تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۴ مطلب با موضوع «تلویزیون تماشاگر» ثبت شده است

اگر امید نمونده واسه‌ت...

چند وقت پیش free bird توی این پست انیمیشن Klaus رو معرفی کرد.

اون روز که فائزه گفت براش فیلم و انیمیشن دانلود کنم و یه لیست ردیف کرد از فیلمایی که تا الان هزار بار دیده بود، بهش کلاوس رو نشون دادم و گفتم می‌خوای اینو بگیرم؟ با کلی تردید قبول کرد.

از اون روز دوباره بازی کثیف "من هر روز و به مدت دو سال این فیلم رو می‌بینم تا وقتی که همه شما تمام دیالوگ‌هاش رو حفظ بشید و حال همه ازش بهم بخوره" رو شروع کرده.

ولی بهتون پیشنهاد می‌کنم که ببینیدش، یه انیمیشن خیلی قشنگ و بامزه، پر از امید و قشنگی... 

تاکید می‌کنم که حتما دوبله‌ش رو ببینید چون بامزگی رو چندین برابر کرده بود. دوبله‌ش هم به‌روز بود، مثلا یه‌ جاش جسپر می‌گفت: "حتی با بنزین سه تومنی مردم دست از مسافرت برنمی‌دارن. از اون طرف انگار تو این گرونیا همه بیشتر می‌رن مهمونی، مردم خل شدن زده به سرشون!"

داستان تبدیل شدن بابانوئل، به بابانوئله. این‌قدر موقع دیدنش خندیدیم و ذوق کردیم از قشنگی‌ش که نگو. 

جسپر که شخصیت اصلیه، یه پستچیه. در واقع یه پسر لوس و پولدار، که پدرش به عنوان پستچی فرستاده‌تش به یه جزیره دورافتاده و سرد و وحشتناک تا یه ذره آدم بشه و بهش می‌گه یه سال وقت داره تا شش‌هزار تا نامه رو به اسم خودش مهر کنه و از اون جزیره ارسال کنه تا بتونه به زندگی ساده‌ش برگرده. وقتی جسپر به اون جزیره_اسمیرنزبرگ_می‌رسه، می‌بینه که جزیره از دو تا قبیله تشکلی شده که از همون اول اول دنیا، باهم دشمن بودن. هیچ‌کس هم نامه‌ای برای ارسال کردن نداره. 

شخصیتای دوست‌داشتنی و نازی داره. مخصوصا بچه‌ها خیلی کوچولو و خوردنی‌ان! 

جدا از داستان جالبش، مدل گرافیک و انیمیشنش هم خیلی جذابه. من این طرح و این نوع رو ترجیح می‌دم به مدلی که پیکسار و دیزنی استفاده می‌کنن. (اسم هیچ‌کدوم رو بلد نیستم و حتی نمی‌دونم که اصلا بهشون می‌گن "مدل" یا نه.)

موسیقی متنش هم جالب بود. یه‌جاش جسپر می‌ره با یه بچه‌هه حرف می‌زنه و تهدیدش می‌کنه_بیشتر توضیح نمی‌دم که اسپویل نشه_و وقتی داره برمی‌گرده، آهنگ پس‌زمینه داره می‌گه: "that's what you get when you mess with the postman!" 

خلاصه پیشنهاد می‌کنم از دستش ندید.

دانلود. (مطمئن نیستم دوبله‌ش همونی باشه که من دیدم) 


این دومی، اسمش هست twelve suecidal teens.

توی سایت‌های فارسی، ترجمه کردن "خودکشی دوازده نوجوان"، البته این ترجمه غلطه. سوئسایدال، یعنی فردی که تمایل به خودکشی داره. یعنی دوازده نوجوان که تمایل به خودکشی دارن. جالب اینه که من یه خرده گشتم و معادلی برای این کلمه توی فارسی پیدا نکردم. یعنی معادلای جالب و خوش‌آهنگی نبودن، مثلا خودکشی‌گرا! 

داستان فیلم از جایی شروع می‌شه که می‌فهمیم یه وبسایت ساخته شده و دوازده تا نوجوون در اون ثبت‌نام کردن. یه سری اطلاعات سری درمورد یه بیمارستان متروک به اونها داده شده تا در یه روز و ساعت خاص، خودشون رو به اون بیمارستان برسونن و دست‌جمعی خودشون رو بکشن. کسایی که از زندگی‌شون خسته شدن.

اولش برام خسته‌کننده بود. ریتم آروم و کندی که حوصله‌م رو سر برد و چند جا زدمش جلو، اما به شما پیشنهاد می‌کنم که این کار رو نکنید، چون نکته‌های مهمی از همون اول فیلم و لابلای جزئیات حوصله‌سربر نشون داده می‌شن.

این‌طوری نیست که من بخوام خودم رو بکشم یا چیزی، اما فکر می‌کنم اگر اگر اگررررر یه روزی به فکر این کار بیفتم، دلیلم مشابه دلیل آنری خواهد بود، شماره هفت. 

درکل شخصیت‌هاش برام جالب بودن. از رفتاراشون، قیافه‌شون، دلیلشون برای تصمیم به ادامه ندادن زندگی... خوشم اومد. 

شماره سه، اون دختر موصورتی، به نظرم از آدماییه که هر روز دور و برمون می‌بینیم. دلم واسه‌شون می‌سوزه. من دست برداشتم از فکر کردن به این که من بهترم از بقیه، چون به موسیقی پاپ ایرانی گوش نمی‌کنم. تازه چند روزه به این نتیجه رسیدم، و دیگه این‌طوری بهش فکر نمی‌کنم.اما خب هنوز دلم برای آدمایی مثل شماره سه می‌سوزه. آدمایی این‌قدر... این‌قدر سطحی. تا این حد غرق شدن تو عشق کسی که نمی‌دونه تو وجود داری، اونم این مدلی... هیچ‌وقت درکش نکردم. همیشه برام غریبه و خب، احمقانه بوده.

