخوام از کدنویسی‌های خاص یا بلا بلا و بلا استفاده کنم. مثل گربه میام پستمو می‌نویسم و می‌رم و جایی که نخصص نباشه، قطعا ایرادها هم دیده نمی‌شن. به هر حال، چیزایی که به ذهن خودم رسیده بود که اکثرشون تکرار حرف‌هایی که دوستان زدن رو می‌گم. 

    یک:

    به نظرم این از همه مهم‌تره. یه اپلیکیشن واقعا لازمه، از اونجایی که این روزا دسترسی به موبایلامون خیلی راحت‌تر از کامپیوتره و فضای پنل مدیریت و غیره، برای موبایل طراحی نشده. من قبل از مهاجرت هم با اپ میهن‌بلاگ کار می‌کردم که البته این قدر ضعیف بود که انگار برنامه‌نویسی‌ش رو داده بودن دست من. چیز ضعیفی بود، اما خب از هیچی بهتر بود.

    دو:

    تنوع توی قالب‌ها. واقعا نیازه. اکثر قالبایی که برای بیان طراحی شدن تکراری‌ان و ته تنوعشون توی رنگ هدره! تا جایی که من اولا به خاطر اینکه قالباش قشنگ نبود اصلا بهش فکر نمی‌کردم و آخرش هم هدر وبلاگ قبلی‌م رو کندم و چسبوندم اینجا تا یه ذره قشنگ‌تر باشه برام. خلاصه‌ اینکه لازمه.

    سه:

    بهبود نرم‌افزار مهاجرت. من بعد از آوردن وبلاگم به بیان، مدت‌ها وقت گذاشتم و تمام مطالب قبلی‌م رو ویرایش کردم، چون تمام اینترها از بین رفته بود. کامنت‌ها و پاسخ‌های قدیمی هم به همین مشکل دچار شدن که حوصله‌م نکشید درستشون کنم. تازه وبلاگ من هنوز جوون بود و تعداد مطالب کم. تصور کنید برای کسی که بعد از چند سال بخواد مهاجرت کنه کار چه قدر سخت می‌شه. علاوه بر اینا، دست‌کم من تونستم وبلاگم رو انتقال بدم، اما خیلیا نتونستن.

    چهار:

    فونت. فونت‌های پیش‌فرض خیلی محدودن. برای انگلیسی کار رو راه می‌ندازن، بالاخره از یکی‌شون خوشت میاد. اما برای فارسی، واقعا مسخره‌ن و همه‌شون هم شبیه همن!

    پنج:

    امکان منشن در پست‌ها یا کامنت‌ها. این جزو مواردی بود که تقریبا همه بهش اشاره کرده بودن، پس زیاد نیازی به توضیح نمی‌بینم. امکان خوبیه که اگر باشه، راه برای تبادل‌نظر و گفت‌و‌گو بین اعضا هموارتر می‌شه. 


    اینم نتیجه تفکرات من. این جوری نگام نکنید، کلی فکر کردم که همینا به ذهنم رسید. 

    امیدوارم کسی این پست‌ها رو ببینه. (کنایه‌ای غیرمستقیم به مسئولین بیان. معلوم بود؟) 

    ممنون از راسپینای عزیز که من رو به این چالش دعوت کرد. (چالش؟ یا همون پویش؟) 

    من هم از خواننده‌هایی که علاقه‌مند هستن، دعوت می‌کنم که توی این چالش (پویش) شرکت کنن. 

  • ۶ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۲۱ خرداد ۹۸

    چالش آینده‌ی من

    صبح، از خواب بیدار می‌شم. به کارلا پیام می‌دم که حوصله داره بریم بیرون یا نه. زودی جواب می‌ده. می‌گه آره. پا می‌شم از سر جام. مانتوی آبی‌م رو می‌پوشم با شلوار سفید و روسری سفید آبی. موهای آبی‌م رو زیر روسری‌م فرو می‌کنم و گردنبند رومانتویی‌م رو می‌ندازم، همونی که یادگاریه و کارلا هم عینشو داره. عینک گرد هری‌ پاتری‌م رو هم می‌زنم. آخه تا اون موقع اون قدر غرف تحقیق و مطالعه شدم که چشمام یه کوچولو، خیلی کم ضعیف شده. شایدم فقط از عوارض زیاد فیلم دیدن و کتاب خوندن باشه. با ماشین خوشگلم، از خونه‌ی خوشگلم می‌زنم بیرون. می‌رم دنبال کارلا. باهم می‌ریم بیرون، شاید یه کافه‌کتاب، شایدم سینما، شایدم یه کافه خالی. نزدیک ظهر، می‌رسونمش خونه و بعد، یادم می‌افته که چند تا کتاب لازم دارم که خیلی برام مهمن. می‌رم سمت کتابخونه. دارم بین قفسه‌ها دنبال کتابام می‌گردم. چند تا کتاب رمان، شایدم تا اون موقع سنگی، چیزی به سرم خورده باشه و دنبال کتابای علمی بگردم. پیداشون نمی‌کنم. میام بشینم سر جای همیشگی‌م تو کتابخونه که می‌بینم یکی از قبل اونجا نشسته. نمی‌شناسمش، ولی می‌دونم که یه برسرکره. می‌بینم که عینکیه و می‌دونم که مخالف کلیشه‌های جنسیتیه، اصلا شاید حتی asexual هم باشه و من نمی‌دونم که این اطلاعات رو از کجا آوردم. کنار دستش یه عالمه کتابه و موبایلش دستشه. با خودم فکر می‌کنم وقتی این همه چیز ازش می‌دونم، احتمالا باید بدونم داره تو گوشیش چی کار می‌کنه، اما نمی‌دونم. پس آروم از بالای سرش رد می‌شم و دزدکی یه نگاهی به گوشیش می‌ندازم،با این که می‌دونم کار خیلی زشتیه. داره یه متن رو می‌خونه، متنی که من خوب می‌شناسمش، چون خودم روز قبلش تو وبلاگم آپلودش کردم. یه نامه‌ست برای هیک. دستام یخ می‌کنن. آروم صداش می‌زنم: "هیک...!"


    پ.ن.یک. یه کم زیادی فانتزی و تخیلی شد، نه؟

    پ. ن. دو. ممنون از لبخند عزیز برای این که دعوتم کرد به این چالش.

    پ. ن. سه. راستش دقیق روال این جور چیزا رو نمی‌دونم، که باید از کسی دعوت کنم یا چی، اما خب من دعوت می‌کنم از پرنیان(گاه‌نوشت‌های یک نویسنده) و فاطمه(بلاگی از آن خود) که اگر دوست دارن و قبلا دعوت نشدن، بنویسن از آینده‌شون :) 

  • ۵ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۰ اسفند ۹۷