ولی دیدن این فیلم هم پیشنهاد می‌شه. 

دانلود


پ. ن. اگر بخواید، جفت این فیلم‌ها توی فیلیمو موجود هستن و می‌تونید از اونجا ببینیدشون. 

  • ۹ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۷ فروردين ۹۹

    تاریخ بیشتر خاطره‌های بازماندگان است که اغلبشان نه فاتح‌اند، نه مغلوب

    شبکه چهار ساعت هشت و بیست دقیقه، فیلمای قشنگی می‌ذاره.


    آن‌سوی ابرها

    این رو اون شب با مامان و بابا دیدیم. 

    خیلی فیلم قشنگی بود. 

    مجید مجیدی توی هند فیلم رو ساخته و داستان یه پسریه به اسم امیر که وضع زندگی درست و حسابی‌ای نداره. موادفروش خرده‌پاست، درواقع مواد رو از یکی از این گردن‌کلفتا می‌گیره و می‌بره تخس می‌کنه. طرف کله‌گنده‌هه پولشو نمی‌ده و اینم پاپی‌ش می‌شه و طرف لوش می‌ده. پلیسا می‌ریزن و امیر می‌تونه دم آخری خودش و دوستش رو نجاد بده، اما پلیسا می‌افتن دنبالش. امیر این‌قدر می‌دوه تا می‌رسه به محل کار خواهرش که تا جایی که فهمیدم یه جایی شبیه رختشورخونه بود. خلاصه، خواهرش موادا رو قایم می‌کنه و معلوم می‌شه که یه شوهر دائم‌الخمر داشته که ازش جدا شده. فردای اون روز، خواهره می‌ره بیرون. مواد رو سپرده بوده دست یکی از همکاراش، یه مردی که عاشقش بود. می‌ره که از مرده پس بگیره مواد رو که مرده یهو قاطی می‌کنه که "تو فقط مال منی" و از این حرفا، درگیر می‌شن و خواهره با آجر می‌زنه تو سر مرده.

    مرده می‌ره تو کما و خواهره می‌افته زندان تا وقتی که مرده بتونه حرف بزنه و شهادت بده که کار خواهره دفاع از خود بوده.

    دیگه بیشتر از این نمی‌گم که حالا خیلی هم اسپویل نشه. 

    من درکل خیلی دوستش داشتم. شخصیتای جالبی داشت که کارای غیرمنتظره می‌کردن یهو، داستانش هم خیلی قشنگ بود. 

    یه صحنه و دیالوگ خیلی تاثیرگذار داشت که خیلی دوستش داشتم. 

    خواهره تو زندان، با یه زن هم‌سلولیه. زنه شوهرش رو کشته، چون کتکش می‌زده وآزارشون می‌داده و بعد خود زنه و پسر سه ماهه‌ش_به اسم چوتو_ می‌افتن زندان. زنه خیلی مریضه، آخرش هم می‌میره. خواهر امیر خیلی چوتو رو دوست داره، هواشو داره. چوتو یه موش رو از تو زندان پیدا کرده و هم‌بازی‌ش اون موشه‌ست که می‌ره کنار دیوار بهش غذا می‌ده.

    اون صحنه‌ای که می‌گفتم اینجاست، شبی که مادرش مرده بود. 

    خواهر امیر می‌ره و می‌بینه چوتو همون‌طوری نشسته منتظر کنار دیوار. (دیالوگا رو دقیق دقیق یادم نیست) 

    _چوتو، دوستت کو؟

    _رفته پیش مامانش. 

    _... 

    _منم می‌خوام برم پیش مامانم. مامانم کجاست؟

    _مامانت تو آسمونه. از اونجا حواسش بهت هست. خدا اونو برده پیش خودش. 

    _من نمی‌خوام تو آسمون باشه، چرا خدا اونو برده؟

    _چون دوستش داشته. حالا دیگه مامانت مریض نیست، دیگه درد نمی‌کشه. الان اون بالا نشسته، تو خود ماه. 

    _ماه؟ ماه چیه؟

    _... فردا شب می‌برمت تا ببینی‌ش. 

    بعد می‌ره و انگشتر طلایی که تو دستش گیر کرده بود موقع ورود به زندان و نتونسته بود درش بیاره رو می‌ده به نگهبان اون بند تا این دو نفر رو حوالی نیمه‌شب، یواشکی ببره رو پشت‌بوم تا چوتو بتونه برای اولین بار ماه رو ببینه. 

    خدایا، فیلم خیلی قشنگی بود. 

    مامان می‌گفت توی بعضی کشورای دنیا، وقتی بچه‌ی کوچیکی رو با مادرش می‌برن زندان یا بچه‌ای توی زندان به دنیا میاد، مادرش اعدام می‌شه یا می‌میره. اما اون بچه برای سال‌های سال توی زندان می‌مونه، چون نه کسی اون رو به یاد داره و نه خودش تو همه زندگی‌ش جایی بیرون زندان رو دیده.

    از اونجایی که توی تلویزیون پخش شده، بعید می‌دونم دانلودش اشکالی داشته باشه. 


    نجات لنینگراد

    این رو هم دیشب نشون داد. 

    من اولاش رو ندیدم، از وسط دیدمش. 

    فکر کنم شد یکی از فیلمای موردعلاقه‌م. 

    یه جورایی من رو یاد دانکرک انداخت، ولی خب توی این فیلم تحرک خیلی بیشتر بود. 

    داستان درمورد جنگ جهانی دومه، و همون‌طور که از اسمش معلومه، توی روسیه اتفاق می‌افته. 

    از اونجایی که من دیدم، یه پسره بود که عضو پیاده‌نظام بود. قرار بود پیاده‌نظام، ملوانا و مردم عادی سوار یه لنج بشن و برن به یه منطقه امن. پسره نامزدشو(حالا دیگه من نمی‌دونم واقعا نامزدش بود یا چی، اینا گفتن نامزد ما هم ازشون می‌پذیریم) می‌بره طبقه پایین لنج و یه اتاق امن و خوب رو بهش می‌ده، می‌گه همین‌جا بمون تا منم برم و با گروهم بیام و سوار شیم. پدر دختره هم متهم به جاسوسی آلمان‌هاست و از قضا کارآگاه مسئول پرونده پدرش هم تو همون لنجه و دنبال دختره. 

    پدر پسره، یکی از فرمانده‌هاست. معلوم می‌شه که یه اتفاق بدی تو همون نزدیکی افتاده و نیرو و مهمات کمه و درنتیجه همه اینا، قرار می‌شه که پیاده‌نظام سوار لنج نشن و برن به منطقه جنگی. پدر پسره صداش می‌کنه و قضیه رو توضیح می‌ده و بهش یونیفرم ملوانا رو می‌ده بهش تا بپوشه و همراه بقیه سوار لنج بشه. پسره اول قبول نمی‌کنه، اما بعد می‌پوشه و سوار می‌شه. اینجا یه تیکه بریده شده و ما تا آخر فیلم نمی‌فهمیم چی شده که پسره قبول کرده سوار شه. از اون‌طرف دختره تا می‌فهمه که پیاده‌نظام داره می‌مونه، چمدونشو برمی‌داره و می‌خواد پیاده شه که پسره رو می‌بینه. بهش می‌گه خیلی ترسوئه و ازش متنفره و از این حرفا.

    همین‌جوری می‌ره جلو و ماجراهایی داره، تا این‌که دریا طوفانی می‌شه و قسمت زیر عرشه پرآب می‌شه و از اون‌طرف هواپیماهای آلمانی به لنجشون حمله می‌کنن و... 

    خلاصه که به نظر من از دیدنش ضرر نمی‌کنید. یه فیلم خیلی قشنگ و پر از تعلیق و دلهره.

    وقتی داشت تموم می‌شد، جمله عنوان که بخشی از کتاب "درک یک پایان"ه، توی سرم تکرار می‌شد.

    و فکر این‌که درواقع هیچ‌کدومشون مقصر نبودن. سربازای آلمان، سربازای روسیه، انگلیس، آمریکا، ژاپن، هیچ‌کدوم. همه‌شون فقط قربانی بودن، همین. تاریخ هر بار تکرار می‌شه و هر بار این آدمای کوچیک و بی‌گناهن که قربانی می‌شن، که کشته می‌شن، که از بین می‌رن. و ته‌ش، آخر داستان، اون قدرتا سرجاشونن. اونایی که جنگ راه می‌ندازن و اونایی که حرص می‌زنن برای قدرت چیزی‌شون نمی‌شه. یکی‌شون هم که بمیره یا بره، یکی دیگه جاش رو می‌گیره.

    شیش سال تمام جنگیدن، کشورا رو دچار قحطی و بیماری و کشتار کردن و آخرش دریغ ازیه اینچ که به هرکدومشون اضافه بشه. 

    دانلود فیلم

  • ۹ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۹ فروردين ۹۹

    این اواخر دیدم

    یه لیسته، از چند تا فیلم که این چند وقت اخیر دیدم. گفتم اگه بخوام برای همه ش پست جداجدا بذارم، خیلی می شه. دیگه همه رو یه کاسه کردم. احتمالا یکی دو تا پست دیگه این مدلی هم بذارم.

    ترتیب خاصی هم ندارن اصلا، همین جوری.


    Extremely wicked, shockingly evil and vile (2019)

    امتیاز از ده: نه

    خلاصه داستان: داستان زندگینامه قاتل سریالی معروف آمریکا، تد باندی ه.

    نظر من: فیلم بسیار جذابی بود. با این که من اسم این آدم رو شنیده بودم و درموردش خیلی خونده بودم، موقع دیدن فیلم هیچ ایده ای نداشتم که آخرش قراره چه اتفاقی بیفته. تا ثانیه آخر، هی می گفتم: "خب آره اینم هست..." "ولی آخه، اینم راست می گه!" "اما...!".

    آره خلاصه. پیشنهاد می شه که ببینیدش.

    هشدار: دارای صحنه ها و حرفای دلخراشه. بیشتر حرفاشون. اگه طاقتش رو ندارید، نبینیدش. 

    نسخه سانسورشده ش پیشنهاد می شه، فکر کنم پنج دقیقه رو زدم جلو.

    +بازیگر نقش اصلی، یعنی خود تد باندی، زک افرانه. بعد عکس این جناب، روی باکس لباسای منه. (من نخریدمش، مامانم خریده. وقتی اونو خرید من فقط اسم این آدم رو بلد بودم) خلاصه تصور کنید چه حسی داره که هر روز در کمدت رو باز کنی و عکس یه قاتل سریالی رو ببینی!


    Fight club (1999)

    امتیاز از ده: هشت و نیم

    خلاصه داستان: (راوی داستان) کارمند بخش بازرسی حوادث یکی از شرکت های خودرو سازی، در طول روتین زندگی و کارش دچار بی خوابی شدیدی می شود. تلاش بسیاری برای درمان این بیماری انجام میدهد و مراجعه به دکتر و استفاده از آرام بخش های قوی به سرعت بی اثر می شوند. به دنبال این بی خوابی در کلاس های تقویت روحیه بیماران سرطانی شرکت می کند، شاید که فضای آن ها مشکل او را نیز برطرف کند. رفته رفته استفاده از این کلاس ها هم بی تاثیر می شوند و در طی آشنایی با “تایلر دردن” – “Tyler Durden” مرحله ی جدیدی برای درمان بی خوابی و ریشه ی اصلی بیماری خود آغاز می کند.

    نظر من: این هم فیلمی بود بسی بسیار جالب، و من بالاخره دیدمش! همیشه به خاطر ندیدنش حس می کردم از همه دنیا عقبم و حالا این عقب افتادگی و در پی آن، تمامی مشکلات نوع بشر برطرف شده. 

    داستان تا یه جاهایی کاملا غیرقابل پیش بینی بود، اما خب از یه نقطه ای اون وسطا قشنگ متوجه شدم که چه اتفاقی قراره بیفته آخرش، اما باز هم خیلی جالب بود.


    Suicide squad (2016)

    امتیاز از ده: هفت

    خلاصه داستان: داستان فیلم درباره روزگار سیاه سیاره زمین است که اینبار طعمه موجوداتی شده که به قصد نابودی تمدن به آن سرازیر شده اند و به نظر می رسد که با نبودن اَبَرقهرمانان همیشگی، اینبار انسانها هیچ امیدی برای فرار از بحران نداشته باشند. در این وضعیت، یک مامور رده بالای امنیتی به نام آماندا والر ( وایولا دیویس ) تصمیم می گیرد تا گروهی از شرورترین زندانیانی که قابلیت های اَبَرقهرمانی دارند را از زندان خارج کرده و آنان را در قالب یک تیم به مبارزه این موجودات بفرستد و به آنان نیز اعلام می کند که در صورت رفتار خوش و موفقیت در انجام ماموریت، شرایط ویژه ای برای دوران محکومیتشان در نظر خواهد گرفت. اما ترکیب کردن این زندانیان عجیب و غریب اصلاً راحت نیست و...

    نظر من: آره می دونم، این رو هم همه سال ها پیش دیده بودن. اما من تازه دیدمش. چیزایی که ازش می شنیدم، همه این بود که خیلی فیلم بیخود و به درنخوریه و نمی دونم از این حرفا، اما راستش واقعا اون قدرا هم افتضاح نبود! اتفاقا می تونیم بگیم فیلم جالبی بود، البته از نظر من. به شخصه از شخصیت ددشات خیلی خوشم اومد. قبل از دیدن فیلم علاءالدین، از ویل اسمیت متنفر بودم، با این که هیچ فیلمی هم ازش ندیده بودم. اما خب فهمیدم که اشتباه کرده بودم و از این حرفا. اون شخصیت کاپیتان بومرنگ هم جالب بود.

    +البته آدم دیگه واقعا حالش بهم می خوره این قدر که پیکسل و هودی و ال و بل می بینه از شخصیت هارلی و جوکر! بابا کام آن، رها کنید اینا ر. همممه هفتمیای مدرسه ما پیکسل اینا رو دارن رو کیفشون! حالا باز جوکر هیث لجر یا خواکین فینیکس یه چیزی، ولی آخه این؟! مهدی می گفت بچه های ما این ور کیفشون پیکسل هارلی و جوکر رو زدن، اون طرفش یا مهدی ادرکنی. این همون قضیه سیاه و سفید نبودنیه که می گفتم، منتها به شکل افراطی ش.


    Marriage story (2019)

    امتیاز از ده: نه

    خلاصه داستان: داستان زوجیه که می خوان ازهم طلاق بگیرن و اولش به طور مسالمت آمیز شروع می کنن، بدون وکیل و غیره ولی یواش یواش پای وکلا به داستان باز می شه و کارشون سخت تر می شه.

    نظر من: آه، بسیار زیبا بود... مخصوصا شروعش رو خیلی دوست داشتم، از نقطه ناز و قشنگی شروع کرد و یه پایان کاملا واقعی و جالب داشت.

    خب آدمرو به فکر فرو می بره. از دور چیز جالبی به نظر میاد، اما از نزدیک... نمی دونم. بی خیال. به نظرم حتما ببینیدش.


    خوابگاه دختران (1383)

    امتیاز از ده: پنج و نیم

    خلاصه داستان: رویا و شیرین که در همسایگی هم زندگی می کنند، پس از قبول شدن در کنکور با مشکل جدیدی مواجه می شوند. دانشگاه آنها در منطقه سرکوه در خارج از تهران است و برای همین، خانواده های آنها با تحصیل آنها مشکل دارند، اما با قولی که فرهاد برادر شیرین بابت مواظبت از آنها می دهد، رویا و شیرین برای ثبت نام به آنجا می روند. رویا پی می برد که خوابگاه دانشگاه در دست تعمیر است و آنها برای اقامت باید به ساختمان نزدیک خوابگاه بروند. روبروی ساختمان سکینه خانم، خانه ای مخروبه و قدیمی هست که شبها از آنجا صدای جیغ های زنانه می آید و همه، از جمله سکینه خانم اعتقاد دارند آن ساختمان محل سکونت اجنه و شیطان است. رویا که سری نترس دارد و برخلافش شیرین که دختری ترسو است همراه باهم اتاقی‌هایشان و البته فرهاد که گاه به گاه به آنها سر می زند،‌قصد دارد پی به راز آن خانه متروک ببرند.

    نظر من: لطفا نخندید بهم! من همیشه دلم می خواست بدونم داستان این فیلم چیه. مامانم می گفت زمانی که دانشجو بودن، بچه هاشون تو خوابگاه گذاشته بودن دیده بودن و حسابی ترسیده بودن و از این حرفا. منم دیگه گرفتمش که ببینم چیه.

    اولاش که فقط داشتم می خندیدم. این قدر ننر و حال بهم زن بود که، حالم داشت بهم می خورد واقعا. اما از یه جایی به بعد واقعا ترسناک شد، آقا واقعا ترسناک شد! البته من آدم ترسویی هستما، اما اینم ترسناک بود خدایی. برای شخص من از آنابل ترسناک تر بود. 

    نمی تونم تشخیص بدم که پایانش کار رو خراب کرد، یا جذاب تر کرد فیلم رو. در هر حال بد نبود، فقط یه کم لوس بود.

  • ۹ عجب!
  • ۱۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۳۰ بهمن ۹۸

    ترکیبی

    +دیشب لاتاری رو دیدم. دوستش داشتم، قشنگ بود.

    +the notebook رو هم دیدم. اونم فیلم بدی نبود. عین گفته بود پایان تلخه، اما به نظرم در شادترین حالت ممکن تموم شد. 

    برای کسایی که نمی دونن، داستان دو تا نوجوونه که تو تابستون عاشق هم می شن، اما وقتی تابستون تموم می شه، دختره با خونواده ش از اون شهر می ره. خانواده دختره خیلی پولدار بودن و پسره نبوده، برای همین مامان و بابای دختره با باهم بودن اینا مخالف بودن. وقتی دختره می ره، پسره برای یه سال هر روز براش نامه می نویسه. سیصد و شصت و پنج تا نامه. اما مامان دختره همه اون نامه ها رو قایم می کنه. چند سال که می گذره، دختره داره با یکی دیگه ازدواج می کنه که یه خبر درمورد پسره توی روزنامه می بینه و می ره که بهش سر بزنه. از اون ور، پسره هم وقتشو با یه زن بیوه می گذرونه، اما اون زنه هم می دونه که پسره عاشق یکی دیگه ست.

    از اینجا به بعد اسپویلر الرت.

    دختره برمی گرده و پسره هنوز عاشقشه. دختر هم همین طور، اما عاشق نامزدش هم هست. خلاصه، این دو تا اون چند روز رو باهم می گذرونن. و در پایان، اینا به هم بر می گردن. 

    نکته ای که اینجا من رو آزار می ده، اینه که هیچ کس به نامزد دختره و اون زن بیوه فکر نمی کنه. که چه طور احساسات اونا خدشه دار شده یا... بالاخره رسم دنیاست. نمی شه همه چیز رو باهم داشت.

    پایان اسپویل.

    البته درواقع این نوع خاص روایت داستانه که فیلم رو جالبتر می کنه. حالا دیگه اینو نمی گم، اگهمی خواید برید ببینیدش.

    +داشتم آهنگ الون مینتس هالزی و یانگ بلاد رو گوش می دادم. نمی خواد برید گوش بدید، زیاد هم آهنگ خوب و قشنگی نیست، جدی می گم. حالا، داشتم گوشش می دادم و به این نتیجه رسیدم که اگه پسر بودم_با همین ویژگی هایی که الان دارم از نظر عاطفی، احساسی، عقلی و..._احتمالا با اون تیکه آهنگ که می گه: you're on the floor with your hands 'round your head, and I'm down and depressed, all I want is your head on my chest، جون می دادم.

    +جاست سو یو نو، نشر جنگل به مناسبت بلک فرایدی هفتاد درصد تخفیف گذاشته برای کتاباش.

    +منم دوست دارم کارلا، زیاد.

  • ۱۲ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۸ آذر ۹۸

    انجمن شاعران مرده

    این پست حاوی چند تا از ایده هاییه که بعد از دیدن فیلم مذکور در عنوان به ذهنم رسید و با بخش هایی از کتاب جزء از کل هم کمی مخلوط شد.

    اول باید بگم که، خیلی وقت بود که می خواستم این فیلم رو ببینم و کتابش رو بخونم، شاید چهار پنج سال. فیلم رو هر بار به دلیلی از دست می دادم، از یه جایی به بعد هم تصمیم گرفتم تا وقتی کتاب رو نخوندم سراغ فیلمش نرم. کتاب رو هم هر بار از یاد می بردم. تا چند وقت پیش که نسخه الکترونیکش رو از کتابراه دانلود کردم، اما نتونستم با مدل صفحه آرایی ش ارتباط برقرار کنم و اذیتم کرد. بیشتر از پنج صفحه نتونستم بخونم. تا اینکه دل رو زدم به دریا و فیلم رو دانلود کردم و نشستم دیدم. واقعا فیلم خیلی قشنگی بود، و منتظرم ببینم کتابش چه طوره.

    خب، ایده ها.

    یک: It is both a curse, and a blessing

    دیدن فیلم، رویای دور و دراز زندگی و درس خوندن تو مدرسه شبانه روزی رو زنده کرد. و باعث شد به این فکر کنم، که درسته کتاب خوندن و فیلم دیدن همشه بخش بزرگی از زندگی من بوده و فواید خیلی زیادی برام داشته، اما خیلی اوقات هم درد و رنجش رو زیاد کرده. حالا منظورم از درد و رنج، این نیست که من هیچ وقت نمی تونم تو یه مدرسه شبانه روزی درس بخونم، اما واقعا اگه من شیش سال با بچه های سنت کلر بزرگ نشده بودم_هرچند که ماجراها و رفتاراشون مسخره بود گاهی_اگه پام رو تو مدرسه مالوری نذاشته بودم، اگر با سارا کورو زندگی نکرده بودم، باز هم این حس رو داشتم؟ وقتی از چیزی خبر نداشته باشی، دلت هم نمی خواد که داشته باشی ش، اینو قبول ندارید؟ از این بزرگتر، دردیه که فقط آدمی مثل من درکش می کنه. منی که نمی تونم از کنار شخصیتای کتاب ها رد بشم. نمی تونم نگاهشون کنم. من فرو می رم تو وجود تک تکشون، و با درداشون واقعا درد می کشم و با شادیاشون خوشحال می شم. درست همون طور که اگر برای خودم اتفاق می افتادن. حالا اگر شما آدمی باشید که این حس رو درک کنید و کتابای دردناک هم خونده باشید، خوب می فهمید چی می گم.

    کتاب برای من دوستیا و زندگیا و چیزای بزرگی به ارمغان آورده، اما حس می کنم بهاش رو با تلخی ای که چشیدم پرداختم. برای همینه که فکر می کنم مناسبه که بهش بگیم یه نعمت، و یه نفرین. هر دو در آن واحد و موازی هم دیگه.

    دو: سیستم آموزشی

    اول تصور داشتن معلمی مثل آقای کیتینگ، خیلی برام جالب بود. معلمی که وایسه روی میز و تو رو هم تشویق به این کار بکنه. معملی که بدون ترس و واهمه، بهت بگه که کتاب داره زر می زنه و تو بهتره پاره ش کنی. معلمی که بتونی صداش کنی اوه کپتن، مای کپتن!

    اما بعد یه کم فکر کردم و متوجه شدم که دقیقا چه قدر غیرممکن این ایده ممکنه باشه.

    شوخی ت گرفته؟ چنین معلمی به طرز وحشتناکی سرکوب خواهد شد.

    نه فقط از طرف بالادستی های سیستم، حتی نه فقط از طرف مدیر و مربیان دیگه و اولیا، بلکه خود بچه ها هم وجودش رو تاب نمی آرن.

    من دارم بین قشر دانش آموز این جامعه زندگی می کنم، خودم هم یکی از اعضای همین قشر هستم و می دونم که بچه های ما الان از معلم چی می خوان. می دونم که ایده آلشون از معلم، درواقع یه ماشین سوال دهیه. زیر فلان خط رو خط بکشید، سوالش می شه این. وقتی ازشون می پرسی فلانی به نظرت معلم خوبیه یا نه، می گن آره، خیلی خوبه. نمره می ده. سوال می ده. یا اینکه نه، اصلا معلم خوبی نیست. سوال نمی ده، فقط توضیح می ده و بحث راه می ندازه.

    بله، تصویر بچه ها از معلم خوب همچین آدمیه. و کی می تونه باور کنه که بچه ها خلاقیت معلمی مثل آقای کیتینگ رو بپذیرن؟ درسته که من با بعضی بخش های شیوه تدریسش موافق نبودم، اما حداقل داشت تلاشش رو می کرد. داشت سعی می کرد یه تفاوت ایجاد کنه. تفاوتی که می دونم حداقل این نسل چشم دیدنش رو ندارن.

    سه: Carpe Diem!

    دیالوگی که مدام در طول فیلم تکرار می شد. Seize the day! دم را غنیمت شمار!

    من با کلیت این شعار مخالفتی ندارم. شاید مشکل من از نوع برخورد بچه ها باهاش به وجود اومده. که برای غنیمت شمردن این لحظه، می تونیم هر کاری بکنیم. داشتم به این فکر می کردم، اگه بزرگترین آرزوی من کشتن یه نفر باشه و یک دقیقه از زندگی م باقی مونده باشه، اجازه دارم لحظه رو غنیمت بشمرم و بالاخره یه نفر رو به قتل برسونم؟

    شاید هم نظر من در این بخش چندان معتبر نباشه. من به هیچ وجه آدم در لحظه زندگی کردن نیستم. من از اونایی ام که نصف زمانشون رو خاطرات و بعضا حسرت های گذشته، و بقیه زمانشون رو صرف رویاپردازی یا ترس از آینده می کنن. نمی تونم بگم که این بهترین شیوه برای زندگی کردنه، اما نمی تونم هم بگم که ازش پشیمونم. در لحظه زندگی کردن از نظر من، در صورتی خوبه که یه چشمت هم به آینده باشه. گرچه نمی دونم که آیا همچین چیزی اصلا ممکنه یا نه؟ آره، من می تونم برم و همه پولم رو خرج چیزی بکنم که همیشه می خواستم، و در اون لحظه هم بی نهایت احساس خوشحالی کنم، اما بعدش چی؟ قراره بقیه زندگی م رو چه طور بگذرونم؟ با چه پولی؟ 

    نمی دونم، در کل خیلی درکش نکردم.

    چهار: فرزندآوری

    پایان فیلم باعث شد به این فکر کنم که واقعا تداوم نسل چه فایده ای برای ما داره؟ چرا این قدر اصرار داریم که بچه داشته باشیم؟ چه لطفی وجود داره تو آوردن یه عده آدم دیگه توی این دنیا، وقتی که خودمون توش موندیم و فقط داریم هر روز بیشتر و بیشتر گند می زنیم به همه چیز؟ اصلا چه ایرادی داره اگه نسلمون منقرض بشه؟ تنها کاری که ما داریم می کنیم، روز به روز خرابتر کردن اوضاعه، برای خودمون، برای دیگران و برای بقیه موجودات. پس شاید بهتر باشه که کلا گورمون رو گم کنیم و بریم. ما که دیگه چه بخوایم و چه نخوایم به این دنیا آورده شدیم. بعضیامون داریم ازش لذت می بریم و بعضیامون هم روزی ده بار آرزوی مرگ می کنیم. حالا این ریسک نیست واقعا، که آدم هایی رو در آینده به چیزی دچار کنیم که خودمون ازش بیزاریم، فقط به امید اینکه شاید یه روزی اوضاع بهتر بشه؟ آیا این امید واهی نیست؟

    ما همه بیماریم، تعارف که نداریم. زمینا رو نابود می کنیم، سرمونو تو سوراخایی می کنیم که بهمون مربوط نیستن، انرژی هایی رو آزاد می کنیم که احتمالا از اول هم صلاحیت استفاده ازشون رو نداشتیم، حیوونا رو می کشیم و افراد به اصطلاح حیوان دوست و طرفدار محیط زیست هم گیاها رو می خورن، انگار که اونا جون ندارن. حالا هم که دنبال حیات روی سیارات دیگه ایم، چون زمین خودمون کم بوده، ما باید در سطح کهکشانی و فراکهکشانی عمل کنیم و کل جهان رو به نابودی بکشونیم. و دقیقا توی همین وضعیت، توی همین بلبشوی بی سر و ته با کمال خودخواهی داریم زور می زنیم که روز به روز جمعیتمون رو بیشتر کنیم. کی اهمیت می ده که آیا اون بچه دوست داره به دنیا بیاد؟ اصلا دوست داره تو پدر یا مادرش باشی؟ لعنت، اصلا تو صلاحیت والد بودن رو داری؟

    و جالب اینه که این طرز تفکر مختص یه زمان، یه مکان، یا بخشی از مردم نیست. یه باور همگانیه. و  مسخره تر اینه که برای یکی از مهم ترین مسئولیتای جهان داشتن هیچ گونه صلاحیتی لازم نیست و هرکسی می تونه انجامش بده.

    مامانم دوستی داشت که روان شناس بود. یه بار یکی دیگه از دوستای مامانم به همین خانم روان شناس گفت که تا بچه ت کوچیکه، یکی دیگه هم بیار چون فاصله سنی هرچه کمتر باشه بهتره. و خانم روان شناس چی گفت؟ گفت: برای چی؟ من فقط می خواستم حس مادر شدن رو تجربه کردم که کردم.

    و لطفا بهم بگید که فکر می کنید این نهایت خودخواهی نیست.

    مرحله بعد چیه؟ ما بچه ها رو به دنیا میاریم، اگر اون بچه خوش شانس باشه، همه زورمون رو می زنیم که به جایی برسه که خودمون نتونستیم. خیلیا بچه هاشون رو با چیزی که فکر می کنن عشقه، غرق می کنن و وقتی جسد بچه اومد روی آب دنبال کسی می گردن که انگشت اتهام رو به سمتش دراز کنن. تازه این درمورد بچه هاییه که خوش شانس بودن، نه اونایی که به هر دلیلی رها شدن، بهشون ظلم شده و یا غیره. بله، همچین موجوداتی هستیم.

    البته که آدم های خوشبخت هم وجود دارن، اما مگه درصدشون چه قدره؟

    خلاصه اینکه، من راه حل رو نمی دونم، اما به نظرم این ره که ما داریم می ریم، به ترکستان است.

    +یه سری از این حرفا، همونایی هستن که پیرزنه جلوشون رو می گرفت.

  • ۵ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۷ مهر ۹۸

    Bad genius

    فیلمی بود بسی جذاب و جالب. 

    داستان دختر فقیریه که خیلی باهوشه و بورسیه می‌گیره و وارد یه مدرسه به اصطلاح غیرانتفاعی می‌شه، پر از بچه‌های پولدار لوس و خنگ. و چی کار می‌کنه؟ در ازای رسوندن تقلب سر جلسه امتحان ازشون پولای هنگفت می‌گیره.

    روشایی که برای تقلب ابداع و استفاده می‌کنن فوق‌العاده هوشمندانه و جذابن.

    فکر می‌کنم اولین فیلم تایلندی‌ای بود که می‌دیدم، مگر اینکه تو تلویزیون چیزی دیده باشم و یادم رفته باشه. 

    جالبی‌ش اینه که شما تا اواسط فیلم، می‌دونید که ته‌ش قراره چی بشه، اما یهو می‌بینید که عه، هیچ هم نمی‌دونید قراره چی بشه. 

    خلاصه اینکه، بهتون پیشنهاد می‌کنم حتما ببینیدش، خیلی جالب بود. 

  • ۸ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱۵ مرداد ۹۸

    Five feet apart

    Five feet apart

    بالاخره دیدمش. 

    ماه‌ها بود که می‌خواستم این فیلم رو ببینم، اما فرصتش پیش نمی‌اومد. اول که هنوز اکران نشده بود، بعدش کیفیت پرده بود و بعد هم من اینترنت نداشتم. اما خب، بالاخره شد دیگه.

    از اونجایی که من آدمِ فیلما و کتابای رمانتیک هستم، خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد. اصلا یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید. شاید "فقط" یه عاشقانه ساده بود برای خیلیا، اما من رو بدجوری تحت‌تاثیر قرار داد.

    داستان درمورد دختریه به اسم استلا، که یه بیماری ریوی داره که تشکیل خلط و اینا رو توی بدن افزایش می‌ده و باعث می‌شه که نیاز به پیوند ریه داشته باشن که البته ریه‌های پیوندی هم حداکثر پنج سال عمر می‌کنن. به جز همین مشکلات، یه سری محدودیت هم دارن. پرهیزای غذایی خاص، و داروهای فراوان. علاوه بر اون، نباید نزدیک هیچ کدوم از کسایی که مبتلا به همین بیماری هستن برن، چون ممکنه باکتری‌ها رو از هم دیگه بگیرن و به همین سادگی، بمیرن. باید در مواجهه با کسای مبتلا به این بیماری، شیش فوت ازشون فاصله بگیرن، احتمالا به این خاطر که یه سرفه تا حداکثر شیش فوت رو می‌تونه آلوده کنه. 

    داستان از جایی شروع می‌شه که ویل وارد داستان می‌شه. ویل هم به این بیماری مبتلاست و یه باکتری‌ای داره که باعث می‌شه حتی نتونن بهش ریه پیوند بزنن، برای همین فقط باید منتظر بمونه که یا داروها جواب بدن و یا بمیره. 

    فیلم فوق‌العاده غم‌انگیزی بود. درسته که با کمال تعجب، من فقط تو چند صحنه آخر گریه کردم، اما تو تمام فیلم غصه خوردم و لرزیدم و اگه تو تخت نبودم و نصفه شب نبود، صد درصد پا می‌شدم و سجده شکر به جا می‌آوردم. 

    یکی از خوشحالیام موقع دیدنش این بود که مجبور نبودم هی فیلم رو بزنم جلو، یا سرمو اون وری کنم. با خیال راحت ببینیدش. 

    می‌خواستم بگم که صحنه موردعلاقه‌م چی بوده، اما نتونستم انتخاب کنم. همه‌ش عالی بود و به‌هم‌پیوسته، درنتیجه حتی اگه بتونم انتخاب کنم داستان اسپویل می‌شه. 

    خلاصه اینکه فیلم خیلی خوبی بود، پیشنهاد می‌کنم دو ساعت از وقتتونو بذارید براش. من که پشیمون نشدم، امیدوارم شما هم پشیمون نشید. 


    پ. ن. استلا اول فیلم یه حرفایی می‌زنه. فیلم با حرفاش شروع می‌شه و با همون حرف‌ها هم تموم می‌شه. حرفاش تکان‌دهنده بودن، جدی می‌گم. باعث شدن که تا بیست دقیقه بعد از دیدن فیلم بیدار بمونم و فکر کنم و آخرش هم با سردرد و سردرگمی ناشی از به نتیجه نرسیدن بخوابم.

    بعدا نوشت: سر جلسه امتحان هی یادش می افتادم و سرمو می کوبیدم تو دیوار :/

  • ۹ عجب!
  • ۲۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸

    midnight in paris

    نمی دونم چرا چند وقته این قدر به معرفی فیلم علاقه پیدا کردم، شاید چون همه ش دارم فیلم می بینم :دی

    فیلم خیلی جالبی بود، گریماش که به نظر من خیلی واقعی بودن، بازیگراشم خیلی عالی بودن و فیلمنامه و اینا هم به نظرم جذاب بود.

    داستان یه نویسنده س، به اسم گیل پندر که عاشق فرانسه و قرن بیستمه و عاشق اینه که اون زمان رو ببینه و یا حداقل بتونه تو پاریس زندگی کنه، اما نامزدش موافق نیست. کلا نامزدش آدم چندش آوری بود از نظر من، یکی از عقاید بیخودشم این بود که: ایییی، تو بارون راه رفتن؟ چه کار چندش آوری!

    بعله، خلاصه، این آقای گیل یه شب کنار خیابون تنها وایساده بود که یه ماشین قدیمی نگه داشت و سوارش کرد و بردش به یه مهمونی. توی اون مهمونی، متوجه شد که در زمان به عقب برگشته و درواقع وارد قرن بیستم، یعنی عصر مورد علاقه ش شده. و از جایی این موضوع رو فهمید که دید داره با آدمایی مثل اسکات فیتزجرالد(نویسنده کتاب گتسبی بزرگ) و ارنست همینگوی حرف می زنه!

    دیگه بیشتر از این اسپویل نمی کنم داستان رو، خودتون برید ببینید.

    و وای خدا، من بعد از دیدن این فیلم به معنب واقعی کلمه عاشق ارنست همینگوی شدم! البته شاید بازیگری که نقشش رو بازی می کرد هم بی تاثیر نبود😬، اما خب کلا خیلی ازش خوشم اومد، از عقایدش و اینا. درسته که تنها کتابی که ازش خوندم پیرمرد و دریا بوده که اون هم اون قدرا به دلم ننشست، اما بعد از دیدن این فیلم تصمیم گرفتم برم چند تا چیز دیگه ازش بخونم، شاید بیشتر خوشم اومد.

    ولی جدا، جدای از همه چیز، فیلم خیلی خوبی بود برای آشنایی با آدمایی که اون موقع زندگی می کردن. کی فکرشو می کرد پیکاسو اون قدر آدم منفوری باشه؟ دیگه حتی از دست زدن به مدادرنگی های مارک پیکاسو هم چندشم می شه!

    بعد از دیدن فیلمف با خودم فکر کردم که اگه من بودم، دوست داشتم به کدوم دوره زمانی کشورم برگردم، و هرچی فکر کردم، دیدم اصلا و ابدا دوست ندارم برگردم عقب، به هیچ وجه. شاید ایراد از کتابای تاریخه، اما هرچی فکر کردم دیدم همیشه ایران تو جنگ و خون و خونریزی بوده. آره، دوره هایی هم بودن که کمتر جنگ و خونریزی داشتن (تنها دوره ای که با این ویژگی به ذهنم رسید، اواسط دوره زندیه بود:/) اما خب به هر حال، به بدبختیاش نمی ارزه که برگردیم عقب، موافق نیستید؟

  • ۲ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۵ اسفند ۹۷

    if I stay

    محشر بود.

    خیلی قشنگ بود، جدی می گم. 

    کلا انگار من به این مدل فیلما علاقه دارم. lovely bones, the book of Henry,....

    اگه اون دو تا رو دیدید و دوست داشتید، از این یکی هم خوشتون خواهد اومد.

    مثل همون دو تا فیلم، داستان با یه حادثه شروع می شه، با این تفاوت که شخصیت اصلی فیلم، میا، نمی میره، می ره تو کما. و خب از اونجا اطرافیانش رو می بینه، و خاطراتش براش یادآوری می شن و با مرگ دست و پنجه نرم می کنه.

    یکی از سکانس های موردعلاقه‌م هم جشن شب هالووین بود. 

    دیگه چی...؟ آهان، روز کارگرم خیلی ناز و قشنگ بود.

    راستش حس می کنم باید یه کم رو کنترل خودم کار کنم. حس می کنم درست نیست که مدام اشکم دم مشکم باشه. درست حدس زدید، تمام بیست دقیقه آخر یه فیلم یک ساعت و نیمه رو داشتم گریه می کردم، یک سره و بدون وقفه. شانس آوردم کسی خونه نبود. آخه من موقع گریه کردن تو این جور موقعیتا، فقط گریه نمی کنم، حرف هم می زنم. مثلا هی می گم: نه! نرو! چه طور می تونی این کارو بکنی لعنتی، تنهاش نذار!...

    فیلم نگاه کردن با منم مصیبتیه ها:)


    پ.ن. سرم درد گرفته، خب ظرفیتشو نداری گریه نکن دختر! اینم شده برنامه همیشگیم، بعد فیلم دیدن دو سه ساعت سردرد دارم:)

  • ۳ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۴ بهمن ۹۷

    gifted


    دیشب برای بار سوم این فیلم رو دیدم، و برای بار سوم به این نتیجه رسیدم که دوست دارم باز هم ببینمش.
    این قدر قشنگ و خوب بود که نگو. برید بشینید ببینینش، چون یه کوچولو بیشتر توضیح نمی دم که اسپویل نشه.
    داستان یه دختر بچه ست که خیلی مخ ریاضیه و یه جورایی نابغه ست. خب از اینجا به بعد هرچی بگم هیجان فیلم رو کم می کنه، اوممم... آهان، اینم بگم که این بچه و خونواده ش به یه دلایلی وارد دادگاه و دادگاه کشی می شن، سر مسئله حضانت و اینا.
    سکانس مورد علاقه من؟ همونجایی که تو بیمارستان بودن. همزمان هم داشتم می خندیدم و هم داشتم گریه می کردم. :)
    خلاصه این که، از پنج بهش چهار ممیز هفتاد و سه می دم.
  • ۰ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